روز اول:
در راه رسیدن به خانه، دو تا بستنی خریدم و یک چسب پهن شیشهای. آخر به نظرم میرسید چسبهای کاغذیای که پدرم به پنجرهها زده بود بیش از حد سست است. میدانستم برسم خانه دعوایم میکند که چرا این چسب را خریدهام و مناسب نیست. و در ضمن میخواهد بگوید از اینها خانه داشتیم. ولی من فقط میخواستم بگویم یک زن مستقلام و میتوانم برای خودم چسب بخرم و پنجرهها را آن طور که خوش دارم چسب بزنم. بعد از چند صفحهای کتاب خواندن، بلند شدم و هم کیفم را بستم و هم شیشهها را چسب زدم. وقتی ایستاده بودم روی صندلی از پنجره صف طویل نانوایی را دیدم و با خودم فکر کردم بیش از حد خونسرد و بیحسم. دستم را روی حبابهای زیر چسب کشیدم. شاید هم اثر استامینوفن و سرماخوردگی بود. نمیدانم.
آرش میگوید چون صدا نشنیدهای هنوز باورت نشده دوباره جنگ شده. برای همین آرامش داری. مخالفت میکنم. فکر میکنم این طور نیست. به نظرم صرفاً پذیرفتهام. فقط میدانم که جنگ شده و هیچ کار مشخصی از دست من برنمیآید. دفعهی قبل عصبانی بودم. از جهان، از همه و بیش از هر چیزی از خودم. احساس گناه میکردم. گویی که رخ دادن جنگ تقصیر من است. که تنها اگر کمی بیشتر میخواندم، که تنها اگر کمی بیشتر میدانستم، که تنها اگر کمی بیشتر به مسائل جهان آگاه بودم، شاید این بلا سرم نمیآمد. احساس میکردم کاری از دستم برمیآمده و نکردهام.
این سری پذیرفتهام که من در این جنگ و همهی جنگهای پس از این هیچ نقشی ندارم. وقتی عاملیت خودم را حذف میکنم، کمتر عصبانیام. کمتر به خودم خرده میگیرم. و تنها کاری را که از دستم برمیآید انجام میدهم. فشار دادن حاشیههای نوارچسبِ پهن بر روی شیشه. با لبخند کسی که منتظر نوروز است. و نه موشک بعدی.
با خودم فکر میکنم آنهایی که منتظر حمله بودند الآن خوشحالند؟ با خودشان چه فکر میکنند؟ که حالا همه چیز درست خواهد شد؟ رغبتی به حرف زدن با آنها ندارم.
توی مدرسه بودیم که خبرش را شنیدیم. بچهها را طبق مانور قبلی بردیم به پایینترین طبقهی مدرسه و آن پایین که آنتن نداشتیم جانمان آمد توی دهانمان که آن بالا چه خبر است؟
پیام دلیوری اساماسهایم نمیآمد. پدرم پرسیده بود: «بیایم دنبالت؟» و من میخواستم فقط به آنها بگویم: «نه، اینجا ترافیک است. گیر میکنید. خودم میآیم.» ولی مگر میرفت؟ و من دلآشوبه بودم که نکند دارند پشت هم میزنند و آنها توی جاده مانده باشند؟ چون آن پایین مرتب صداهایی شبیه صدای انفجار میآمد.
وقتی فهمیدم صداهای آن پایین تقصیر بچهها بوده - چون مرتب توی سالن ورزش میزدند به در و دیوار و من ریده بودم به خودم- که دیگر داشتم میرفتم خانه و رسیده بودم به سطح زمین. همینطور این را هم فهمیدم که جواب کوتاه آرش به «خوبی؟» من به خاطر این بود که هنوز خبر حمله را نشنیده بود و دقایقی بعد خانهشان تا جان داشته لرزیده، برقهایشان قطع و وصل شده و قالبشان تهی.
از مدرسه فقط کولهام را برداشتم و ظرف غذایم را. آخر از قرمه سبزی نمیتوانستم بگذرم.
توی مترو همه آرام بودند. و چمدان به دست. و یک دختری هم آنقدر تماس گرفت که بالاخره گریه کرد. میگفت دارد میرود ولی ویزای دوستپسرش نیامده و نمیداند کی دوباره او را میبیند. از مترو پیاده برگشتم خانه. به آسمان نگاه کردم. از آنجا رد دود معلوم نبود. داشتم فکر میکردم صبح چقدر آسمان به نظرم قشنگ بود. چقدر آسمان هنوز هم به نظرم قشنگ است. بعضی چیزها را نمیتوانند به زور از آدم بگیرند.
دو تا بستنی خریدم و یک چسب شیشهای پهن.