ارغوان... خاطره ساز ادبیات و دوران تحصیل ام

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من...

شعراستاد شفیعی کدکنی به مناسبت بزرگداشت نود سالگی هوشنگ ابتهاج
شعراستاد شفیعی کدکنی به مناسبت بزرگداشت نود سالگی هوشنگ ابتهاج


سال ها پیش وقتی رشته تحصیلی ام رو انتخاب می کردم دنبال دلم رفتم. ادبیات خوندم چون عاشقش بودم و هستم. دانشگاه ادبیات خوندم با رودکی و فردوسی و فرخی شروع شد

دل من همی داد گفتی گواهی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

با عطار هفت شهر عشق را گشتیم با مولانا پله به پله تا ملاقات خدا رفتیم. موقعی که مغولان هجوم آورده بودند از بلخ راه افتادیم و به ری رسیدیم و در قونیه رحل اقامت افکندیم. با مولانا به عرفان و شناخت راه یافتیم و با سعدی هم سفر گشتیم و غزل های عاشقانه اش را برکردیم. با حافظ زیستیم و شب نشینی کردیم به ادبیات معاصر رسیدیم...

این جای کار دیگر درسمون تموم شد و کم معاصر خوندیم. خودم شروع کردم. همون سال ها بود یه روز خبر آسمونی شدن قیصر امین پور رو شنیدیم و سخت بود باورش.

این روزها با همه شان زندگی می کنیم همه ی بزرگان ادب. از قرن ۴ تا....

اگر روزگاری برگردم بی شک باز هم ادبیات را انتخاب می کنم.

امروز تولد هوشنگ ابتهاج عزیز(سایه) است. دیروز بزرگداشتش در شهر«بن» آلمان برگزار گردید. شاعر ارغوان ...

بزرگداشتی که دوست داشتم در سرزمینم برگزار می شد اما ... کم اند «م. امید ها، م‌. سرشک ها، سایه ها و....

منزل هوشنگ ابتهاج و درخت ارغوان
منزل هوشنگ ابتهاج و درخت ارغوان


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من 

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من