نهال انگورِ گوشه حیاطِ کوچکِ خانیمان حالا دگرربزرگ شده ، آنقدر که قدش به راحتی تا زیر لبه پنجره حال رسیده است انگار داخل خانه را سرک می کشد ، جوانه بالای سرش که تکان می خورد ، میدانم آنجا ایستاده ، پشت دیوار قایم شده ، ما را نگاه می کند ،به تمامی حرف هایمان ، درد و دل هایمان گوش می کند، انگار پاگوش ایستاده تا ببیند چه می گویم ، امیدوارم رازدار خوبی باشد ، حالا دگر آن بچه انگور کوچک و ساده نیست ، سرد و گرمی های بسیاری را تا به امروز چشیده است ، وقت ثمر دادنش است .
از زمان نوشتن این متن 20 سالی می شود که می گذرد ، نهال انگور کوچک خانیمان حالا کجایی؟
تو را چه شد بعد رفتنمان ؟
کجایی و حالا چه میکنی ؟ هنوز همان جایی ؟
آن وقتی که خانه را ترک می گفتیم
من از آنجا نرفتم ، دلم همان جا مانده کنار تو ...