رستوران پر می شود و خالی...با اینکه زمان زیادی از تاسیسش نگذشته توانسته خوب برای خودش مشتری دست و پا کند...
خب حضور مهرشاد را هم نمی توان ندیده گرفت ، مهرشاد هم هست ، خوش تیپ و اهل هنر نمایی...
دخترها که به رستوران می آیند کنار خوردن پیتزا و ساندویچ شان مهرشاد را زیر زیرکی می پایند و او هم که متوجه نگاه دخترهاست سعی می کند هنرش را بیشتر به نمایش بگذارد...شاید باورتان نشود با ابزارهای آشپزخانه !می چرخاند در زمین و هوا تا استعدادش را به رخ همه بکشد...
دخترها ریز می خندد و پسرها پوزخند می زنند...
آینده اش را در این کار می بیند...آشپزی برایش زندگی با طعم ها ، رنگ ها و سرشار از حس است...
به خاطر همان شور زندگی اش است که اهل فراموشی نیست...
چون اهل فراموشی نبود یه روز یک جسم سخت ، وردنه آشپزخانه شاید ، شاید هم کمی بزرگتر سرش را لمس کرد و همه جا تاریک شد...
مراقب اجسام سخت باشیم!