ساعت 2و سیزده دقیقه شب است و من دوباره بیدارم... این قضیه برای زندگی چقدر اهمیت دارد؟
هیچی. آنقدر به نواحی جنوبی زندگی هست، که اگر تمام دارایی ام را بگذارم روی میز حتا یک ثانیه هم برایم صبر نمی کند. من اما قول و قرار گذاشته بودم که هر روز صبح بنویم و پانصد کلمه صبح امروز را ننوشته ام و قرار هم نیست بدون نوشتنش به تخت خواب بروم. (البته من روی تخت نمی خوابم) پانصد تا حرام مادر پائولو می کنم و بعد میخوابم.
چند دقیقه پیش رفتم و نوشته مهندس را خواندم. آخرین نوشته اش روی برنامه "هزار و یکمین باخت" . نوشته های مهندس اگرچه اینروز ها خلاصه می شود به غر و ناله از بابت روزمرگی و تنهایی و دوری اما تسلی بخش است. به طرز عجیبی لای کلماتش احساس راحتی می کنم و تسلی بخشی این روزهایم شده. هروقت که می بینم نوشته بلندی گذاشته است تا بخوانم ذوق و دلیلی محکم و مهم برای بغل زدن پیدا می کنم!
مهندس گاهی اوقات (که البته دیر به دیر این اتفاق می افتد و گاهی سالها طول می کشد اما همین است که خاصش می کند) بدون آنکه بفهمد یکهو آن وسط ها یک چیزی، گاهی در حد فقط یک جمله می نویسد که آدم را کنفیکون می کند. (تا به حال ننوشته بودم «کنفیکون» و امیدوارم درست باشد)
اولی اش چند سال پیش این بود:
«هر روز توطئه ای است علیه امیدواری»
این جمله تا به امروز با من است و هنوز که هنوز است آن را روی دیوار اتاقم دارم.
و دومی اش امشب این بود:
«اشک اگر یکی دو قطره باشد می توانی بیندازی گردن باد و خاک و حشرات. اما باران اشک ها را توجیهی نیست.»
مطمئنم نیستم مهندس این روزها چه حالی دارد. امیدوارم اوضاع آنقدر که خودش می گوید خراب نباشد. اما اگر هم هست، می خواهم بگویم ما همان تک درختی هستیم که در پای طوفان نشسته...
که انسان دشواری وظیفه است و کار مردان رَه در میان خون رفتن است...
.
.
امشب یک دوست باعث شد من دوباره توی ویرگول متن بذارم.
دورتون پر از دوستای خوب.