ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان «کشتی که خودش را گم نکرد»

در بندری قدیمی، کشتی بزرگی بود که مردم شهر دوستش داشتند.

سال‌ها روی دریا سفر کرده بود و هر بار که می‌آمد، کودکان برای دیدنش می‌دویدند.

اما زمان، آرام‌آرام کار خودش را کرد.

یک روز تخته‌های کفش پوسیده شد و عوضش کردند.

ماه بعد بادبان‌ها فرسوده شدند و بادبان‌های تازه جای آن‌ها را گرفت.

سال‌ها گذشت…

تا اینکه تقریباً هیچ‌کدام از قطعات اولیه باقی نمانده بود.

روزی یکی از بچه‌ها پرسید:

«اگر همهٔ قطعاتش عوض شده… این هنوز همان کشتی چند سال پیش است؟»

کاپیتانِ پیر لبخند زد و گفت:

«کشتی‌ها را با تخته‌ها نمی‌شناسند.

با مسیری می‌شناسند که می‌روند،

و با چشمی که در طوفان‌ها باز می‌ماند.»

بعد به افق اشاره کرد و ادامه داد:

«تا وقتی همان مقصد را می‌جوید…

تا وقتی با همان نگاه به دنیا می‌رسد…

این همان کشتی است؛

حتی اگر هزار بار تعمیر شده باشد.»

درس کوتاه:

آدم‌ها هم همین‌طورند.

بدن تغییر می‌کند، عادت‌ها عوض می‌شود، حتی فکرها جابه‌جا می‌شوند؛

اما آن «نگاه خاص»ی که با آن جهان را می‌بینی،

همان چیزی است که تو را تو می‌کند.

اگر آن نگاه را پیدا کنی و نگه داری،

هیچ طوفانی تو را گم نمی‌کند.

هویترشد فردیخود شناسیمعنای زندگیفلسفه
۶
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید