در یک شرکت بزرگ، مدیری بود که همه از او بد میگفتند.
میگفتند سختگیر است، منضبط است و گاهی بیعدالتی میکند.
رضا، یکی از کارمندان جوان، از او دلِ خوشی نداشت.
فکر میکرد روزی باید فساد مدیریتیاش را ثابت کند.
یک روز در مهمانی شرکت، دو نفر گوشیشان را جلو آوردند و گفتند:
«ببین! همین آقا… موقع غذا خوردن، این شکلیه!»
عکس، لحظهای بد گرفته شده بود؛ چهرهاش نازیبا افتاده بود؛
نوعی «درآوردنِ قیافه» که هیچکس دوست ندارد دیده شود.
همه خندیدند.
رضا هم خندید.
و بدون فکر، عکس را برای چند نفر از همکارانش فرستاد.
فردای آن روز، مدیر با چشمانی قرمز وارد جلسه شد.
فقط یک جمله گفت:
«دیشب بچههام عکس رو دیدن. پرسیدن چرا همه مسخرهمون میکنن؟»
رضا همانجا سنگ شد.
فهمید چه کرده.
او برای سالها میخواست بیعدالتی مدیریتی را ثابت کند،
اما در یک لحظه، از مسیر نقد عملکرد منحرف شده و به «تحقیر» رسیده بود.
آن شب تا دیر وقت بیدار ماند.
به خودش گفت:
«اگر دنبال اصلاح یا عدالت بودم، چرا به ظاهر آدم حمله کردم؟
چرا آسانترین و غیرانسانیترین سلاح را انتخاب کردم؟»
فردای آن روز، به مدیر پیام داد:
«من با بعضی تصمیمهای شما مخالفم، اما حق نداشتم انسانیتتان را زیر پا بگذارم.
اگر نقدی داشتم، باید به تصمیمها حمله میکردم، نه به چهرهٔ شما.»
مدیر سکوت کرد.
اما نگاهش در جلسه بعدی نشان میداد که فهمیده.
و مهمتر از آن:
رضا فهمیده بود که «تحقیر»، حتی وقتی در ظاهر شوخیست،
روح آدم را از مسیر واقعبینی دور میکند.
آن روز او یک چیز بزرگ یاد گرفت:
قدرت واقعی، حمله به خطاست، نه حمله به شخص.
---
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism