
مینویسم، میسرایم تا بخوانند و بدانند که ما دلسوختگان، همچو جای زخم بر جسم و تن تاریخ، میمانیم.
شرق مظلوم از هجوم کرکسان شوم، در غوغاست باز این خطه اسیر درد و رنج و هجمهی غمهاست
گناهمان چقدر سترگ و دهشتناک بوده که تن افلاک و ملائک را لرزانده و یزدان را غضبان ساخته و چنین و چنان، جهان را به هم ریخته و زمین و زمان را به هم دوخته است؟
آتش غم است که از آسمان بر سر مردمان میریزد؛
به چه باید قسم خورد که ما انسانیم؟
درهمآمیختهای ناچیز از گوشت و استخوان در لفافهای از پوست، چگونه میتواند چنین حجمی از ملال و مرارت و مصیبت را که در پی هم میآیند، با تن نحیف خود، تحمل کند؟

تلختر خواهم شد.
همانند مزهی این روزها.
پ.ن:امیدوارم تنها دوستانم که اینجا هستند، در امنیت و آرامش باشند. دوستتان دارم.