سیل که آمد، جادهٔ اصلی روستا را با خود برد.
چند روز بعد، آرد کم شد، دارو دیر رسید و مردم فهمیدند بدون آن جاده، زندگی تقریباً متوقف میشود.
دو گروه مهندس داوطلب شدند.
گروه اول جوان و پرهیجان بودند.
با صدای بلند گفتند:
«ما یک پل معلق مدرن میسازیم؛ فقط ۳۰ روز زمان میبرد!»
نقشهها درخشان بود.
ماکت پل همه را شگفتزده کرد.
مردم خستهٔ روستا با امید گفتند:
«همین! همین سریعترین راه است.»
گروه دوم آرامتر بودند.
گفتند:
«ما هم پل میسازیم، اما مرحلهبهمرحله.
شاید شش ماه طول بکشد،
ولی هر هفته بخشی از مسیر قابل استفاده میشود.»
کمتر کسی گوش داد.
وقتی آدم درمانده است، وعدهٔ سریعتر شیرینتر به نظر میرسد.
کار شروع شد.
اسکلت پل بزرگ بالا رفت.
مردم هر روز با هیجان نگاه میکردند.
اما چند هفته بعد،
اول ترکها پیدا شد…
بعد یک روز بارانی،
بخشی از سازه فرو ریخت.
چند روز بعد، مهندسان گروه اول دیگر دیده نشدند.
در همان روزها، چند نفر متوجه شدند گروه دوم هنوز کنار رودخانه کار میکنند.
هفتهٔ اول: یک مسیر موقت برای عبور مردم.
یک ماه بعد: پیادهها راحت رفتوآمد کردند.
دو ماه بعد: موتورسیکلتها عبور کردند.
شش ماه بعد: یک پل ساده اما محکم ساخته شد.
روستا دوباره به زندگی وصل شد.
یک پیرمرد که خانهاش را در سیل از دست داده بود، کنار پل ایستاد و آرام گفت:
«وقتی آدم درمانده میشود،
بهجای نردبان واقعی، دنبال بالهای خیالی میگردد.
اما نجات همیشه روی زمین ساخته میشود؛
آرام، واقعی و قدمبهقدم.»
درس کوتاه:
بسیاری از اشتباههای بزرگ زندگی زمانی رخ میدهد که وعدههای درخشان و سریع را به راههای واقعی و تدریجی ترجیح میدهیم.
اگر این نگاه برایتان الهامبخش است،
برای خواندن بیشتر میتوانید در روبیکا همراهیم کنید:
@mindprism