
داشتم خواب میدیدم؛ نور، چشمهایم را کور کرده بود. کمی طول کشید تا به شدت آن عادت کنم. خودم را در لباس سفیدی یافتم. یک لباس سادهی یکسره با دامنی بلند که روی زمین کشیده میشد. روی یک نیمکت سفید، که گویی از دلِ دیوارها روییده بود، نشسته بودم. نگاهم به دستهایم افتاد؛ صاف، بدون چروک و ظریف... من یک دختر ۲۰ ساله بودم.
از اینکه سرم را بلند کنم میترسیدم... اما بالاخره بر ترسم غلبه کردم. لحظهای بعد فهمیدم در یک اتاق کوچک مکعبی کاملاً سفید قرار گرفتهام که گویی هیچ در و پنجرهای ندارد ولی غرق در نور است. و درست روبرویم، زنِ دیگری نشسته بود. ظاهرش هولناک بود. سرش پایین بود و گویا طنابهایی او را به نیمکتِ روبرو میخکوب کرده بود. دستهایم میلرزید. نگاهم چرخید؛ در گوشهی سمت راست اتاق، روی نیمکتِ دیگری، یک دستمالِ ابریشمی پهن شده بود و روی آن، تیغهی نقرهایِ یک خنجر برق میزد!
دقایقی در سکوتِ مرگبار گذشت. میترسیدم برخیزم. از سوی دیگر، مطمئن نبودم که زنی که روبرویم نشسته بود، واقعاً نتواند حرکت کند. و آن خنجر... مرا وسوسه میکرد که برای دفاع از خودم هر چه زودتر برش دارم. صدایم لرزید: «تو... تو کی هستی؟»
جوابی نداد. با پاهایی لرزان بلند شدم؛ یک قدم به سمت زن و قدمی دیگر به سمت خنجر برداشتم. هر چه نزدیکتر میشدم، بویِ خاصی مشامم را پر میکرد... بویِ عطرِ تندِ مشک که با بویِ نا، ماندگی و خاکِ مرطوب آمیخته بود.
خواستم سؤالم را دوباره بپرسم، که صدایش فضای سفید را خراشید. شبیه کشیده شدنِ ساتن روی سنگقبر؛ سرد، خشدار و خسته. سرش را بلند نکرد، اما لبهایش که تنها عنصرِ رنگی در صورتِ گچیاش بود، تکان خورد:
«هنوز هم وقتی باران میبارد، یادِ آن نیمکت میافتم... آن نیمکتِ سنگیِ سرد زیرِ درختِ بلوط. جلوی عمارت خانوادگی فلاوراستون... من و لیلیان آنجا نشسته بودیم. با لباسهای پفدارِ گُلیگُلی بلند و کلاههای سفیدِ لبهدار. یک تورِ مشکیِ نازک به کلاه لیلیان سنجاق شده بود... همه چیز را با جزئیات به یاد دارم. لیلیان... دخترخالهی معصومِ من. آن روز چقدر احمقانه خوشحال بود. فکر میکرد آرتور فقط متعلق به اوست. من اما... من فقط داشتم به لکهی گِلی که روی لبهی دامنِ سفیدش نشسته بود نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم: آرتور خیلی زود از دست این فرشتهی مهربان خسته خواهد شد... »
صدایش کمی آرامتر شد، انگار داشت مزهی آن خاطره را زیر زبانش مزمزه میکرد. ادامه داد: «فقط یک تکه کاغذِ کاهی لازم بود و کمی مرکبِ سیاه. تقلیدِ دستخطِ لرزان و ظریفِ لیلیان برای من مثل آب خوردن بود. ما با هم بزرگ شده بودیم، حتی میدانستم قلم را با چه زاویهای روی کاغذ فشار میدهد.»
مکث کرد. حس کردم لبخند کجی روی لبهای بیرنگش نشسته است. «من یک نامه نوشتم... اما نه به یک نجیبزادهی دیگر. اینطوری آرتور ممکن بود او را ببخشد یا به پایِ عشق بگذارد. نه ... من به «تام» نامه نوشتم، پسرِ جوان و بیسروپایی که مهترِ اسبها بود. یک قرارِ عاشقانه و بیشرمانه در انبارِ کاه، نیمهشب، دور از چشمِ همه. با جملاتی که دل آدم را آب میکرد ... یک عشق واقعی به تام در برابر علاقهی مصنوعی و تحت فشار خانواده به آرتور. فکر کن! لیلیانِ مقدس، لیلیانِ نجیب، و یک کارگرِ اصطبل که بوی سرگین میداد.»
نفسش خسخس میکرد، اما کلماتش مثلِ تیغ، واضح و برّنده بود: «وقتی مطمئن شدم کسی در راهرو نیست، یواشکی وارد اتاقش شدم. شیشهٔ عطر محبوبش روی میز بود … همان عطر گلهای وحشی که آرتور شیفتهی بوی آن بود. چند قطره از آن را روی نامه چکاندم. کاغذ، بویِ تنِ لیلیان را گرفت… درست همان چیزی که لازم داشتم.»
نمیتوانستم ساکت بمانم. بدنم یخ کرده بود. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی که میلرزید گفتم: «تو ... تو این قدر عاشق آرتور بودی که حاضر شدی چنین خیانتی به دختر خالهات کنی؟» در آن لحظه احساس عجیبی داشتم؛ دلم برای هر دوی آنها میسوخت. دلم برای آن روزهای لیلیان و روزهای آیندهی آن زن میسوخت.
زنِ روبرویم خندید. خندهای خشک و کوتاه که شبیه صدای شکستنِ استخوان در سکوتِ مطلقِ اتاق بود. سرش را کمی تکان داد، انگار سوال من احمقانهترین سوالِ دنیا بود. «برای یک مرد؟ نه دختر جان ... تو هنوز خیلی بچهای. آرتور خشک و متعصب بود، اصلاً دوستش نداشتم. من آن مرد را نمیخواستم؛ ولی میخواستم او و اعتبارش برای من باشد. من آن عمارتِ سنگی، آن لباسهای ابریشمی و آن خدمتکارها را میخواستم. نمیخواستم دختر فقیر و آویزانِ آن خانواده بشوم که لباسهای کهنهی لیلیان را میپوشد.»
دوباره سکوت کرد و بعد با لحنی که انگار داشت قصهی خوابِ کودکی را تعریف میکرد، گفت: «نامه را جایی گذاشتم که آرتور آن را ببیند. و وقتی پیدایش کرد ... آه ... فریاد نزد. او یک نجیبزاده بود، تربیتش اجازه نمیداد داد و بیداد کند! فقط یخ زد! رنگش مثل گچِ دیوار شد. نامه را بو کرد و باورش شد. نگاهش به لیلیان تغییر کرد ... دیگر او را مثلِ یک فرشته نمیدید. نامزدی همان شب، در سکوت و با حفظِ آبرو فسخ شد. لیلیان ویران شد، دق کرد، اما آرتور حتی حاضر نشد دلیلش را به او بگوید. غرورش له شده بود.»
زن نفسِ عمیقی کشید و جملهی آخرش را مثل یک فاتحِ خسته زمزمه کرد: «و چه کسی آنجا بود تا مرهمِ زخمهای غرورِ لرد آرتور باشد؟ چه کسی آنجا بود تا جایِ خالیِ آن زنِ خیانتکار را پر کند؟ من.» سرش را کمی کج کرد، انگار داشت به نقطهی دوری در آن سفیدیِ مطلق خیره میشد. صدایش آرامتر، اما زهرآگینتر شد: «ازدواج ما در دسامبرِ سرد و یخبندانِ سال ۱۸۵۴ انجام شد.»
سکوت کرد. انتظار داشتم در چهرهاش نشانهای از پشیمانی ببینم، اما فقط پوزخندی تلخ روی لبهایش نشست. «فکر میکردم پیروز شدهام. فکر میکردم آن عمارتِ سنگی، بهشتِ من خواهد شد. ولی من واردِ یک مقبره شده بودم. آرتور ... لرد آرتورِ باوقار، دقیقاً مثل همان مجسمههای مرمری بود که در راهروهای عمارتش چیده بود. سرد، سفت و بیروح. تختخوابِ ما از تابوت هم سردتر بود. او مرا لمس میکرد، اما نه با عشق، نه با هوس. او فقط یک وارث میخواست، یک پسر که نامِ خاندانش را زنده نگه دارد.»
زنِ روبرویم تکانی خورد. صدای جیرجیرِ طنابهایی که او را بسته بودند، بلند شد. صدایش حالا رنگِ دیگری گرفته بود؛ صدایش میلرزید. «سه سال گذشت. تا اینکه سباستین آمد ...»
با شنیدنِ این اسم، حالتِ چهرهاش عوض شد. انگار خون زیر پوستِ خاکستریاش دوید. «آرتور او را استخدام کرده بود تا پرترهی مرا بکشد. یک نقاشِ جوان، فقیر و گستاخ. وقتی اولین بار واردِ سالن شد، بویِ رنگِ روغن و تربانتین و تنباکوی ارزان میداد. لباسهایش کهنه بود، سرآستینهایش رنگی بود، اما ... خدای من ... چشمهایش. او مثل آرتور مؤدبانه به زمین نگاه نمیکرد. او «من» را نگاه میکرد. انگار با همان نگاهِ اول، تمامِ آن لباسهای ابریشمی را کنار میزد و خودِ واقعیِ مرا میدید.»
ناخودآگاه قلب من نیز کمی گرم شده بود. آب دهانم را قورت دادم. نمیتوانستم جلوی کنجکاویام را بگیرم. پرسیدم: «و تو ... عاشقش شدی؟»
زن یک قهقههی عصبی زد. خندهای که بیشتر شبیه سرفه شد. «عشق؟ چه کلمهی حقیری ... جلساتِ نقاشی شروع شد. آرتور فکر میکرد ما در گلخانه مشغولِ هنر هستیم. اما سباستین نقاشی نمیکشید ... او مرا با نگاهش از بر میکرد. یک روز، قلممو را زمین گذاشت و گفت: بانوی من، شما غمگینترین موجودِ زیبایی هستید که دیدهام. شوهرتان کور است؟!»
نفسش تندتر شد. انگار دوباره در آن لحظه بود. «من نباید جواب میدادم. من یک بانوی با اعتبار و عروس یک خانوادهی نجیبزاده بودم. اما آن روز … من فقط زنی بودم که تشنهی دیده شدن بود. آدرسِ استودیوی زیرزمینیاش را گرفتم. جایی در محلههای کثیفِ لندن، جایی که آرتور حتی با کالسکه هم از آنجا رد نمیشد.»
چشمانم گرد شد. «تو رفتی آنجا؟» موهای بدنم سیخ شده بود.
«بارها...» صدایش دوباره با هیجان لرزید. «به بهانهی خیریه، به بهانهی کلیسا. کالسکه را چند خیابان بالاتر نگه میداشتم و با شنلی سیاه، میانِ گلولای میدویدم تا به دخمهی او برسم. استویدیوی او بویِ شرابِ ارزان و عرق و رنگ میداد. اما آنجا... آنجا من زنده بودم. رویِ آن تختِ چوبیِ شکسته، میانِ بومهای نیمهکاره، من خیانت را با تمامِ وجودم چشیدم. نه یک بار، نه دو بار... سباستین وحشی بود. او مرا مثلِ یک بومِ سفید میدید که باید با رنگِ هوس کثیف میکرد. وقتی به عمارت برمیگشتم و کنارِ آرتورِ سرد میخوابیدم، توی دلم به حماقتِ شوهرم میخندیدم. من دیگر آن زنِ پاک نبودم... من فاسد شده بودم و از هر لحظهی این فساد لذت میبردم.»
نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت، انگار میخواست واکنشم را ببیند. حرفهایش بدجور دلم را مچاله کرده بود. چیزی که صدای او را هیجان زده میکرد، روی حسم به زنی که روبرویم نشسته بود رنگ سیاه میپاشید. «فکر میکنی عذاب وجدان داشتم؟ اوایل رابطهمان اصلاً اینطور نبود. هر بار که آرتور با آن لحنِ خشکش دستور میداد، من در ذهنم داشتم لمسِ دستهای زبرِ سباستین را مرور میکردم. این انتقامِ من بود. انتقام از سردی، انتقام از قفسی که خودم ساخته بودم. ولی بعد از چند ماه که خودم آمدم، با خودم میگفتم ببین به چه حیوانی تبدیل شدهای زن. تا کی قرار است این کار را ادامه بدهی؟»
با نفرت به او نگاه کردم. دستهایم مشت شده بود. چطور میتوانست با چنین وقاحتی از خیانتش حرف بزند؟ صدایم از شدتِ خشم میلرزید: «تو ... چطور توانستی؟ به مردی که به خاطرش از دخترخالهات گذشتی خیانت کنی؟»
زن سرش را تکان داد، اما این بار دیگر نمیخندید. سایهای تیره روی صورتش افتاد که از سایهی اتاق سنگینتر بود. آب دهانش را قورت داد. صدایش شکست: «من حامله شدم. آرتور از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. وارثِ خاندانِ فلاوراستون در راه بود. اما من ... من وقتی پسرم به دنیا آمد و برای اولین بار توی گهوارهی طلاییاش تکان خورد، وحشت کردم. «جولیان» پسرکِ زیبای من به دنیا آمدهد بود. او موهایِ مجعدِ سیاه داشت و چشمانی که مثلِ شبِ بیانتها بود... درست مثلِ سباستین ...» بعد به گریه افتاد «ولی این یکی را نمیخواستم.»
ناخودآگاه و با تنفر دستم را جلوی دهانم گرفتم. «آرتور فهمید؟»
«نه...» دوباره زد زیر گریه. «آرتور احمقتر از آن بود که بفهمد. به او گفتم پسرمان به اجدادِ مادریِ من رفته. جولیان بزرگ شد. چهار سالش شد. او تنها چیزی بود که در آن دنیایِ دروغین، واقعی بود. من عاشقش بودم... میفهمی؟ ولی وقتی او را میدیدمش از خودم متنفر میشدم.»
اشک از زیرِ پلکهای بستهاش جاری شد و روی گونههای گچیاش خط انداخت. «شبها ... شبها سخت بود. آرتور مشکوک شده بود. مدام سوال میپرسید که چرا با وجود به دنیا آمدن بچه اینقدر از عمارت بیرون میروم. و چرا وقتی میروم، اینقدر دیر میآیم. من مسخ شده بودم. شاید به کارهایم اعتیاد پیدا کرده بودم. برای اینکه ساکتش کنم، برای اینکه بتوانم باز هم پیش سباستین بروم، دنبال راهی گشتم. سباستین بالاخره راهی پیدا کرد: تنتورِ تریاک... لودانوم. چند قطره در شرابِ شبانهی آرتور میریختم و او مثلِ یک جنازه ساعتها ضعیف میشد و میخوابید. او فکر میکرد که بیماری ناشناختهای مبتلا شده.»
زن هقهقِ کوتاهی کرد و بدنش لرزید. «یک روزِ عصر... عجله داشتم. سباستین منتظرم بود. شیشه را روی میزِ کوتاهِ کنارِ تخت جا گذاشتم. درش را محکم نکرده بودم. جولیان ... جولیانِ کنجکاوِ من ...»
جیغی خفه کشید، انگار داشت همان لحظه را دوباره میدید. «وقتی برگشتم، عمارت در سکوتِ مطلق بود. فکر کردم آرتور خوابیده. اما وقتی وارد اتاق شدم ... جولیان را دیدم. روی قالیچهای دراز کشیده بود. شیشهی خالی کنارِ دستش بود. فکر کرده بود شربتِ شیرین است. لبهای کوچکش کبود شده بود ... بدنش ... بدنش سرد بود.»
من هم داشتم گریه میکردم. نمیخواستم، اما اشکهایم جاری بود. زن با صدایی که حالا تبدیل به ناله شده بود ادامه داد: «آرتور ... او فکر کرد جولیان سکته کرده. پزشکها گفتند قلبش ضعیف بوده. هیچکس نفهمید. هیچکس نفهمید که من ... مادرش ... او را کشتم. من پسرم را، تنها عشقم را، فدایِ هوسهایم کردم. من او را کشتم تا بتوانم پیشِ پدرش بخوابم.»
ادامه داد. «بعد از آن، سباستین را رها کردم. دیگر نتوانستم به او نگاه کنم. هر بار که میدیدمش، جسدِ جولیان جلوی چشمم میآمد. آرتور هم چند سال بعد مرد...» دستانش را به زحمت تکان داد و روی سرش کوبید. «کبدش از آن همه دارویی که به خوردش داده بودم نابود شد. هرگز فکر نمیکردم این داروها او را بکشد.» و دوباره با صدای بلندتر گریه کرد.
اشکهایم خشک شد. جای آن را چیزی سوزان گرفت؛ چیزی شبیه گدازههای آتشفشان که در رگهایم میدوید. آن زن دیگر برایم یک قربانیِ قابل ترحم نبود؛ زن سرش را بالا نیاورد، اما پوزخندش برگشت. پوزخندی که این بار برایم بویِ تعفن میداد. «پنج سال بعد از مرگ آرتور ... من تنهای مطلق بودم. ملکهی عمارت مجلل فلاوراستون. یک شبِ طوفانی، خدمتکار پیرم گفت زنی دمِ در است. زنی که ادعا میکند فامیل شما است. رفتم دمِ در ... لیلیان بود.»
دندانهایم را به هم ساییدم.
«سالها بود ندیده بودمش. آن روز پوستی استخوانی داشت، لباسهایش پاره بود و سرفههای خونی میکرد. شوهرِ دائمالخمرش او را بیرون انداخته بود. سل گرفته بود. آمده بود تا از تنها کسی از خانوادهاش که زنده بود برای درمان شوهرش پول بگیرد. در طول این سالها آرتور هرگز اجازه نداده بود او را ببینم ...»
«و تو...» صدایم از شدت خشم دورگه شده بود. «تو کمکش کردی؟ بعد از آن همه بلایی که سرش آوردی؟»
زن قهقههای زد. «کمک؟ به کسی که باعثِ تمامِ بدبختیهای من بود؟ اگر او آنقدر معصوم و زیبا نبود، من مجبور نمیشدم آن نامه را بنویسم. اگر او نبود، من مجبور نمیشدم با آرتور ازدواج کنم و پسرم را بکشم. در ذهنِ بیمارِ من، او مقصرِ مرگِ جولیان بود، نه خودم!»
نفس عمیقی کشید، انگار داشت از یادآوریِ آن صحنه لذت میبرد: «در چشمانش نگاه کردم. دستش را دراز کرد و گفت: خواهر ... اما من ... من در حالی که جنون بر من غلبه کرده بود و اشک میریختم، درِ سنگینِ بلوطیِ عمارت را توی صورتش کوبیدم. صدایِ نالهاش را شنیدم که پشتِ در، زیرِ باران و تگرگ، خفه شد. چند روز بعد، شوهرش مرد.»
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. خون در مغزم میجوشید. نفرتی که حس میکردم، فراتر از ترس بود. این زن ... این موجودِ کثیف ... او لایقِ نفس کشیدن نبود. بیاختیار به سمتِ نیمکتِ سمتِ راست دویدم. دستم دورِ دستهی سردِ خنجر حلقه شد. سنگینیاش در دستم حسِ قدرت میداد.
به سمتش برگشتم. خنجر را بالا بردم. فریاد زدم: «لعنت به تو!»
زن هیچ تلاشی برای فرار نکرد. حتی سرش را عقب نکشید. انگار تمامِ این مدت، منتظرِ همین لحظه بود. منتظرِ یک قاضی که حکمش را اجرا کند. با قدمهای محکم جلو رفتم. سایهام رویِ صورتش افتاد. «به من نگاه کن!» فریاد زدم. «به من نگاه کن و بگو که پشیمانی!» ولی همزمان، بی اختیار دستم عمل کرد و خنجر را به سمت قلبش بردم. زن سرش را آرام بالا آورد. موهای جوگندمی و بههمریختهاش کنار رفت. نورِ خیرهکنندهی اتاق روی صورتش تابید. نفسم در سینه حبس شد. دستانم شل شد. آن چشمها ... آن چشمهای طوسی-آبی ... آن فرمِ لبها ... آن خالِ کوچکِ کنارِ گردن ... من داشتم به آینه نگاه میکردم. او پیر بود، شکسته بود، چروکیده بود ... یادم آمد من چهل ساله هستم، نه بیست ساله، و این همان کابوس همیشگی هست. من خودم را میکشتم. با آخرین توانی که در گلویم مانده بود، جیغی کشیدم که سکوتِ سفید را پاره کرد و خنجر را با تمامِ قدرت در قلبش فرو کردم.
«هـــــاح!» با نفسی حبس شده و بدنی که مثل بید میلرزید، از جا پریدم. همه جا تاریک. لیلیان با چشمانی اشکآلود من را در آغوش گرفت: «وِنِسا» ... با آن چشمان زیبا مثل فرشتهها به من مینگریست. «ونسا، دوباره کابوس دیدی عشقم؟».