در درهای سرسبز، روستایی بود که زندگیاش به رودخانهای خروشان وابسته بود.
در مسیر رودخانه، حصار چوبیِ قدیمی و کجوکولهای قرار داشت که آب را کمی کند میکرد تا آرامتر به مزارع برسد.
روزی مهندسی جوان از شهر به روستا آمد.
حصار را دید و خندید:
«این چیزِ کهنه فقط جلوی جریان آزاد آب را میگیرد. باید خرابش کرد تا آب با قدرت بیشتری به زمینها برسد.»
چند جوان روستا هم هیجانزده شدند.
کلنگ برداشتند و حصار را شکستند.
آب با سرعت بیشتری جاری شد.
مدتی همه خوشحال بودند.
محصولها بهتر شده بود.
اما چند ماه بعد، بارانهای شدید از کوه سرازیر شد.
سیلابی عظیم با سنگ و تنههای درخت به سمت روستا آمد.
اینبار دیگر حصاری نبود که سرعت سیل را بگیرد.
آب با خشم وارد دره شد
و مزارع و خانهها را با خود برد.
پیرمردی از اهالی روستا که سالها آنجا زندگی کرده بود، آرام گفت:
«آن حصار برای روزهای آرام ساخته نشده بود…
برای روزِ سیل ساخته شده بود.»
درس کوتاه:
قبل از آنکه چیزی قدیمی را خراب کنیم،
اول باید بفهمیم چرا ساخته شده است.
بعضی چیزها شاید بیفایده به نظر برسند،
اما درست در روزی که لازم میشوند،
میفهمیم چرا وجود داشتند.