ژرانیوم وحشی·۱۷ روز پیشآرامگاه تختی؛ لبریز از خموشی وز خویش لببهلبقبرستانهای قدیمی ساکت و آرامند، سکوتی عمیق و تیز که تا ژرفنای روح و روان آدم نفوذ میکند. شاید به خاطر اینکه، آخرین بازماندگان قبرها خود نی…
milad barani·۵ ماه پیشنفتنگاههایمان از یکدیگر جُم نمیخورد؛ خیرهکنان به یکدیگر نگاه میکردیم. نگاه خودم با آن گدای دمِ دکان را میگویم. در نگاهش حالتی از ناخشنودی…
یکتا صفاری·۶ ماه پیشگورستان عشق»در مظهرِ سقوط، در میان اصابتِ نفسهایت، بینِ فتنهگری لبهایمان، در نوامیدیِ آخرین ترانه و وصلتِ دستهای پیچخوردهمان من نفرتی که استخوان…
نسترن پیریان·۹ ماه پیشعشق در گورستانحرفهایم سو ندارند؛ از وقتی رفتنت را بهانه کردی، خودم را در گوشهگوشهی عالم سوزاندهام. دیشب خواب دیدم با تو در گورستان تاریک خوابیدهام؛…
بیتا حسینی نژاددرخودکار آبی·۲ سال پیشیک عصر داغ در گورستانقسمت اول: زنی با ناخن قرمز در کنار گور.زن در کنار قبری رو دو زانویش نشسته بود. اشک می ریخت و فقط قطرات اشک از چشم چپش سرازیر می شدند. دستان…
kootevall·۲ سال پیشگورستانگشته است آباد گورستانمان بر اساس نقشه های پادمان با تدبّر در همه اجزای آن قبرها گردیده چون کاخ شهان