ویرگول
ورودثبت نام
milad barani
milad barani
milad barani
milad barani
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

نفت

نگاه‌هایمان از یکدیگر جُم نمی‌خورد؛ خیره‌کنان به یکدیگر نگاه می‌کردیم. نگاه خودم با آن گدای دمِ دکان را می‌گویم. در نگاهش حالتی از ناخشنودی و انتظاری داشت که از وضعیت کنونی‌اش نشئت می‌گرفت و در چشمان من نیز حالتی از شرمندگی که از نداشتن پولِ خرد .

آن گِدا ناامید، آن‌جا را ترک گفت و رفت و من ماندم و تنهایی‌ام. حال چشمانم را بستم و از خودم پرسیدم: این همه ظلم برای چه بود؟ این همه آدم برای چه آمدند؟ چه خبر بود؟ این گدا، آن بالادستی، برای چه آمدند؟ آمدیم چه کنیم اصلاً؟ این همه آمدن و رفتن بهرِ چه بود؟

وقتی می‌گویم «همه»، منظورم همه‌ی افراد دوروبرم است؛ همه حتی آن جوراب‌فروشِ آن طرف خیابان که هر روز با هزار امید و آرزو دکانش را باز می‌کند و پدر پیرِ سالخورده‌اش را روی صندلی جلوی دکانش می‌نشاند، یا این فروشنده‌ی خسته‌ی البسه‌ی زنانه‌فروش که دکانش کنار دکان ماست. برای چه آمده بودند؟ آمدند برای برآوردن نیازِ دیگری؟ برای فقط لحظه‌ای خوشی؟ برای لحظه‌ای غرقِ دوپامین شدن؟ برای چه کاری آمده بودند؟

برای پاسخ به تمامی این سؤال‌ها، سه احتمال را در ذهنم در نظر گرفته‌ام؛ همین ذهن کودکانه‌ام.

اول از همه می‌گویم: نکند ما خوراکِ زمین و زمانه‌ایم؟ از آن‌رو این حرف را می‌زنم که به ما زیبایی می‌دهد تا عاشق شویم، تولید مثل کنیم، کودکی بیاوریم و چون سالخورده شدیم و از پا افتادیم آن را از ما بستاند و به نسل دیگری بدهد و حال به بهانه‌ی کار نکردن، در سلول‌های انفرادی‌ای که نامشان گور است، حبسمان می کند تا مابقی درس بگیرند و از کار بازنایستند. حال که به کامِ زمین افتادیم، زمین کاری می‌کند که کم‌کم، رفته‌رفته فراموش شویم؛ تا مبادا کسی سراغ این گورها و سلول‌های انفرادی را بگیرد.و خودش میرود سراغ صرف شامی دل انگیز حتی پیش از دفن شدن می‌گویند او را خوب بشویید و دست‌وپایش را کفن‌پیچ کنید تا نتواند از بشقاب تابوتی اش فرار کند. کم‌کم که خورده می‌شویم، از لایه‌های دیگر زمین، همچون نای و معده‌اش، می‌گذریم و سرانجام چون تجزیه شویم، جزئی از خون زمین می‌شویم؛ یعنی نفت. حالا مزاحم‌هایی پیدا می شوند که سرنگ به زمین می‌زنند و نفت را استخراج می‌کنند. شاید برخی تبارها، مانند آزتک‌ها که آدمیان را از دهان آتشفشان ـ دهانِ زمین ـ زودتر به خوردش می‌دادند تا زمین گرسنه نماند و خشنودتر شود، درست فکر می‌کردند. نکند باید به‌راستی زمین را خشنود می‌کردیم؟مگر زمین خداست که برای رضای او کاری کنیم ، به قول یونانیان ، زمین خدای است بنام «گایا»، که قدرت های فراوانی دارد ، مثلا یکی از قدرت هایش این است که چون همانند چهره‌نگاری ماهری، قلمش را در دست می‌گیرد و در رنگِ کرمِ مایل به خرمایی می‌زند یا سپیدیِ چون بلور، تا رنگ پوست و مویت را رنگرزی کند. حتی قلمِ سحرانگیزش را با تکان خاص و پیچ‌وتابی می‌دهد و حالت گیسوان و زلفانت را تعیین می‌کند. قلمش کار را بدان‌جا می‌رساند که کش‌وقوسِ چشمانت را هم مشخص می‌کند.

حالا که او خالقِ همه‌چیز و همه‌کس است و با آن قلمِ سحرانگیزش می‌آفریند، نکند به همین دلیل است که همگان را به نیکی و درشتی دعوت می‌کند؟ در این دنیا بر پایه‌ی منشِ درست رفتار کنیم تا در آن دنیا در کاخ‌های مجلل سکونت گزینیم؟ اما… اما چطور؟

چطور بر پایه‌ی منشِ درست رفتار کنم وقتی گرسنگی بر من چیره شده است و آن بره‌ی خوش‌گوشت و بی‌آزار در چراگاهِ ییلاقی، رقص‌کنان دلم را می‌رباید، حال آن‌که مادرش تازه زاییده است؟ چگونه نیکومنش رفتار کنم وقتی به گوشتِ گوسفند و قطره‌قطره خونِ مرغان و خرگوشانِ دشتِ مغیلان نیاز دارم؟ چگونه درست رفتار کنم وقتی آتشفشانِ کراکاتوآ فوران کرده و زمین از گرسنگی فریاد می‌زندبازگردم و در آن موجِ خاکسترها و هیاهوی ها، پیرمردی کهن‌سال یا کودکی خردسال را که عروسکی دست‌بافت در دست دارد، از زیر خاکسترهای خشک‌کننده نجات دهم؟ چگونه نیکو رفتار کنم وقتی سرشت و نیازهای نخستینم جولان می‌دهند؟ اگر اکنون آرامم، از آرامیِ زمین است.

به راستی کودکم را به این زمین بیاورم؟

اکنون نزدیک به پنج‌هزار سالی می‌شود که انسانِ خردمند، با همه‌ی لغزش‌ها و جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها و عشق‌بازی‌هایش، بر این زمین سلطه انداخته است. در چرخه‌های تکراری به گفته‌ی ویلیام اشتراوس که لحظه ای پر از اشک و بغض و رنج و لحظاتی دیگر پر از خنده و دلبستگی و دوستی . این همه ، برای چه بود ؟ پس از این خوبی و بدی و دگرجایگهی ندارند وقتی همه در چرخه‌ای تکراریم؟ آن فرد بد باید بد بماند تا چرخه بچرخد و خوب نیز باید خوب بماند؟ زمین برای ما آمده بود یا ما برای زمین؟ اگر از دلِ خاک برآمده‌ایم و دوباره خاک می‌شویم، برای چه آمدیم؟ آمدنمان بهرِ چه بود؟ رفتنمان بهرِ چیست؟در این زمانِ کوتاهِ زندگی، چه‌ها باید می‌کردم؟ کجاها باید می‌رفتم؟ چه راه‌های درونی‌ای را باید سیر می‌کردم؟ کدام طریقت و سیر و سلوکی را باید می پیمودم ؟

نمی‌دانم.

فقط همین را می‌دانم که آن خرس در جنگل و آن مار در بیشه‌زار، بیش از من و تو در این زندگی آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند و لذت می‌برند. ساعتی به شکار می‌روند و سپس می‌آسایند؛ نه خبری از کارهای گردشیِ شبانه است و نه از هیاهوی آزاردهنده تا نیمه‌شب. خرس‌ها خوابِ زمستانی را در زندگی‌شان تجربه می‌کنند که من و تو شاید در سراسر عمر، به خوابمان هم تجربه نکرده باشیم.

شاید زندگی، به‌راستی، همان یک استکان چای بود که کنار تو نوشیدم.


میلاد بارانی

زمیننفتقبرگورستان
۱
۰
milad barani
milad barani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید