به نام خدا
رفیق از ریشه رِفْق (به کسر راء و سکون فاء) به معنای مدارا است. رفیق کسی است که مدارا می کند و و بلد است که به ساز شرایط شما برقصد. مدارا کردن وقتی معنا دارد که زمان، هم برای شما و هم برای او به سختی میگذرد، وگرنه در گرمابه و گلستان که نیازی به مدارا نیست. رفیق هواخواه ماست اما بخاطر چیزی ارزشمندتر از سختیها. به همین دلیل کسانی رفیق میشوند که دور اندیش باشند و نگاهشان به نوک بینیشان نیست که فقط شرایط بد و بههم ریخته حال حاضر را ببینند.
پس اگر یک نفر دوراندیش باشد، فقط نیاز است نفر دومی هم مثل او باشد که هر دو در افقهای دور چیزی ارزشمند برای ارائه به هم داشته باشد در اینجاست که رفاقت شکل میگیرد و هر دو در لحظات سخت و برای چیزی گرانبها کنار هم میمانند. اما کسی برای تحمل سختی، یک رفاقت را شروع نمیکند چون هیچکس بیدلیل خودش را در شرایط سخت قرار نمیدهد، مگر اینکه لذتی در میان باشد. زیرا تا به حال دیده نشده که کسی در جایی بخوابد که زیرش آب برود، مگر اینکه آن هم علتی داشته باشد.
خوب میدانیم که بسیاری از روابط به این حد نمیرسند و نمیشود نام آنها را رفاقت گذاشت. و در اینجا همیشه آن تفاوت معروف بین رفیق و دوست مطرح می شود: ممکن است من با کل شهر دوست باشم اما رفیق، نهایتا سه یا چهار نفر بیشتر نخواهد بود. حالا می خواهم در این نوشته در مورد این رفاقتها صحبت کنم؛ دقیقا بعد از اینکه این رفاقتها به ثبات نسبی قابل قبولی رسیدهاند و این دغدغه به وجود آمده که تا کی می توانند ادامه دار باشند.
برای اینکه سریع تر به نتیجه برسیم، چند دقیقه از زندگی یکی از دو نفر دوراندیش را که در بالا صحبتشان شد از نزدیک میبینیم:
صدای هشدار تلفن همراه، با نتهای زیر و کوبشی، سکوت اول صبح اتاق خواب را میشکند. او در تخت تکانی میخورد و با کرختی پتو را کنار میزند. دستهایش را در هم چفت میکند و به بالا میکشد. پاهایش را همزمان با نفسی عمیق به پایین فشار میدهد، انگار میخواهد مطمئن شود همه اعضای بدنش در جای خودشان قرار گرفتهاند. بعد، تلفن را برمیدارد و به رفیقش پیام میدهد: «سلام داداش! بیداری؟» کمی برای رفتن زود است اما با عجله نگاهی به خودش در آینه میاندازد. بعد یکی دو خرما از یخچال برمیدارد تا معدهاش را کمی آرام کند. شیرهی خرما انگشتانش را چسبناک میکند. او در حالی که انگشت اشاره و شصتش را از بقیهی انگشتها جدا میکند، به اتاق برمیگردد تا لباسهایش را عوض کند. سعی میکند بدون آن دو انگشت لباسش را بپوشد، اما نمیتواند دکمهها را سریع ببندد. و چون عجله دارد، علیرغم میلش، دو انگشت چسبناک را در دهانش میمکد و آنها را با پشت شلوار خشک میکند. در همین لحظه، تلفنش زنگ میخورد:
«داداش بیداری؟ پیام دادی بعدش جواب دادم. دیگه جواب ندادی. گفتم شاید خوابت برده».
«نه داداش، دارم آماده میشم».
«حله، دو دقیقه دیگه دم درم، بیا پایین».
خب تا همنیجا کفایت میکند. با کمی دقت در کارهای این فرد در همین چند دقیقه، به راحتی می توانیم بفهمیم که هر کنش و واکنشی که از او سر میزند یا برای به دست آوردن و یا از دست ندادن چیزی است. صبح از رختخواب جدا میشود، برای اینکه به کلاسش برسد چون اگر غیبت کند درسش حذف میشود، خود را در آینه میبیند تا قیافه اش قابل تحملتر باشد، خرما میخورد تا گرسنگی اول صبح معدهاش را اذیت نکند و زودتر با دوستش هم مسیر می شود برای غنیمت شمردن همصحبتی با او تا در اول صبح کمی دلش باز شود؛ ولو اینکه مجبور باشد کمتر بخوابد و زودتر به دانشگاه برسد.
همه ما همینطوریم. اگر شخصی را به طور اتفاقی در هر جایی از جهان انتخاب و فعل و انفعالاتش را در یک روز مشاهده و سپس عوارض شخصیهاش را از آن جدا کنیم، میفهمیم که هر چیزی که از او سر میزند، برای به دست آوردن و یا از دست ندادن چیزی است. فرقی هم نمیکند که با چه ایدئولوژی و جهانبینی روز خود را شب میکند. حتی کسی که به دنبال خودکشی است گمان میکند که با از بین بردن خود میتواند درد مرتبه هزار را به مرتبه صفر برساند. پس این ویژگی در ما فطری است.
آن دو نفر دور اندیشی هم که در بالا ذکر خیرشان بود، از این قاعده مستثنی نیستند. رفاقت نیز یکی از افعالی است که از آن ها سر میزند و برای یک منفعتی شکل میگیرد. بله، قبول دارم، رفاقت یک مرحله بالاتر از دوستی مخصوص به روزهای خوب است و اتفاقا بر پایه درک متقابل، احترام، فداکاری و غیره شکل میگیرد اما مسئله این است که آیا همیشه این رابطه در صدر اولویتها و منافع آن دو نفر میماند یا نه؟ این رفاقت تا کجا ادامه دارد؟ بالاخره تعارض منافع درکجا زهر خود را در این ارتباط میریزد؟ آیا همه چیزخواهی آدم ها بالاخره مجبورشان نمیکند که روزی، یک نقطه سرِ خط رفاقتشان بگذارند و یا در بهترین حالت، رفاقتشان به دوستی معمولی تبدیل شود؟ مطمئنم که تعارض منافع قطعی است و این اتفاق دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه.
اگر رفاقت های اینچنینی را تجربه کرده باشید و طرف مقابلتان هم آدم حسابی بوده باشد، طوریکه نخواهید او را از دست بدهید، همیشه این موضوع در ته ذهنتان، شما را اذیت کرده که: «تا کجا با هم رفیق می مانیم؟» زیرا میدانید که اگر او نباشد، سوراخی در زندگیتان به وجود میآید که دیگر پر نمی شود و احتمالا از خودتان سوالات این چنینی پرسیدهاید که: «یعنی هیچ وقت به تعارض نمیخوریم و همیشه رابطهمان پر رنگ خواهد بود؟» زیرا اگر از هر دو نفری که رفیق هستند بپرسیم: «آیا میخواهید رفاقت شما در یک فضای کاملا دلنشین تا ابد ادامه دار باشد؟» قطعا جوابشان مثبت است. همه رفیقها همینطورند.
البته ممکن است شما خیلی کمالطلب و رفیق باز نباشید و بودونبود این مسائل شما را آزار ندهد. اما میدانم که شما هم اگر بتوانید یک رفاقت مطلوب را با همه شرایط آرمانیتان تصور کنید، حتما دلتان میخواهد که آن را داشته باشید. یک پله بالاتر، آنهایی هستند که از این نعمت را دارند و حتما در طول رفاقتشان به این موضوع فکر کردهاند که چگونه رفاقتشان را تبدیل به رفاقتی مدام کنند، رفاقت هایی ادامه دار تا بینهایت.
اضافه کردن بینهایت به هر چیزی، کار را سخت میکند. اما نمی شود از آن فرار کرد. تنها کسی که مدعی بینهایت است خداست. من در بین مکاتبی که اسمی در کردهاند، ندیدم که بی نهایت را ادعا کنند. لااقل تا الان که مینویسم خبری از آن ندارم. ولی همین که هیچ کس به جز خدا، بینهایت را- حتی درحد ادعا- برای ما تضمین نمی کند، جالب است.
ما همه بینهایت را میخواهیم و این مهم فقط پیش خداست. در موضوع بحث ما، اینطور میشود که اگر میخواهیم رفاقتهایمان تا بینهایت ادامهدار باشد باید آن را به چیزی وصل کنیم که خودش بی نهایت است. بعد از اتصال هم فقط باید دوراندیش بمانیم و تمام. اینجاست که رفاقتهای ما تا بی نهایت ادامهدار خواهد بود. چون منفعتهایی که در رفاقت دنبالشان هستیم به بینهایت وصل شدند؛ یعنی همیشه چیزی ارزشمندتر وجود دارد که بخواهیم برای رسیدن به آن، در سختیها کنار رفیقمان بمانیم.
این اصل نه فقط در رفاقت بلکه در کل زندگی ما جریان دارد. ما هر چیز خوبی را تا بی نهایتِ آن میخواهیم. ساخت وجودی ما بینهایت را طلب میکند. فقط باید آن را دُرست در ذهنمان تصور کنیم و به محض تصور، دلمان آن را میخواهد. مثلا همین الان به یک زندگیِ راحت و پرنشاط ابدی که همراه با رشد و تازگی باشد، فکر کنید! کسی هست که آن را نخواهد؟! بدون تعارف اگر هر صفت خوبی را در حد بینهایت به ما تعارف کنند، دلمان آن را میخواهد. خب، به نظر شما آیا این خواستنها نشان نمیدهد که ما میخواهیم مثل خدا، بی نهایت باشیم؟ فقط بحث در این است که آیا واقعا میشود به بینهایت رسید یا این آرزو بیشتر شبیه یک فانتزی است؟
وقتی شما یک رد پای بزرگ به عرض دو در چهار متر را در باغی میبینید- با فرض اطمینان به ساختگی نبودنش- میفهمید که پای بزرگی هم وجود دارد. بینهایت نیز همینطور است، وقتی آرزوی بزرگ بینهایت در ما وجود دارد پس حتما خودش هم واقعی است که ما را شیفته خودش کرده. و اگر رسیدن به بینهایت محال بود، خدای حکیم این میل را درون ما قرار نمیداد.
بله، پشت پرده مفهوم بینهایت دست خداست چون بدون محدودیت از هر خیری را دارد. او این آرزو را در ما قرار داده تا به سمت بینهایت حرکت کنیم و در این مسیر تنها کاری که باید انجام دهیم پرش از روی موانع است.