
باد اینجا همیشه بویِ خاکِ زیر و رو شده میداد. بویِ چیزهایی که قرار بود فراموش شوند، اما زمین پسشان زده بود. دامنم را دور پاهایم محکم کردم تا سرمایِ گزندهی دهکده به استخوانم نرسد، اما بیفایده بود.
دستِ کوچکِ اگنس توی دستم لرزید. انگشتانش گرم و زنده بودند، تضادی دردناک با سنگی که روبرویمان ایستاده بود. نگاهم را از اسمِ حک شده روی سنگ دزدیدم.
بئاتریس چند قدم آنطرفتر، پشت به باد ایستاده بود. شانههایش زیرِ شنلِ پشمی خاکستری افتاده بود. مثل همیشه نگاهش به جایی دورتر از افق دوخته شده بود، کاری که همیشه فکر میکرد به این دلیل است که این نزدیکیها به طور ناخودآگاه وحشت را بر آدم مستولی میکند.
اگنس دامنم را کشید. صدای کودکانهاش مثلِ زنگِ کوچکی سکوتِ سنگینِ گورستان را شکست: «چرا بابا ویلیام هیچوقت با ما به اینجا نمیآید؟»
آب دهانم را قورت دادم. طعمش تلخ بود؛ دستم را روی موهای طلایی و نرمش کشیدم. موهایی که شبیه موهای ویلیام بود. زانو زدم تا همقدش شوم. بویِ صابون و شیر میداد. آرام گفتم: «پدرت... پدرت دوست ندارد چیزهای غمگین را به یاد بیاورد عزیزم.» آرام بوسیدمش.
ایستادم. آسمان داشت تیره میشد. ابرها، گریان رویِ هم انباشته شده بودند. حسم میگفت باید برویم. دستِ اگنس را فشردم و گفتم: «بیا برویم. شب دارد میرسد.»
اینجا، و این هوا، دوباره من را میبرد به حال و هوای آن روز ... حال و هوایی که مثل شلاق روی صورتم میخورد و پوستم را در این هوای خیس، گرم میکرد.
آن شب، آسمان سوراخ شده بود. سیلابی از تاریکی و آب روی سرمان میریخت. چرخهای گاری توی گلولایِ جاده گیر میکردند و هر بار با نالهای که شبیه فریادِ یک حیوان زخمی بود، جدا میشدند. بویِ چوبِ خیس، بویِ پشمِ نمدارِ پتوها و بویِ ترشِ استفراغِ دخترم بئاتریس، فضای کوچکِ گاری را پر کرده بود.
ساعتی پیش خانهی بهترین دوستم ماریا بودیم. چند روز بود که شوهرش ویلیام برای خریدن وسایل به لندن رفته بود. دخترش اگنس از صبح به شدت بیمار شده بود. بدنش مثل کوره داغ بود، و به شدت میلرزید. چشمهایش قرمز شده بود و مدام از درد به خود میپیچید. آن شب من به همراه رالف سوار گاری شدیم تا دکتری که دهکده کناری بود را با خودمان به بالین اگنس بیاوریم. هر کار کردیم که بئاتریس راضی شود که با ما نیاید، نشد که نشد ... ولی حالا به نظر میرسید که حال بئاتریس هم زیاد خوب نیست. او گوشهی گاری کز کرده بود و با وحشت به سایههای رقصانِ درختان نگاه میکرد که زیر نورِ فانوسِ جلوی گاری، شبیه پنجههای هیولا شده بودند.
رالف فریاد زد: «داریم میرسیم به جنگل مقدس. راه میانبر از اونجاست.»
صدایش لابلای غرشِ رعدوبرق گم شد. جنگل مقدس... حتی اسمش هم مو را به تن سیخ میکرد. محلیها میگفتند آنجا قلمروِ خدا نیست. اما اگنس داشت میمرد. انتخابِ دیگری نداشتیم.
وارد سایهی درختان شدیم. ناگهان، صدای باران خفه شد. شاخههای درهمتنیده مثل یک سقفِ شوم، راه آسمان را بسته بودند. سکوتِ آنجا سنگین بود. سنگینتر از هوای بیرون. فقط صدای نفسنفس زدنِ اسب و صدای تپشِ قلبِ خودم را میشنیدم که توی شقیقههایم میکوبید.
نگاهم به پشتِ گردنِ رالف بود. عرق از موهایش چکه میکرد. عضلاتِ شانهاش منقبض بود. میخواستم بگویم «تندتر برو»، اما زبانم نچرخید. ناگهان، صدایی آمد.
شبیه صدای پاره شدنِ حریر. «ویییژ...»
و بلافاصله صدایِ خفهای دیگر. «تاپ!»
رالف تکان نخورد. فریاد نزد. فقط برای یک ثانیه، بدنش خشک شد. بعد، آرام... خیلی آرام، مثلِ عروسکی که نخش پاره شده باشد، به سمتِ چپ کج شد.
نورِ فانوس روی گردنش افتاد. چیزی سیاه، نیمی از گلویش را دریده بود. پرهایِ سیاهِ یک تیر، درست زیرِ گوشش میلرزید.
جیغِ من در گلویم خفه شد. رالف از روی صندلیِ کالسکهران سُر خورد و پایین افتاد. صدای برخورد بدنش با گلولای، پایانِ دنیای ما بود.
همان لحظه، زوزهای بلند شد. نزدیک. خیلی نزدیک.
اسب شیهه کشید. دیوانهوار روی دو پا بلند شد و با سرعت به سمت جلو فرار کرد، انگار صدا را از پشت سرش شنیده بود؛ ما محاصره شده بودیم؟ توسط چه چیزی؟ لحظاتی بعد؛ گاری تکانِ شدیدی خورد. دنیا دور سرم چرخید. آسمان و زمین جابجا شدند. صدای شکستنِ چوب... صدای جیغِ بئاتریس... و بعد، ضربهی محکمِ زمین به پهلویم.
تاریکیِ مطلق، و مزهی خاک و خون در دهانم.
اول صداها برگشتند. صدایِ هیسهیسِ چیزی که روی برگهای خیس کشیده میشد. بعد درد... دردی تیز و سوزان در پهلویم، انگار یکی از دندههایم شکسته بود و به ریهام چنگ میزد. چشمهایم را باز کردم. دنیا کج بود. گاری، چند متر آنطرفتر، به پهلو افتاده بود و یکی از چرخهایش هنوز آرام در هوا میچرخید؛ نالهی محزونی میکرد، مثل آخرین نفسهای رالف.
رالف...
ناگهان یادم آمد. تصویرِ آن تیرِ سیاه... افتادنِ بیصدایش. بغضی داغ گلویم را گرفت، اما فرصت نشد که فریاد بزنم. نگاهم روی چیزی افتاد که خون را در رگهایم منجمد کرد.
بئاتریس.
دخترکم روی زمین افتاده بود. صورتش... خدای من... نیمی از صورتش زیرِ ماسکی از خون پنهان شده بود. یک تکه چوبِ شکسته از دیوارهی گاری، درست بالای پیشانیاش را شکافته بود. تکان نمیخورد. سینهاش... آیا بالا و پایین میرفت؟ خودم را روی گلولای کشیدم. «بئاتریس... بئاتریس ...» صدایم فقط یک خسخسِ ضعیف بود.
همان لحظه، سایهای روی من افتاد. بویِ تند و وحشیِ پشمِ خیس و گوشتِ خام به مشامم رسید. سرم را با وحشت بالا آوردم.
دو جفت چشمِ زرد در تاریکی میدرخشیدند. دو گرگ.
یکی عظیمالجثه و خاکستری، با دندانهایی که زیرِ نورِ ماهِ رنگپریده برق میزدند. دیگری کوچکتر، با خزِ سفید و لکههای سیاه. گرگِ بزرگتر غرشِ کوتاهی کرد؛ صدایی که از تهِ چاه درمیآمد و زمین زیرِ دستم را میلرزاند.
خشکم زد. نه میتوانستم فرار کنم، نه سلاحی داشتم. رالف مرده بود. من تنها بودم. تنهایِ تنها با دخترِ در حالِ مرگم. چشمانم را بستم و تنِ سردِ بئاتریس را بغل کردم. منتظرِ دندانهایشان بودم. منتظرِ پایان.
اما صدایِ عجیبی شنیدم. صدایِ شکستنِ استخوان، اما نه با درد... صدایی شبیه به جابجا شدنِ سنگها. و بعد، صدای نفسکشیدنِ یک انسان.
«چشماتو باز کن، زن.» صدایی بود که انگار از لایِ سنگقبرها میآمد؛ سرد، خشدار، اما با وقاری ترسناک.
چشمهایم را باز کردم. گرگِ بزرگ دیگر آنجا نبود. جایش، زنی ایستاده بود. بلندقامت، با شنلی بافته شده از پرهای سیاه و خزه. پاهایش برهنه بود و روی گلولای ایستاده بود بدون اینکه کثیف شود. موهایش مثلِ آبشارِ نقرهای روی شانههایش ریخته بود. و آن چشمها... همان چشمهای زردِ گرگ بودند، حالا در صورتِ زنی که زیباییاش بویِ مرگ میداد.
نگاهش به من نبود. به بئاتریس بود.
گرگِ کوچکتر جلو آمد. با احتیاطِ یک کودک جلو آمد. پوزهاش را به دستِ خونیِ بئاتریس نزدیک کرد. بو کشید. و بعد... نالهی آرامی کرد، صدایی که دلم را لرزاند. زن با پشتِ دست، محکم به پوزهی گرگِ کوچک کوبید. «عقب بایست دخترم!»
گرگِ کوچک زوزهی کوتاهی کشید و با ترس عقب رفت. در چشمانش... در آن چشمانِ سیاه و مرطوب، چیزی دیدم که انسانیتر از هر نگاهی بود. تسلیم. ترس. و غمی عمیق.
زن دوباره به من نگاه کرد. لبخندِ کجی زد که هیچ گرمایی نداشت. «شوهرت مرده. دخترت هم داره میره پیشش.»
نگاهش کردم؛ صدایم میلرزید: «تو کی هستی؟» جیغ زدم: «دخترم هنوز نمرده.» حس مادرانهام بهم قدرت داد؛ داد زدم «برو گمشو عقب. تو اصلا کی هستی؟» اشکهایم جاری شد.
زن جلوتر آمد. خم شد. بویِ خاک و خونِ کهنه میداد. انگشتِ بلند و سردش را زیرِ چانهام گذاشت و سرم را بالا آورد. «داره تموم میشه. ولی من میتونم برش گردونم.»
گریهام به هق هق تبدیل شد. با اینکه به ظاهرش نمیتوانستم اعتماد کنم گفتم: «واقعا؟ پس خواهش میکنم نجاتش بده. هر چیزی بخوای بهت میدم.»
با آرامش و اطمینان تنفربرانگیزی گفت: «چیز زیادی نیست. مطمئن باش دخترت ارزش خیلی بیشتری داره.»
«هر کاری بخوای میکنم!»
«جان در برابرِ جان. خون در برابرِ خون.»
دلم مچاله شد. لحظاتی پیش پدر بئاتریس مرده بود ... به سختی خودم را کنترل کردم: «باشه خونِ من رو بگیر. جونم رو بگیر ...»
زن خندید. خندهای کوتاه و خشک. «نه... جونِ تو به درد من نمیخوره. من جونِ دیگهای رو میخوام!»
دستش را روی پیشانیِ شکافتهی بئاتریس گذاشت. نوری ضعیف و سبز رنگ از زیرِ انگشتانش سوسو زد. خونریزی بند آمد. نفسِ بئاتریس عمیقتر شد.
«من دخترت رو برمیگردونم. نه فقط زنده، بلکه سالم. طوری که انگار هیچوقت گاری چپ نشده.»
چشمانم گرد شد. امید، مثلِ زهری شیرین در رگهایم دوید. «چی ازم میخوای؟ من جز خودم چیزی ندارم...»
زن صورتش را نزدیکتر آورد. لبهایش مماس با گوشم بود. صدایش مثلِ نسیمی سرد توی سرم پیچید:
«یک جان در برابرِ جان دخترت. تو دخترت رو میخوای؟ پس باید جانِ یک نفر دیگه رو بگیری. با دستهای خودت. با ارادهی خودت.»
مطمئن بودم که پیشنهادش را رد خواهم کرد! قتل؟ من؟ ولی پرسیدم: «کی؟» صدایم میلرزید. «کی رو باید بکشم؟»
زن عقب کشید. ایستاد و با انگشت به سمتِ جادهی دهکده اشاره کرد.
«وقتی رسیدی به دهکده... اولین کسی که دیدی. هر کسی که بود.»
قلبم ایستاد. اولین نفر؟ حتی برای او مهم نبود که چه کسی را قرار است قربانی دخترم کنم!
دوباره داد زدم: «تو چقدر پستی!» زن برگشت و پشتش را به من کرد؛ انگار میخواد از من دور شود. باز هم داد زدم «ازت خواهش میکنم نجاتش بده.» نگاهِ بئاتریس را دیدم. رنگش داشت برمیگشت. سینهاش آرام بالا و پایین میرفت. رالف رفته بود. اگر بئاتریس هم میرفت، من دیگر هیچچیز نداشتم. هیچچیز. دوباره داد زدم: «ازت خواهش میکنم؛ من نمیتوانم کسی را بکشم؛ ولی میخوهم دخترم زنده بماند! جان خودم را بگیر ولی دخترم را به دهکده برگردان! ماریا از او محافظت خواهد کرد!»
زن با بیخیالی گفت «نه! این معاملهی من است نه تو!» صورت بئاتریس تکان خورد ... انگار که شوکی به بدنش وارد شده باشد، انگار نیرویی دستها و پاهایش را کشید. او فقط چهار سالش بود. با تمام وجودم جیغ کشیدم، یک جیغ گریهآلود «بئا ...» لحظهی فلجکننده از راه رسیده بود: میدانستم که هیچ قدرتی در مقابل آن زن ندارم. باید سریعتر تصمیم میگرفتم ... سرم را انداختم پایین و با گریه گفتم: «باشد ... قبول است ...»
زن لبخند زد. لبخندی که این بار ترسناکتر بود. دستش را جلو آورد. آستینِ شنلش بالا رفت. علامتی روی ساعدش توجهم را جلب کرد؛ علامتی شبیه به پنجهی گرگ، اما انگار با آتش روی پوستش داغ شده بود. میسوخت و خاموش میشد. آن شب داشتم روحم را معامله میکردم ...
بئاتریس روی شانهام سنگینی میکرد، وزنی که نیمی از آن عشق بود و نیمی گناه. دستِ کوچکش دور گردنم حلقه شده بود و نفسهای گرمش روی گردنم میخورد. زنده بود. آن زن به قولش وفا کرده بود. روی پیشانیاش حتی یک خراش هم نبود، انگار آن چوبِ خونین فقط کابوسی بود که با طلوع خورشید محو شده بود.
اما رالف... جسدِ سردش را نتوانستم بیاورم. همانجا، کنارِ لاشهی گاری، زیرِ باران رهایش کردم. نمیتوانستم هم جنازه را بکشم و هم دخترم را. فقط شنلش را رویش کشیدم و قول دادم برگردم.
جادهی دهکده در تاریکیِ پیش از سَحَر، مثلِ دهانِ یک افعی پیچ و تاب میخورد. هر قدمی که برمیداشتم، آن صدای تنفربرانگیز در سرم میکوبید: «اولین کسی که دیدی...»
قلبم داشت از سینه بیرون میزد. اولین نفر چه کسی خواهد بود؟ شاید تامِ آسیابان باشد که همیشه سحرخیز است؟ شاید کشیشِ پیر که برای نماز صبح میرود؟ با خودم دعا میکردم. دعایی کفرآمیز: خدایا، بگذار یک غریبه باشد. بگذار یک دزد باشد. خانهی ماریا اولین خانهی دهکده بود ... دوست نداشتم ماریا را ببینم!
به دروازهی چوبیِ دهکده رسیدم. همه جا ساکت بود. فقط صدای پارسِ سگی از دور میآمد. نفسم را حبس کردم. چشمانم را تنگ کردم تا سایهها را بشکافم. هنوز هیچکس نبود. خیابانِ اصلی خالی بود. خوشحال بودم که زودتر به دهکده رسیدهام ... ولی یک احساس گناه توی دلم پیچیده بود: آیا اینکه چه کسی را اول ببینم دست خودم هست؟ کافی هست بروم نزدیک خانهی یکی از همسایهها ... تقریبا مطمئن بودم که برای این کار هنوز وقت دارم ... ولی ناگهان، صدایِ باز شدنِ دری را شنیدم. صدای جیرجیرِ لولاهای زنگزدهی خانهی ماریا.
خشکم زد. نه... الان نه... ماریا حتماً منتظرِ ماست. اگر ماریا بیرون بیاید... اگر اولین نفر ماریا باشد... چطور میتوانستم به چشمهای بهترین دوستم نگاه کنم و جانش را بگیرم؟
در باز شد. نوری ضعیف از داخل به ایوان تابید. سایهای کوچک بیرون دوید. خیلی کوچک.
ماریا نبود.
دختری با پیراهنِ خوابِ سفید، پابرهنه روی سنگفرشهای خیس دوید. موهای طلاییاش در باد پریشان بود. میخندید. صدایی که در آن سکوتِ شوم، مثلِ شکستنِ شیشه بود.
«خاله آنا! خاله آنا برگشتی!»
اگنس.
دخترکِ بیماری که چند ساعت پیش داشت در تب میسوخت. به شکل معجزهآسایی حالا جلوی در بود. گونههایش گل انداخته بود و چشمانش از سلامتی برق میزد.
زانوهایم سست شد. بئاتریس را محکمتر فشار دادم تا نیفتم.
«خاله آنا! ببین! حالم خوب شد! یهو خوب شدم! مامان میگه معجزه شده! بابا ویلیام هنوز برنگشته ولی حتما خوشحال میشه!»
دنیا دور سرم چرخید. طعمِ خون در دهانم برگشت.
آن زن پستفطرت نخواسته بود من یک قاتلِ معمولی باشم. او میخواست من را تکهتکه کند. همانطور که بئا من را نجات داده بود، لابد خودش اگنس را هم شفا داده بود... فقط برای اینکه من او را بکشم. جانی که نجات داده شده بود، باید قربانیِ جانِ دخترم میشد.
اگنس دستانش را بالا آورد تا بغلم کند. «چرا این شکلی شدی خاله؟»
دستهای کوچکش دورِ کمرم حلقه شد. گرم بود. زنده بود. و من... من باید گرمای این دستها را میگرفتم ...
روزها به هفتهها و هفتهها به ماهها کشیده شد. دهکده آرام بود، اما خانه من نه. بئاتریس خوب شده بود، اما دیگر بئاتریسِ سابق نبود. شبها با جیغ از خواب میپرید و وقتی بغلش میکردم، تنش سرد بود. چیزهای عجیبی در آن خانه اتفاق افتاده بود. خود من هم مدام کابوس میدیدم. خط صاف و محوی روی ساعدم افتاده بود. گاهی میسوخت. ولی نمیدانستم چه زمانی این خط به وجود آمده بود.
یک شب، بعد از اینکه دوباره با گریه بیدار شد، در حالی که اشکهایش را پاک میکردم، با صدایی لرزان گفت: «مامان... باز هم خواب گرگها را دیدم.»
دستم روی موهایش خشک شد. «چه خوابی عزیزم؟»
«توی جنگل بودند. اما درختانش وارونه بود. ریشههایشان توی آسمان بود. دو تا گرگ بودند که یکی کوچک بود و آن یکی بزرگ. فکر کنم دخترش بود. گفت مامان من گرسنهام. مادرش یک تکه گوشت انداخت جلویش. گفت بخور، خرگوش است.»
مکث کرد. نگاهش به جایی نامعلوم خیره شد. «گرگِ کوچک آن را خورد. ولی وقتی تمام شد، شروع کرد به گریه کردن. به مادرش گفت... مامان، این خرگوش نیست. گوشت یک چیز دیگر است ...»
کابوسهای من اما واضحتر بود. هر شب، وقتی پلکهایم سنگین میشد، بویِ جنگلِ مقدس اتاق را پر میکرد. زن به خوابم میآمد. نه به شکلِ گرگ، بلکه به شکلِ سایهای که گوشهی اتاق میایستاد.
اول فقط نگاه میکرد. بعد زمزمهها شروع شد.
«زمان دارد میگذرد آنا... بهای معامله هنوز پرداخت نشده است.»
من مقاومت میکردم. صبحها به دیدنِ ماریا میرفتم. اگنس را میدیدم که بزرگتر و زیباتر میشد. چطور میتوانستم؟ او مثلِ دخترِ خودم بود.
تا اینکه آن شب رسید. شبِ طوفانیِ نوامبر.
دوباره کابوس میدیدم؛ این بار کنارِ تختم آمد. خم شد و صورتش را جلوی صورتم آورد. چشمانِ زردش در تاریکی میسوخت.
«صبرم تمام شده، آنا.»
خواستم جیغ بزنم، اما صدایم در نیامد.
«فکر میکنی داری لطف میکنی؟ فکر میکنی با نکشتنِ دخترک، داری نجاتشان میدهی؟» خندید. «اگر تو کاری که گفتم را نکنی، من خودم دست به کار خواهم شد. ولی نه آن طوری که فکر میکنی.»
تصویری جلوی چشمانم شکل گرفت. مثلِ انعکاسی روی آبِ تیره.
«من کاری میکنم ویلیام با دستهای خودش زنش و بچهاش را تکه تکه کند! هم بهترین دوستت میمیرد، هم دخترش. و ویلیام... تا آخر عمرش زجه خواهد زد.»
تصویر محو شد. زن عقب کشید. در اعماقِ وجودم فریاد زدم: دروغ میگوید! این موجودِ پلید فقط میخواهد روحم را به لجن بکشد. او هرگز نمیتواند ارادهی استوارِ ویلیام را در هم بشکند؛ نه، او ویلیام را نمیشناخت. ارادهی او محکمتر از سنگهای این دهکده بود.
«انتخاب با خودت است. یک مرگِ سریع و بدونِ درد برای اگنس توسطِ تو... یا سلاخیِ شدنِ هر دویشان؟ فقط تا فردا شب وقت داری. دیگه خستهام کردی...»
با فریاد از خواب پریدم. خیسِ عرق بودم. قلبم مثلِ گنجشکِ اسیر به قفسهی سینهام میکوبید. صبح شده بود، اما خورشید برای من مرده بود. دیگر راهی نبود. باید انجامش میدادم.
شبِ بعد، تاریکی مثل قیر روی خانهها ریخته شده بود. همه خواب بودند. حتی سگها هم پارس نمیکردند، فکر میکردم طبیعت نفسش را حبس کرده تا ببیند من چه میکنم. حس میکردم قلبم هم مانند این شب تاریک شده بود.
شنلم را پوشیدم. خنجرِ کوچکی که مالِ رالف بود را زیرِ آستینم پنهان کردم. سردیِ فلز روی پوستم میسوخت، اما سردیِ قلبم بیشتر بود. میدانستم ویلیام دوباره به لندن رفته است.
به خانهی ماریا رسیدم. کلیدِ یدک را داشتم. همیشه میگفت: «خانهی من خانهی توست آنا.» و حالا من دزدانه وارد میشدم تا عزیزترین چیزی که در این خانه بود را ببرم.
در بیصدا باز شد. بویِ اسطوخودوس و نانِ تازه میآمد. بویِ زندگی. پلهها زیرِ پایم ناله کردند، اما کسی بیدار نشد. ماریا در اتاقِ انتهایی خواب بودند. اتاقِ اگنس سمتِ چپ بود.
درِ اتاقش نیمهباز بود. نورِ ماهِ رنگپریده از پنجره روی تختش افتاده بود. آرام خوابیده بود. موهای طلاییاش روی بالش پخش شده بود و عروسکِ پارچهایاش را بغل کرده بود. خودم این عروسک را برای تولدش دوخته بودم.
جلو رفتم. سایهام روی صورتش افتاد. دستم میلرزید. خنجر را بیرون کشیدم. تیغهاش زیر نورِ ماه برقی زد. خط روی ساعدم که انگار به شکل دایره در آمده بود شروع کرد به سوختن. داغ شد. داغتر شد. انگار کسی داشت تشویقم میکرد. این فکر شیطانی توی سرم میچرخید «انجامش بده آنا... فقط یک ضربه. تمام میشود و بئای تو برای همیشه زنده میماند؛» حس کردم چیزی از وجودِ آن زن دارد توی رگهای من جاری میشود. انگار پوستِ من داشت آماده میشد تا جای پوستِ او را بگیرد.
خنجر را بالا بردم. نفسم در سینه حبس شد.
«مامان...؟»
صدای خوابآلودش خشکم کرد. چشمانش نیمهباز بود، اما هوشیار نبود. داشت خواب میدید. دستِ کوچکش را در هوا دراز کرد، انگار دنبالِ دستی میگشت.
«مامان... پیشم بخواب... میترسم.»
او مرا ندید. او فقط سایهی زنی را دید که فکر میکرد مادرش است. او به قاتلش پناه میبرد.
خنجر از دستم رها شد و روی فرشِ ضخیم افتاد. صدای خفهای داد.
زانو زدم. نتوانستم. خدایا... نتوانستم. هقهقم را با دست خفه کردم. چطور میتوانستم این فرشته را بکشم؟ چطور میتوانستم به ماریا خیانت کنم؟ حتی اگر قیمت، جانِ خودم و دخترم بود... من نمیتوانستم قاتلِ اگنس باشم. صدای زن توی گوشم پیچید «لعنت بهت آنا ... میتوانستی آزادم کنی!»
نمیتوانستم منظورش از آزاد کردن را بفهمم. فقط میدانستم نباید به او دوباره اعتماد کنم. برگشتم و فرار کردم. مثلِ دزدی که ترسیده باشد. از خانه بیرون دویدم و زیرِ باران ضجه زدم. نمیدانستم او با من چه خواهد کرد ... احساس میکردم در مورد ویلیام دروغ میگوید. چیزی بیشتر مرا میترساند: نقش مرموز روی ساعدم محو شده بود. شاید کارش با من تمام شده بود. با خود اندیشیدم شاید آن نقش، مُهرِ معامله بر سر زنده ماندن دخترم بود... یا شاید ردِ پای یک طلسم. اما حالا، فقط یک چیز را حس میکردم: بزودی بئاتریس را از دست خواهم داد ... من تسلیم نشده بودم. ولی فکر از دست دادن دخترم قلبم را در هم میشکست.
آن شب، خیس و لرزان به خانه برگشتم. در کنار تخت بئاتریس مچاله شدم و از شدت گریه و خستگی، نفهمیدم کی چشمهایم سنگین شد.
دوباره مه بود. اما این بار بویِ جنگلِ مقدس نمیداد؛ بویِ ماندگی و خاکِ سرد میداد. صدای هقهقی ضعیف، سکوتِ سنگینِ فضا را میشکافت. سایهی کوچکی زانو بغل کرده بود. قدمهایم بیاختیار به سمتش کشیده شد. دختری بود با پیراهنی پاره و گِلآلود. دستم را دراز کردم تا شانهاش را لمس کنم. اول فکر کردم شاید دارم دخترم بئاتریس را میبینم. ولی اون نبود.
دخترک سرش را از روی زانوهایش برداشت. نگاهم در نگاهش گره خورد. چشمانش... خیلی برایم آشنا بود ... خدای من، آن چشمهای سیاه و مرطوب را کجا دیده بودم؟ ذهنم یاری نمیکرد. نگاهش پر از یک تسلیمِ غمانگیز بود. لبهای رنگپریدهاش از هم باز شد و صدایی که انگار از تهِ یک چاه تاریک بیرون میآمد، در سرم پژواک کرد: «چرا من و مادرم را نجات ندادی؟»
با جیغی خفه از خواب پریدم.
فردا ظهر، خورشید بیرمقِ پاییزی روی حیاط افتاده بود. داشتم لباسهای خیسِ بئاتریس را توی تشتِ آب میچلاندم. دستانم از سرما کرخت شده بود، اما ذهنم هنوز درگیرِ آن خواب بود. نگاهم به قطراتِ آبی افتاد که از پارچه میچکید... ناگهان، زمان ایستاد. صدای چکهچکه کردنِ آب، در گوشم تبدیل شد به صدای هیسهیسِ برگهای خیسِ جنگلِ مقدس.
تصویری مثلِ صاعقه در ذهنم روشن شد. زن... گرگِ کوچک با آن خزِ سفید و لکههای سیاه... ضربهی محکمی که زن به پوزهی گرگ زد. و بعد، آن نگاه. آن چشمانِ سیاه و مرطوبِ گرگِ کوچک که با ترس و تسلیمی بینهایت به من دوخته شده بود؛ چشمهایش چشمهای یک انسان بود.
تشتِ آب از دستم رها شد و روی زمین افتاد. آن دختر... دخترِ توی خوابم، همان توله گرگ بود!
وحشت، مثلِ زهر در رگهایم میدوید که صدای بئاتریس میخکوبم کرد.
او خواب نبود. وسطِ چارچوبِ درِ چوبی ایستاده بود. صورتش رنگِ گچ شده بود و با چشمانی گشاد و وحشتزده به گوشهی تاریکِ راهرو خیره مانده بود. عروسکِ پارچهای از دستش افتاده بود.
جلو دویدم و شانههای کوچکش را گرفتم. «بئا... عزیزم به چی نگاه میکنی؟»
سرش را به سمتم چرخاند. نگاهش خالی بود، انگار از یک دنیای دیگر به من نگاه میکرد. با صدایی که هیچ شباهتی به دخترکِ چهارسالهی من نداشت، زمزمه کرد: «مامان... باز داره گریه میکنه... میشنوی؟ میگه تو بازی رو خراب کردی... میگه قرار بود من و مامانم دوباره بریم تو آفتاب ...»
دستانم یخ زد. او داشت تاوانِ ترحمِ مرا میداد. روحِ سرگردانِ آن دخترِ طلسمشده، حالا در بیداری به جانِ بئاتریسِ من افتاده بود.
چند روز بعد، بئاتریس هنوز نفس میکشید. تب نداشت. با ترس منتظر بودم که هر لحظه حالش بد شود، اما نشد. شاید آن زن منصرف شده بود؟ شاید این فقط یک امتحان بود؟
نزدیکِ ظهر بود که صدای ناقوسِ کلیسا بلند شد. این صدا نمیتوانست برای زنگِ دعا باشد ... لابد چیزی شده بود.
سراسیمه بیرون دویدم. مردم به سمتِ تپههای غربی میدویدند. جایی که صخرههای بلند به درهای عمیق ختم میشد. آسیابان را دیدم که رنگش پریده بود. بازویش را گرفتم. «چی شده تام؟»
با لکنت گفت: «خدای من... میگن ماریا و اگنس...»
دنیا دور سرم چرخید. با تمامِ توانم دویدم. پاهایم روی سنگلاخها لیز میخورد، اما درد را حس نمیکردم. فقط صدای خندههای وحشتناکی تو گوشم میپیچید. «هر دویشان سلاخی شدهاند ...»
به لبهی دره رسیدم. جمعیت گردِ ویلیام حلقه زده بودند.
ویلیام روی زانوهایش افتاده بود. لباسهایش پاره و گلی بود و دستانش... دستانش خونی بود. سرش را میانِ دستانش گرفته بود و تاب میخورد.
جلوتر رفتم. پایینِ دره را نگاه کردم.
آنجا، روی صخرههای تیزِ پایین، دو لکهی رنگی دیده میشد. یکی سفید، مثل پیراهنِ خوابِ اگنس. و دیگری آبی، به رنگ شنلِ ماریا. مثلِ دو عروسکِ شکستهشده آن پایین افتاده بودند.
جیغی در گلویم شکست. خودم را روی زمین انداختم. «نه... نه...»
ویلیام سرش را بلند کرد. چشمانش... خدای من... چشمانش خالی بود. مثلِ چاهی که ته ندارد. مردمکهایش گشاد شده بود، انگار هنوز داشت به چیزی در تاریکی نگاه میکرد.
به من نگاه کرد، اما مرا ندید.
«آنا...» صدایش مثلِ صدایِ ارواح بود. «من... من میخواستم بگیرمشون... به خدا میخواستم بگیرمشون...»
شانهاش را گرفتم و تکان دادم. «چی شده ویلیام؟ مگه تو لندن نبودی؟»
لرزید. دندانهایش به هم خورد. «زودتر برگشتم... میخواستم غافلگیرشون کنم... اومدیم اینجا هواخوری... خیلی خوشحال بودیم ...»
ناگهان مکث کرد. وحشت توی صورتش دوید. دستانش را جلوی صورتش گرفت و به خونهای خشک شده نگاه کرد.
«بعد... بعد یک هو همه جا تاریک شد. صدایی توی سرم پیچید ... صدای زوزه ... نه، صدایِ تو بود ماریا؟ ... نمیدانم ...» شروع کرد به کندنِ موهایش. «حس کردم یک چیزی پشت من است ... یک سایهی بزرگ ... من ... من دستم را دراز کردم ... ولی نمیدانم هل دادم یا گرفتم ... یادم نمیآید آنا ... هیچی یادم نمیآید ... فقط یادم است که ماریا داشت جیغ میزد «ویلیام نکن» ... چرا میگفت نکن؟! مگر من داشتم چه کاری میکردم؟!»
مردم پچپچ میکردند. یک مرد با تردید به زمین اشاره کرد: «ویلیام سگ مست است؛ اصلا حالش خوش نیست... هذیان میگوید ... نگاه کنید! اینجا ردپای دو تا گرگ هست. زخمهای روی بدنشان هم مثل پنجههای گرگ هستند ... آنها را گرگ ها دریدهاند ...»
به زمین نگاه کردم. بله، ردپایِ عمیقِ پنجههایی بزرگ روی گِلِ لبهی پرتگاه بود. اما... درست کنارِ ردپاها، جایِ چکمههای ویلیام بود که عمیقاً در خاک فرو رفته بود، طوری که انگار داشت با فشارِ زیاد چیزی را هل میداد.
یکی دیگر گفت: «صدایشان را شنیدید؟ چقدر بلند بود، انگار کل دهکده صدا را شنیدند. صدای یک مادر و دخترش.» یکی هم پاسخ داد: «من هم با اینکه توی دشتها بودم آن صداهای دردآلود را شنیدم! ولی صدای ماریا و دخترش نبود.»
ویلیام مثل کسی که هنوز باور نکرده با چه چیزی مواجه شده است، در حالی که تلوتلو میخورد رفت سمت دره تا پیش همسر و دخترش برود. یکی داد زد «بگیریدش ... دارد چه کار میکند» دو مرد سریع دستهای ویلیام را گرفتند .
آن زن به قولش عمل کرده بود ... او نه فقط جانِ اگنس بلکه جانِ ماریا را هم گرفته بود. و روحِ ویلیام را. و انسانیتِ مرا. چون من میتوانستم جلوی این را بگیرم. با یک ضربهی چاقو، فقط اگنس میمرد. اما من... من با بزدلیام، همه را کشتم.
به سمت ویلیام رفتم ... به چشمانش نگاه کردم. چشمانِ مردی که کودکیام با کودکی او و همسرش گذشته بود، و حالا تا ابد شکسته بود. دستم را روی سرش گذاشتم. همانطور که دیشب میخواستم جانِ دخترش را بگیرم، حالا داشتم به پدرش دلداری میدادم. با گریه او را بغل کردم و گفتم «آخه چرا باید اینطوری بشه ... باورم نمیشه ...» و این بزرگترین دروغِ زندگیام بود. این ارادهی آن زن بود؛ وگرنه هیچ گرگی اینقدر به روستا نزدیک نمیشود ...
بعد از آن اتفاق، شبها بئاتریس در تختش آرام میخوابید. آرام، عمیق و بیصدا. بالای سرش میایستادم؛ دیگر خبری از لرزشهای شبانه نبود. زمزمههای ترسناک و خیره شدنهایش به تاریکی راهرو تمام شده بود.
در آن سکوت سنگینِ اتاق، حقیقت مثل پتکی بر سرم فرود آمد. آن دو فریاد وحشتناکی که مردمِ دهکده شنیده بودند... حرفِ آن مرد روستایی. آن زن و دخترش حالا مرده بودند و نفرین پایان یافته بود. قانون اجرا شده بود، اما با دستهای آشفتهی ویلیام و با تسلیم نشدن من. بئاتریس برای همیشه از آن تسخیر شوم رها شده بود، اما آرامشِ دخترم با خونِ بیگناهترین عزیزانم خریده شد.
روزها به هفتهها و زمستان به بهار رسید. برفها آب شدند و گلهای وحشی روی گورهای تازه روییدند، اما یخبندانِ درون ویلیام هرگز آب نشد. او دیگر آن مردِ قوی و استوارِ سابق نبود؛ تنها پوستهای خالی بود که بخشی از روحش را همراه ماریا و اگنس در آن دره جا گذاشته بود. او به یک تکیهگاه نیاز داشت؛ و من... من آنجا بودم.
نزدیک شدنِ من به ویلیام از روی یک عشقِ آتشین یا یک هوس نبود؛ یک تاوان بود. ادایِ دینی سنگین به مردی که تمامِ دنیایش را ناخواسته ویران کرده بودم. هر روز خانهاش را تمیز میکردم، برایش غذای گرم میپختم و شبهایی که با فریاد از خواب میپرید، دستانِ لرزان و یخزدهاش را در دست میگرفتم. من برای پاک کردنِ اشکهایش آنجا بودم. نقشِ فرشتهی نجات را در روزهای تاریکش بازی میکردم، در حالی که درونم هر ثانیه فریاد میکشید که شیطانِ واقعیِ زندگیاش خودم هستم.
کمکم، او در من همدردیِ خالصی را دید که تنها پناهش بود. من هم به این فداکاریِ پنهان نیاز داشتم؛ این تنها راهی بود که میتوانستم خودم را ببخشم. ازدواج ما، نه پیمانِ دو عاشقِ شوریده، بلکه پناه گرفتنِ دو انسانِ درهمشکسته زیر سقفِ تاریکِ یک راز بود. رازهایی که هر دوی ما آنها را تا ابد از هم پنهان میکردیم.
یک سال بعد، ناقوس کلیسا دوباره به صدا درآمد. این بار برای ما. من و ویلیام، زیرِ سایهی همان درختانِ کهنی که شاهدِ مرگ بودند، پیمان بستیم. بئاتریس ساقدوشم بود. بزرگ شده بود، گونههایش سرخ بود و دیگر هرگز کابوس نمیدید.
نه ماه بعد، دخترمان به دنیا آمد.
وقتی قابله او را در آغوشم گذاشت، نفسم در سینه حبس شد. موهایش طلایی بود و چشمانش... چشمانش آبیِ روشن بود. درست مثلِ ماریا. شبیه یک خودآزاریِ ابدی بود، اما من اسم این نوزادِ زیبا را از ماهها قبل انتخاب کرده بودم؛ اسمِ دخترِ معصومی که بدون اینکه بداند، بهایِ معاملهی من با آن زن شده بود: «اگنس».
نسخهی انگلیسی داستان در Medium