ویرگول
ورودثبت نام
mehran marandi
mehran marandi
mehran marandi
mehran marandi
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

شادیِ سرکوب‌شده، قصه‌ها را بلعید

در سرزمینی که شادی و پایکوبی هرگز به رسمیت شناخته نشد، طبیعی بود که هر لبخند و هر ضرب‌آهنگ شادی، باید از هزارتوی نظارت‌ها و محدودیت‌ها عبور کند. نتیجه، چیزی شبیه به یک تابلوی کاریکاتوری شد؛ شادی‌هایی تصنعی، بدون طراوت و بدون آن جوشش طبیعی که روح آدمی به آن نیاز دارد.

در کشوری که دیسکوها ممنوع‌اند، خیابان، کوه، ساحل و کویر، به دیسکوی خودجوش مردم تبدیل می‌شوند. اتوبوس‌های تورهای طبیعت‌گردی، به دیسکوهای متحرک بدل شده‌اند. در دل طبیعتی که روزگاری پناهگاهی برای سکوت و آرامش بود، اکنون رقص نورها و باندهای بزرگ صوتی برپا می‌شوند. جنگل‌های سرسبز، دشت‌های بکر، کوهستان‌های خنک و حتی کویرهای رازآلود، دیگر آن حریم امن تنهایی و تفکر نیستند.

کویر، که روزگاری قصه‌های شبانه را در دل خود جای می‌داد؛ قصه‌هایی از دلدادگی، از سفر، از ستارگان خاموش و ناپیدا در آسمان بی‌انتها، حالا به صحنه‌ای برای هیاهو بدل شده است. دیگر خبری از شب‌های ساکت و پرستاره کویر نیست. دیگر کسی قصه‌ای نمی‌گوید در آن تاریکی مطلق که تنها با نور مهتاب و جرقه‌های آتش کوچک جان می‌گرفت. دیگر دل سپردن به رازهای شب کویر سخت شده است؛ شب‌هایی که هر ستاره‌اش در دل خود افسانه‌ای نهفته داشت.

جنگل‌ها نیز از این سیل بی‌وقفه در امان نمانده‌اند. سکوت جنگل، آن سکوت زنده که از صدای پیچش باد در برگ درختان و آواز دوردست پرندگان پر می‌شد، حالا با صدای بلندگوها و آهنگ‌های تند غرق شده است. آن خلوتی که انسان می‌توانست در دل آن، با خود و با جهان سخن بگوید، جای خود را به هیاهوی جمعیت داده است. دیگر دل سپردن به صدای نوازشگر چشمه‌ای کوچک در دل کوهستان، که آرام آرام بر سنگ‌ها می‌لغزید و با ماجرای هزار ساله زمین نجوا می‌کرد، دشوار شده است.

در چنین فضایی، فستیوال‌هایی که با دغدغه فرهنگی پا گرفته بودند هم ناخواسته به این موج پیوسته‌اند. "فستیوال کوچه"، نمونه‌ای روشن از این سرنوشت است. فستیوالی که می‌خواست قصه‌های کوچه‌های قدیمی را زنده کند؛ قصه‌های زنانی که در پیچ و خم تاریخ عاشق شدند، مردانی که در میدان‌های خاکی رویای آزادی داشتند، کودکانی که در حیاط خانه‌ها ستاره‌ها را می‌شمردند.

این فستیوال آمده بود تا ما را بار دیگر به دل کوچه‌های تاریخ ببرد؛ جایی که داستان‌ها با سوگ شروه، شپ زدن و نوای نی انبان پیرمردی در گوشه‌ی بازار مخلوط می‌شد. آمده بود تا به ما یادآوری کند که لذت واقعی در لحظه‌ای ناب از شنیدن یک داستان است، یا در گریستن بی‌صدا به نغمه‌ای سنتی.

اما عطش مهارناپذیر جامعه به تخلیه هیجانی که سال‌ها سرکوب شده بود، همه چیز را با خود می‌برد. مخاطبی که جذب شده بود، دیگر قصه نمی‌خواست. نه داستان شب کویر، نه صدای چشمه، نه قصه‌ی کهن کوچه‌های تاریخ. او فقط موسیقی تند می‌خواست، نور می‌خواست، هیجان می‌خواست. آنچه قرار بود مکانی برای تأمل و غرق شدن در هنر باشد، به صحنه‌ای برای جشن‌های بی‌وقفه بدل شد.

حتی گردانندگان مهربان و دغدغه‌مند فستیوال کوچه، که برنامه‌شان را با عشق و وسواس طراحی کرده بودند، ناگهان از هر سو متهم می‌شوند: چرا بلیط می‌فروشید؟ چرا شادی راه انداخته‌اید؟ چرا فستیوال فرهنگی، به فستیوال هیجان بدل شده است؟ چرا شروه خوانی شاد نیست؟

حقیقت تلخ است: در نبود فضاهای طبیعی و تعریف‌شده برای شادی، هر رویداد فرهنگی ناگزیر از سیل جمعیتی می‌شود که سال‌هاست نیاز به شادی را در خود حبس کرده‌اند. این نیاز واقعی است. طبیعی است. اما راه‌های تجربه‌اش انحراف یافته است.

در دورانی که هیاهوی شهر مجال تفکر نمی‌دهد، طبیعت باید پناهگاهی باشد برای سکوت؛ برای در خود فرو رفتن؛ برای اندیشیدن به آنچه در زندگی روزمره گم کرده‌ایم. کویر باید جایی باشد برای غرق شدن در بی‌کرانگی آسمان. جنگل باید لالایی باد و برگ باشد. کوهستان باید جایی باشد که کنار چشمه‌ای بنشینی و صدای قلب زمین را بشنوی. اما این مأواها دیگر همان نیستند.

فستیوال کوچه، قربانی این نیاز بی‌پاسخ شد. رویدادی که می‌خواست فرهنگ را زنده کند، حالا خود در امواج نیازی گرفتار شده که نمی‌توان به سادگی آن را نادیده گرفت یا متوقف کرد.

شاید باید بپذیریم که جامعه ما، پیش از آنکه نیازمند قصه‌های تازه باشد، نیازمند فرصت‌هایی ساده و امن برای تجربه‌ی شادی است. تا زمانی که این نیاز تأمین نشود، هر کوششی برای زنده نگه داشتن فرهنگ، ادبیات یا هنر، ناگزیر در حاشیه قرار می‌گیرد.

و شاید باید آرزو کنیم: روزی برسد که در دل شب کویر، باز هم قصه‌ای شنیده شود؛ که سکوت جنگل، باز هم تنها از نجوای برگ‌ها و آواز پرندگان پر شود؛ که فستیوال‌ها، دوباره به پناهگاهی برای اندیشه، هنر، داستان و موسیقی اصیل بدل شوند؛ و که انسان، در دل طبیعت و تاریخ، بار دیگر خودش را پیدا کند.

تا آن روز، باید با سیل نیاز به شادی کنار آمد و به یاد داشت که این عطش، خود حاصل سال‌ها نادیده گرفتن یکی از عمیق‌ترین نیازهای انسانی‌ست.

شادیداستان شبقصهفستیوال
۴
۰
mehran marandi
mehran marandi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید