هفدهم بهمن ماه و فیلم کافه سلطان.
نقش اول فیلم مهتاب است با بازی بسیار خوبِ آزیتا حاجیان. فیلم روایتگر زندگی زن و شوهری با پسر و عروس شان در یک کافه ی بین راهی ست که وضع مالی شان نامناسب است و به جز مادر خانواده ، بقیه تصمیم به فروش کافه میگیرند اما جنگ ۱۲ روزه پیش میآید و همه چیز تغییر میکند.
پیش از هر چیز باید بگویم ' کافه سلطان' نما ها و پلان های قشنگ و چشم نوازی دارد و با تم تیره ، قهوهای و زرد خود به خوبی حس نوستالژی بودن کافه را مطرح میکند.
وقتی پدر خانواده (محمدرضا شریفینیا ) قهوه درست میکرد و مادر خانواده چای انگار یکجور تقابل یا شاید هم همنشینی سنت و مدرنیته را میدیدم.
هرچند همه متفق القول بودند که قهوه های پدر به لعنت خدا نمیارزد!
سکانس های خوب زیاد داشت اما بهترینش، سکانسِ آتش روشن کردنِ یونس(پسر خانواده با بازی خوب سجاد بابایی) بود و آن صحبت های طولانی اش خطاب به مادرش... حرف هایی که مثل همان آتش سوزان بودند اما آنقدر سرکوب شده بودند که باید بیرون ریخته میشدند.
سجاد بابایی که قبلا برای فیلم استاد، سیمرغ نقش مکمل مرد را گرفته بود، اینجا هم به خوبی توانسته بود نقش پسر سیگاری و بیپول را خوب بازی کند!
یونس هم از آنها بود که جنگ ۱۲ روزه ذات شان را اول به خودشان و بعد به مردم نشان داد؛ همان ها که تا اسم جنگ میآید همه چیز را چند برابر به خلق الله میدهند.
یونس پول غذای کافه را زیاد میکند و بنزین را لیتری صد هزار تومان میفروشد و زنش یک کانکس را به قیمت بالا به مردم درمانده اجاره میدهد. و اینجاست که در و تخته خوب جور میشود !
البته ناگفته نماند، سکانسی که عروس خانواده درمورد گوشواره های دستسازش با بقیه اعضای خانواده صحبت میکرد را هم دوست داشتم.
جنگ حتی اگر کوتاه مدت هم باشد پیامد های مختلف خود را خواهد گذاشت.
این فیلم به طور مستقیم و کامل صحنه های جنگ را نشان نداد اما بازتاب های جنگ در زیست و زندگی روزمره مردم را به خوبی به تصویر کشید.
قسمتی از داستان این ۴ نفر گره میخورد به حضور مادر و پدری جنوبی که فرزندشان در جنگ ۱۲ روزه کشته میشود و البته برای مهتاب یاداور برادر مفقود الاثرش در ۸ سال جنگ تحمیلی میباشد.
نمیدانم کی قرار است تمام شود این ماجرا که هر وقت صحبت از جنوبی های ایران خصوصا آبادانی ها میشود همه چیز گره میخورد به فقر، درماندگی و مشکلات!
فقط اینکه من هرگز فایده ی حضور آن زن و بچه اش را به عنوان بازیگر در این فیلم نفهمیدم؛ که به نظرم اگر نبودند هم کمبود خاصی در فیلم حس نمیشد.
موسیقی فیلم را هم خوب ارزیابی کردم و به درک بهتر حال و هوای فیلم کمک میکرد.
اما آن مردی که مشتری ثابت کافه بود و حتی قهوه های بدمزهی کافه را میخورد، تنها نکتهی بانمک فیلم بود.
در انتها باید بگویم به کافه سلطان ۷ از ۱۰ میدهم اما فیلمی ست که ارزش یک بار دیدن را دارد. فقط کاش صحنههای آشپزی کردن مهتاب بیشتر بود چرا که
سکانس هایی که در آشپزخانه ی کافه ثبت شده بود بسیار مرا یاد فیلم تحسین برانگیزِ 'ماهیها هم عاشق میشوند' انداخت.
مهتاب میخواست کافه بماند تا پناه او و خانواده اش باشد و نمیخواست اشتباهات گذشته دوباره تکرار شود اما یونس هم حق داشت که برای جوانی نکرده اش و گرانی و هزار و یک چیز دیگر مخالف مادرش فکر کند.
فیلم حکایت ماست؛ حکایت بسیاری از ماست که اندیشه هایمان با پدر و مادرمان یکی نیست!
فکر میکنم آزیتا حاجیان جزو نامزدهای سیمرغ باشد... نگاه های محکمش و گریه اش در سکانس آخر خوب در دل مخاطبان جا باز میکند؛مطمئن ام!