
هیچ دختری در روستای ماهنشان، چیزی را خودش نشان نکرده بود. دخترها تنها نشان میشدند. گویی نشان کردن کاری زنانه نبود، مردانه بود مثل باقی برگزیدنها. /دوراهی/
چند ماه است چیزی ننوشتهام، نوشتن در فضای مجازی را میگویم. وقتی در دفترت مینویسی فقط داری با خودت حرف میزنی یا نهایت با خودی در آینده. ولی نوشتن در فضای مجازی مانند گفتوگویی چندنفره است. یاد ویرگول افتادم، امتحان کردم ببینم کار میکند یا نه...
کار میکند؟!
هیچکدام از پستها نظری ندارند. فضایش تاریک و سرد است. دیگر هیچ کورسوی نوری هم نمیبینم. اینجا هم همه با خودشان حرف میزنند اما نه. شاید اینجا آدمها درگوشی حرف میزنند و یکجوری صدایشان را به یکدیگر میرسانند تا بگویند ما هم زندهایم!
ما زندهایم؟
فرزند اولم به دنیا آمد! وقتی نویسندهها از کتابشان با عنوان فرزند یاد میکردند خندهام میگرفت. شما هم میتوانید بخندید.. اما حالا میفهمم تا آدم خودش تجربه نکند درکش نمیکند. کتابی که نخستین بار در سال ۱۴۰۰ اولین کلماتش را نگاشتم حالا خواننده دارد. شادی غیرقابلوصفیست وقتی درنهایت واژگانت جان میگیرند. واژگان یک نویسنده وقتی زنده میشوند که خواننده داشته باشند. دو روز پیش اولین پیام را از دوستِ خوانندهای گرفتم، هر پیامش را چند بار میخواندم و گوش میدادم. وقتی گفت منتظر آثار بعدیت هم هستم و تو از این به بعد یه خوانندهٔ پروپاقرص داری از ذوق روی پا بند نبودم. ارشد خواندن مرا از خود واقعیام دور کرد اما واژگان قدرتمند دوستانم دوباره مرا برمیگرداند به جایی که باید باشم.
خوشحالم که کتاب با طرح جلد زیبایی که خواهر زیبا و باهوشم ترسیم کرد منتشر شد. امید که او هم خشنود باشد.
پیامهایی که برای کتابم مینویسند را میخوانم و جان دوبارهای میگیرم برای نوشتن و دور نشدن از آنچه باید باشم.
سپاسگزارم از دوستان عزیزی که آنقدر مهرشان افزون است و قلبشان پرنور که همان روز اول کتاب را گرفتند و خواندند. امیدوارم «دوراهی» خودش راهش را در دل خوانندگانش پیدا کند. از این پس خودش میماند و خودش!
امیدوارم فرزند خلفی باشد، به شایستگی ظاهرش!
کار من با او تمام شد...
«دوراهی» را از طاقچه دریافت کنید: