روایت شب هفتم:
دیروز عصر ما خانه را به مقصد جایی حوالی کرج ترک کردیم. همچنان اینترنت ندارم. و خبری از دنیای بیرون. میگویند بیخبری، خوش خبری. اما الان خیلی مطمئن نیستم. شبیه بازیِ مافیا میماند. در شبی که خواب بودی، نمیدانی چند نفر از دوستانت هنوز سالماند.
کیفم را از شروع جنگ بسته بودم. برای همین خیلی کار زیادی برای انجام دادن نداشتم. ولی بستن کیفم فقط برای حالت نجات بود. برای حالتی که خانهمان خراب شده و مجبورم به سرعت آنجا را ترک کنم.
مادرم هم داشت وسیله میچید. رفته بود توی اتاقم و به پدرم میگفت آن چیز بزرگ آبی را که تویش آب میریزیم... اسمش چه بود؟ آن را هم میبریم؟ از آن اتاق داد زدم:«کلمن؟». مادرم تمام این روزها چیزی نشان نداده ولی وقتی مضطرب میشود اسم چیزها را فراموش میکند. دیوار دفاعی مستحکمش تنها اینجاست که فرو میریزد و من غصهام میشود.
داشتم خانهام را رها میکردم و قلبم از این حقیقت که اینجا را رها میکنم چیزی را در من به گریه میانداخت. من خانهام را، با تمام ویژگیهایش میپرستم. اتاق تاریکم که رو به باغچه باز میشود و همیشه رد شدن گربهها، روباهها و انواع جانوران را از آنجا نظاره کردهام. قفسهی کتابخانهام که آن را همیشه با وسواس میچینم. همه طرف اتاقم پر از کتاب است، قفسههایی با انبوه کتاب، هزاران کتاب، بیاغراق. بالای میز تحریرم و گاهی هم روی زمین. و فرش رنگی رنگیاش، که ماشینیست و با خیال راحت هر بلایی خواستم در این سالها سرش آوردم. و صدای اعصاب خردکنِ پرندهها که اصلاً شنیدنش را دوست نداشتم تا زمانی که جنگ شروع شد. حالا زبانبستهها وسط تاریکی هوا، وقتی صدای مهیب انفجار میآید ناغافل از خواب میپرند و چند دقیقهای شروع به سر و صدا میکنند تا دوباره خوابشان ببرد. پازلهایی که به دیواراند، و خودم همهشان را درست کردهام، بشقابهایی که از استوری استور خریدهام، ماسک ونیزیام و کنسروی از خاک ساحلی در روسیه. و نقشهی ترنسیلوانیا که به دیوار است. و دسکپد سرزمین میانه... جزئیاتی که بخشی از من را تشکیل میدهند. آیا داشتم طردشان میکردم؟
لحظهی رفتن کمتر از هر شب دیگری دلم میخواست بروم. ولی میدانستم با شروع شب دوباره سایهی وحشت روی سرم سنگینی خواهد کرد و شاید به کمی دوری نیاز داشتم. لحظهای زیر بید مجنون حیاطمان ایستادم. باد خوبی میوزید و هوا همان هوای گرم و نامطبوع تابستان بود. و حیاط پر از آرامش و سبزمان، آخرین جایی بود که دلم میخواست ترکش کنم.
ولی به مقصد رامجین راه افتادیم. با شانههایی افتاده و کولهباری از ضروریات که ضروریات واقعی زندگیمان نبود.
توی جاده که بودیم یک جایی را بغل جاده درست کنار ما زدند. زمین لرزید. و از جایی سمت چپمان دود بلند شد. دوباره همانجا را زدند و این بار صدایش شدیدتر بود. پنجرههای ماشین باز بود و من احساس «تجاوز» را تا نوک انگشتان پایم احساس کردم. احساس خطرِ اینکه چیز ناشناختهای با زور و خشونت بر سرم آوار شود. احساس خطر، تهدید، مرگ. احساس بیپناه بودن. تا به حال لحظهی زندهی اصابت موشک را به جایی ندیده بودم. تجربهی احساسیاش را از نزدیک لمس نکرده بودم. این یکی در ابعاد دیگری هولناک بود. تعدادی از ماشینها زدند کنار ولی ما به راهمان ادامه دادیم.
چون
چه کار دیگری میتوانستیم بکنیم؟
تجربهی اینکه چیزی از بالای سر آدم با تهدید کشتن رد شود و با سر و صدای شدید فرود بیاید، تجربهی دست اولیست که میزان زیادی هورمون آدرنالین ترشح میکند و نمونهاش با هیچ وحشت دیگری در جهان قابل قیاس نیست. این تجربه، که به وفور در منطقهی ما یافت میشود با تهیهی بلیطهای بسیار ارزان و اقتصادی به سمت خاورمیانه قابل تجربه است. برای زندگیای هیجانانگیزتر، به ما مراجعه کنید.
من، به عنوان کسی که ۳۱ سال است در خاورمیانه زندگی میکنم، هیچوقت خودم را جدا از جنگ ندیدهام. اگر در خود جنگ نبودهام همواره در مورد آن شنیدهام، خواندهام، اینطور نبوده که در ناآگاهی کامل از آن به سر ببرم. مطمئن نیستم ولی حدس میزنم برای خیلی از کشورهای جهان اول، این تجربه نامأنوس است. احتمالاً هیچ درک واضحی از جنگ و تبعات آن ندارند. با این حال میخواهم این را بگویم.
تجربهی جنگ دست اول چیز دیگریست. خواندن در مورد جنگ، زندگی کردن در شرایط اقتصادی سخت و تهدید شدن به جنگ، همهشان تجربههای دست دوم از جنگ هستند. جنگ، قابلیت تقلیل یافتن به استعاره و تمثیل را هم ندارد. چون مانند بمبیست که ناگهان به زندگیات میخورد و همه چیز را زیر و رو میکند. یعنی دقیقاً همان چیزی که هست.
نزدیک غروب بود که رسیدیم رامجین. من تک و توک هنوز قلبم تپشهای نامنظم داشت که بودن کنار اعضای خانوادهام آرامش کرد. اسم و فامیل و حکم بازی کردیم و من روی دور شانس بودم. همه را بردم. و یک عالمه سیر ترشی خوردم.
اینجا هیچ صدایی نمیآید. انگار زمانبرگردان زدهاند و هفتهی پیش است. ما دقیقاً پنجشنبه اینجا بودیم که صبح جمعه قبل از خواب چند صدای انفجار آرامشمان را برای این هفت روز پاره کرد. حالا دوباره اینجاییم و میتوانیم وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. چون هیچ اثر و نشانهای از جنگ اینجا دیده نمیشود. و همه چیز دقیقاً همانطوری است که آن موقع بود. کل هفتهی پیش میتوانست یک خواب باشد. خوابی از دیروز به امروز. کابوسی که کمی طولانی شده. یعنی امشب میتوانستم بیوقفه و بدون شنیدن صدا بخوابم؟
تا ساعت ۳ و تا خرتناق تفریح کردیم که دیگر دیدم چشمانم را نمیتوانم باز نگه دارم. با مریم رفتیم بخوابیم. و زود هم خوابم برد. خوابی عمیق.
بوووم.
گوشیام را برداشتم. ساعت چهار و نیم صبح بود. خوابم پاره شد.
دژاوو. به امیرعلی که میدانستم نزدیک ماست، به آرش، پیام دادم. سالم؟ زنده؟
حالا خواب بیداریست و بیداری خواب.
و هیچ کجا راه فراری از این حقیقت عریان نیست.
حقیقتِ جنگ.