من، لولیتای آقای میم بودم
آقای میم، یک فرد جوان و خوش مشرب بود که همیشه لباس های زیبا به تن میکرد
ساعت طلا، گردنبد طلا، انگشتر طلا، فندک پلاستیکی
یادمه یک شب که اومد سراغم گفتش که آخرین باریه که همدیگه رو میبینیم
آقای میم با من مهربون بود، خیلی مهربون
مثلا یادمه وقتی دست و پای من رو قطع کرد که منو تبدیل به کالا بکنه، جای زخمام رو میبوسید تا زیاد ناراحت نشم
و حتی قبل از دوختن لب هام، لب هام رو حسابی چرب کرد تا کمتر زجر بکشم
آقای میم خیلی به فکر منه، خوشحالم که صاحبی مثل ایشون دارم
بخش ۱. اتاق
همیشه همه فکر میکنن راه خروج از اتاق در هستش، ولی من معتقدم که این اتاق، راه خروجی نداره
چون پشت اون در، آقای میم روی مبل مخصوصش نشسته و داره فکر میکنه
اگه ببینه که کسی بخواد فرار کنه، حسابی تنبیهش میکنه
آقای میم معمولا کتاب های فلسفی میخونه.
بخش ۲. هشدار
قبلا که زندگی عادی داشتم و انسان کامل بودم، تو خیابون داشتم خرید میکردم و در همون لحظه چشمم به یک بچه ی کار افتاد
نزدیکم شد و بهم هشدار داد که از اونجا دور بشم چون تا چند لحظه ی دیگه درگیری مسلحانه شروع میشه.
من حرفش رو جدی نگرفتم، خندیدم و نوازشش کردم و به راهم ادامه دادم
درگیری شروع شد، من دزدیده شدم، اون بچه کشته شد، من تبدیل به غذای آقای میم شدم؛ داخل اتاق
اون بچه تبدیل به غذای کرم ها شد؛ زیر خاک
اگه حرفش رو جدی میگرفتم و دستش رو میکشوندم و از اونجا دور میشدیم چی؟
لطفا حرف بچه ها رو جدی بگیرید!
بخش ۳. موسیقی
به نظر من موسیقی باید به دل آدم بشینه و از شنیدنش احساس لذت بکنی.
ولی آقای میم با نظرم مخالفه
ایشون معتقده که محتوا توی موسیقی خیلی مهم تر از فرم هستش و موسیقی باید ارزش گوش دادن داشته باشه
آقای میم تعریف میکرد که وقتی بچه بود پدرش موقع خواب دستگاه پخش موسیقی رو روشن میکرد و تمام شب موسیقی پخش میشد، توی تموم جاهای خونه
به نظرم به خاطر همینه که آقای میم این همه مهربونه.
بخش ۴. او وارد میشود
صدای پا میاد، آقای میم داره تشریف میاره
این آخرین ملاقات من با آقای میم هست، بعد از این ملاقات من قراره کشته بشم و داخل موزه ی زیرزمینی ایشون مومیایی بشم.
دیگه وقت رفتنه، فقط باید قبل رفتنم یه چیزی به تو بگم؛
لطفا چند مدت از خونه بیرون نیا و تنها نمون
چون هدف بعدی آقای میم، تو هستی
اون میاد و پیدات میکنه و چند مدت بعدش میای توی موزه، کنار من
به امید دیدار، میبینمت