شخصیت ها: تهیونگ،کوک،نامجون،جین
کاپل: تهکوک،نامجین
ژانر: رومنس، درام، تراژدی، اسمات، انگست، درام، برشی از زندگی
خلاصه:
تهیونگ بیماری قلبی داره و خونوادشو تو آتیش سوزی از دست میده بعد پسرخونده خونواده جونگکوک میشه. این دو نفر از سن کم بشدت باهم صمیمی میشن به طوری که لحظهای نمیتونن از هم جدا بشن. تا اینکه سر یه جریاناتی تهیونگی که جونگکوک رو میپرسته به طرز ناگهانی و بدون توضیحی جونگکوک رو ترک میکنه و مجبور میشن جدا بشن و زندگیشون زیرو رو میشه و همه چی بهم میریزه.
Chapter 1
چشم های اشک آلودش، انگار قلبم رو مچاله میکنه و از کار میندازه. " تو... چطور تونستی؟
فاصلهی کوتاه بینمون رو به سرعت طی میکنه و لبهای خیس شده با
هاش رو نزدیک صورتم میاره و روی لبهای نیمه باز من قرار
میده و بوسه
اشک
ی کوتاهی روشون مینشونه. بدون اینکه منتظر حرکتی از
جانبِ منِ شوکه شده بمونه عقب میره و نگاه من روی گونه های خیسش
سر میخوره؛ با عجز قدمی به سمتش برمیدارم تا بتونم مروارید هایی
که داره صورت بوسیدنیش رو خیس میکنه پاک کنم که صدای فریادش
:بلند میشه
" جلو نیا. جلو نیا عوضی... چطور تونستی؟ چطور تونستی انقدر
حرومزاده باشی
"...اما تو... تو به من
نفسش بند میاد و انگار نمیتونه ادامه بده، با ترس و وحشت نگا هی به
پشت سرش میندازم که یه درهی عمیق میبینم، جونگکوک میره عقب و
:دستای من بیوقفه میلرزه
" ...؟ من برادرت بودم، من... من مثل برادرم دوستت داشتم، " گ وک نرو، پشتت
ن- " یا نزدیک، برام مهم نیست . میخوام بمیرم. به خاطر تو... همش به
".خاطر توئه تهیونگ، ازت متنفرم
بهم مهلت نمیده تا جلوشو بگیرم، با قدم های بلندی به سمتش میدوئم تا
دستهای کوچیکش رو بین دستهام بگیرم و نذارم عقبتر بره اما اون
...پشتشو به من میکنه و به لبه ک میشه و لحظهی کوتاهی
ی دره نزدی
به سمتم برمیگرده و پوزخند سردی میزنه و انگار . سردیش باعث میشه
..
.سرجام یخ بزنم
:آخرین قدمش رو به عقب برمیداره و آروم لب میزنه
".سقوط و محو شدنش از جلوی چشم هام رو به وض یبینم و با فریاد " خداحافظ ته هیونگ. خداحاف ظ... برای همیشه
وح م
.گوشخراشی که از گلوم خارج میشه رو زانوهام و روی زمین میوفتم
نه
صدای بلندم توی گوش خودم میپیچه و باعث میشه با ترس چشمامو
باز کنم و به ف
تاریک اتاق زل بزنم. سفتی تخت زیر بدنم و سکوتی
که توی اتاقه، بهم این اطمینان رو میده که همه ی
سق
اون مزخرفات فقط یه
خواب بوده. دستی روی پیشونی خیس از عرقم م م و با نفس های
یکش
عمیقی که بیرون میدم سعی میکنم ضربان قلبم رو به حالت عادی
برگردونم. چهره ی غمگین و ناامید جونگکوک جلوی چشمام نقش
میبنده و گونه و پیشونیم هنوز خیس از اشک و عرقه. حتی تصور و
کابوس اینکه براش همچین
اتفاقی بیوفته، منو یک قدم به نابودی نزدیک
میکنه. با آه بی صدایی که می
کشم از روی تخت بلند میشم و با وجود
تاریکی توی اتاق، به سختی مسیر خروج رو پیدا میکنم و از اتاق بیرون
.میرم
نگاهی به در نیمه باز اتاق جونگکوک میندازم و با تردید به سمتش م
یرم
نفس عمیقی میکشم اما ضربان قلبم هنوز آروم نشده، میدونم ازم چی
میخواد و ترجیح میدم بهش اون تصویر و قاب رو بدم تا شاید یه کم
آروم بگیره. در اتاق رو به آرومی باز میکنم و با دیدن چراغ خوابی که
نور کمرنگی روی صورت خواستنی پسرکم انداخته، لبخند تلخی روی
لبهام
میشینه و نزدیکش میرم. دوباره نگاهی به صورت غرق در خوابش
میندازم و وقتی میبینم طبق عادت همیشگیش گوشه تخت یک و
نیمنفره
ش جمع شده، با بغض توی گلوم کنارش روی تخت دراز میکشم
که تکونی می
،گردنم میندازه . دست لختش رو. از عادت همیشگیش خبر دارم
اینکه
توی خواب تیشرتش رو در میاره؛ اما حتی بدن لختش هم باعث نمیشه
که بخوام ازش
..
فاصله بگیرم . دستم رو دور کمرش حلقه میکنم که صدای
: خواب آلود و لطیفش، توی گوشم آواز می نهخو
"هیون- " گ ، چرا نخوابیدی؟
خوره و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه دستش رو دور
صدای شیرینش به قلبم اجازه ی آروم شدن میده، می
دونستم قلبم همینو
میخواد... به خاطر همینه که الان با نزدیکی به صاحبش انقدر با آرامش
میزنه. همونطور که دستم دور کمر جونگکوک حلقه شده و با نزدیک
،کردن سرم به گردنش، عطر خوشبویی رو از گلوش رو نفس میکشم
:آروم زمزمه میکنم
" خندیدن بعد از گریه چطوریه؟ خوردن بستنی توی تابستون؟ یا یه ف ن " هیونگ خواب بد دی .ده
نجو
ِشکلات داغ توی زمستون؟ شنیدن صدای نفس ش برام یادآور
های منظم
های خوب ه که توی این دنیا وجود داره و حتی با اختلاف تو
تمام حس خوبی
.راس همهشون قرار میگیره
پایان چیتر اول
#Forbidden