گاهی وسط خواندن یک کتاب، به جملهای میرسی که انگار سالهاست در کمین تو نشسته. نه نویسنده تو را دیده، نه تو نویسنده را؛ اما کلمات، درست همان زخمی را نشانه میگیرند که زیر پوستت پنهان کردهای. در ظاهر، ما کتاب را انتخاب میکنیم. از قفسه برمیداریم، ورق میزنیم، و تصمیم میگیریم که آن را بخوانیم یا نه. اما گاهی شک میکنی: نکند این کتاب از مدتها پیش تو را زیر نظر داشته؟ شاید کتابها هم مثل آدمها، ما را بو میکشند، میسنجند، و وقتی وقتش رسید، خودشان را به ما نشان میدهند.
الیاس کانتی در کیفر آتش جایی میگوید: «میگویند کتابها بیجانند و از داشتن احساس و در نتیجه درد، چنانکه جانواران و چه بسا حتی نباتات حس میکنند، آزادند. ولی چه کسی تا کنون ثابت کرده است که جماد به راستی حساس نیست؟ چه کسی میداند که کتابهایی که مدتی دراز در کنار هم بودهاند، به صورتی بر ما ناشناخته که در نتیجه نادیدهاش میگیریم، نسبت به هم احساس اشتیاق ندارند؟ برای هر موجود متفکری لحظاتی پیش میآید که خطی را که علم بنا به عرف میان عالم آلی و جماد کشیده است، مثل همه مرزهای انسانی، مصنوعی و کهنه میپندارد.»
شاید به همین دلیل است که گاهی یک کتاب سالها در کتابخانه خاک میخورد، اما در لحظهای خاص، دقیقاً همان روز و همان ساعت که ذهن و قلبت آمادهاند، از قفسه بیرون میآید و دستت را میگیرد.
یونگ از «همزمانی» حرف میزند؛ آن لحظههای عجیبی که اتفاقها ظاهراً تصادفیاند اما در واقع، طرحی پنهان پشتشان خوابیده. شاید دیدن یک کتاب در یک لحظه خاص هم از همین جنس باشد. کتابی که تو فکر میکنی «انتخابش کردهای»، در واقع مدتهاست که تو را انتخاب کرده بوده. تولستوی میگفت که «آنا کارنینا» را فقط برای گفتن یک جمله نوشته، و من فکر میکنم ما هم گاهی کل یک کتاب را فقط برای خواندن یک خطش میخوانیم؛ همان خطی که گویی از ابتدا در انتظار تو بوده.
آخرین بار کی بود که کتابی تو را انتخاب کرد؟ نه آنکه تو آن را انتخاب کرده باشی، بلکه خودش دست دراز کرده باشد سمتت و آرام در گوشت گفته باشد: «وقت خواندن من رسیده.» شاید در نهایت، ما کتابها را نمیخوانیم؛ این کتابها هستند که صبور و خاموش، ما را ورق میزنند.