
شب بود و گوشی امیر مدام صدا میداد.
در گروه دوستانش یک تصویر دستبهدست میشد: یک کاریکاتور تند و یک جملهٔ کوتاه.
زیرش نوشته بودند:
«پس تکلیف روشن است. موافقی یا مخالف؟»
پیام پشت پیام میآمد.
بعضیها خشمگین، بعضیها هیجانزده.
انگار همه مطمئن بودند حقیقت در همان یک جمله خلاصه شده.
دوستش برای امیر نوشت:
«تو چی میگی؟ فقط بگو آره یا نه.»
امیر چند دقیقه به صفحه خیره ماند.
دکمهٔ بازنشر فقط یک لمس فاصله داشت.
اما جواب داد:
«راستش… این موضوع خیلی پیچیدهتر از یک جمله است.
باید چند عامل مختلف را بررسی کرد.
من ترجیح میدهم اول یک تحلیل مفصل بخوانم، بعد نظر بدهم.»
چند نفر در گروه خندیدند.
یکی نوشت: «بابا سخت نگیر، همه دارند میفرستند.»
امیر دیگر چیزی نگفت.
گوشی را کنار گذاشت.
فردای آن روز، یک گزارش طولانی درباره همان موضوع خواند.
و تازه فهمید ماجرا آنقدر پیچیده است که آن تصویر حتی نصف واقعیت را هم نشان نمیداد.
آن شب وقتی دوباره گوشیاش را برداشت،
دید همان تصویر هزاران بار پخش شده
و خیلیها بر اساس همان یک جملهٔ ساده با هم دعوا کردهاند.
امیر آرام زیر لب گفت:
گاهی شجاعت این نیست که فوراً نظر بدهی؛
گاهی شجاعت این است که بگویی:
«هنوز نمیدانم.»
و همین جملهٔ ساده،
او را از اشتباه بزرگی که هزاران نفر مرتکب شده بودند، نجات داد.