از خودم پرسیدم اگر نمینوشتم اکنون در کدوم نقطه از زندگی بودم؟ مشغول چه کاری؟ بزرگترین آرزویم چه بود؟ چگونه به زندگی نگاه میکردم؟
هزار و چهارصد و هفتاد روز از آخرین یادداشتی که در ویرگول منتشر کردهام گذشته است.
دروغ چرا؟ خواندن یادداشتهای قدیمی، تماشای افکار و دغدغهی آن روزها نه تلخ و نه شیرین بود.
روحیه، آرزوها، اهداف، سبک زندگی شرایط و... همه چیز بهطور کلی تغییر کرده و انگار دوباره متولد شدهام.
آنروزها خانهدار بودم و طعم ملس مادربودن را میچشیدم. شبها گندمکم را در گهواره تکان داده و برایش با صدای بلند کتاب میخواندم.
جسته و گریخته کلاس و دوره شرکت میکردم اما مصمم و منظم مینوشتم. دخترم به چشم برهمزدنی بزرگ شده. البته درستتر این است که بگویم هر دو بزرگ شدیم.
من و او نه مادر و دختر بلکه رفیق و همسفریم.
در این چندسال به این باور رسیدم که در بسیاری از درسهای معنوی زندگی ازجمله خلقیات و روحیات خصوصا صداقت، بخشندگی و پذیرش من شاگرد و او معلم مهربان است.
۱۴۷۰ روز گذشته و همه چیز متحول شده است. در این چهارسال خصوصا یک سال اخیر بیشتر از همیشه نوشتم. هر آنچه بود و نبود خوب و بد تلخ و شیرین سخت و آسان.
ن و ش ت ن تنها ........ من بود.