اوج خوشحالی چیه؟ تجربه کلاس دوست داشتنی

اوج خوشحالی چیه؟ چه قدره؟ چه جوریه؟ چه زمانی؟ و...

خوشحالی یعنی چی؟ شاید روزانه با خودمون در مورد خوشحالی فکر کنیم یا از افراد بشنویم تو مترو،تاکسی،رادیو و... یا حتی بخونیم، ببینیم و از نزدیک خوشحالی ها رو لمس کنیم. باید منتظر بمونیم تا بیاد یا نه؟

من می گم خوشحالی ها ساختنی اند یعنی خودمون معمار خوشحالی ها هستیم پس نباید منتظرشون باشیم. در چندین سالی که مدرس هستم، امروز بهترین تجربه ی خوشحالی تدریس من بود در حالی که ابتدا با شوق نبود.

امروز روز آدینه، تصمیم بر این بود که هرگز سراغ درس و تدریس نرم؛ یعنی از اول هفته واسه جمعه برنامه چیده بودم، اما داستان تغییر کرد و این گونه شد.

امروز ساعت ۱۰ تلفنم زنگ خورد و نام موسسه روی صفحه به زیبایی رخ نمود.

مدیر موسسه:سلام خانم. صبحتون بخیر

من:سلام روزتون بخیر. ممنونم. بفرمایید

مدیر:مادر دو دختر دوقلو تماس گرفتند و واسه امروز معلم می خوان. می تونید کلاس برگزار کنید؟

من:نه متاسفانه. من امروز وقت ندارم و اصلا جمعه ها کلاس ندارم.

مدیر:پس بگم نمی آیید؟

من:بله. ممنون

ده دقیقه بعد... تلفنم زنگ خورد??

مدیر:سلام خانم. پدر و مادر اون دوقلوها خیلی اصرار کردند. می گن فردا بچه هاشون امتحان عربی دارند. خواهش کردند که قبول کنید. هر ساعتی که خودتون بفرمایید

من:آخه خانم... خب ۹۰دقیقه است

مدیر:نه ۳ ساعت

من:واااای خیلیه

مدیر:،لطفا قبول کنید. خیلی اصرار کردند

من: چی بگم والا. چشم



تلفن قطع شد. آدرس و تماس هماهنگ شد و من رأس ساعت ۲:۴۵ در کلاس حاضر بودم. ساعت ۳ دو دختر زیبا وارد شدند؛ یکی بدون سلام و دیگری با صدایی از نای وجود و بسیار آروم. در فاصله ی سه متری من نشستند تا مثلا درس یاد بگیرند. لبخند زدم و آروم نزدیک شدیم تا درس شروع شه. ده دقیقه ی اول ،کلاسمون خیلی ساکت بود، اما کم کم جون گرفت و حتی خاطره هم تعریف کردیم.

۹۰ دقیقه ی اول کلاس تموم شد. ساعت ۴:۳۰ پدر و مادر وارد کلاس شدند و با هم پرسیدند:

ادامه می دین؟ می مونین؟

من:بله. چرا؟ چیزی شده؟

پدر و مادر:نه. چیزی نشده. ممنون. همین جوری پرسیدیم.

من: بسیار خوب



۹۰دقیقه ی دوم کلاس خیلی عالی بود و خوش گذشت. دو تا خواهرها زیاد ارتباط خوبی نداشتند. کمی به هم نسبت به جواب دادن و نوشتن و... حسادت داشتند. قل بزرگ می گفت من چند دقیقه بزرگترم من اول می گم. یا می گفت من باید سمت راست شما بشینم تا بهتر جواب بدم. منو با خواهرم جابجا کنید.

کلی درس دادم و خندیدیم. ساعت ۵:۱۵ وسط درس دادن یهو قل بزرگ تر کاغذی رو که تا زده بودم روی جواب ها بذارم، ازم گرفت. بهش گفتم: بذار مبحث تموم شه بهتون استراحت می دم.

قل بزرگ : الان چند ثانیه

من:باشه

قل بزرگ: بفرما

کاغذ مستطیلی زرد رنگ را به دستم داد. نگاهش کردم. نوشته بود: «بسیار معلم خوبی هستید»

من:مرسی عزیزم. همین رو بلند می گفتی. ممنونم. شما هم خیلی خوبی

درس ادامه یافت... ساعت ۵:۵۰

قل کوچکتر:خانوم یه لحظه اجازه

من: جانم. بگو

قل کوچکتر: الان. صبر کنین

برگه ی آبی رو به دستم داد و با لبخند نگاهم کرد. روی آن نوشته بود«خانم شما خیلی مهربان هستید. سپاس❤»

با تلاش و اصرار تونستم بهشون بگم که این جمله رو بلند بگن و نیازی نبود بنویسند و خلاصه گفتند.

من: ممنون عزیزم. شما هر دوتون مهربونین و خوبین. منم دوستون دارم.



نمی دونم واقعا لایق این دوست داشتن و مهر بودم؟

نمی دونم واقعا لایق این دوست داشتن و مهر بودم؟تو اون لحظه ها غیر از تدریس عربی چه مهری به وجود آمده بود؟چی شده بود؟ همه ی دانش آموزا و دانشجوها تشکر می کنن اما تشکر و احساس اینا متفاوت بود. بوی دلنشینی داشت. آمده بود؟چی شده بود؟ همه ی دانش آموزا و دانشجوها تشکر می کنن اما تشکر و احساس اینا متفاوت بود. بوی دلنشینی داشت.

کلاس تموم شد. دم در پدر و مادر تشکر کردند و گفتند:مرسی خانوم. شما معلمی بودین که بچه ها باهاتون می خندیدند و خیلی راحت حرف می زدند. واسمون خیلی خوب و خوشحال کننده بود. ممنون

من: خواهش می کنم. نفرمایید. بچه هاتون خیلی دوست داشتنی اند

پدر و مادر: آخه ... نمی دونیم فهمیدید یا نه؟!

من: چی رو؟

پدر و مادر: این بچه ها مبتلا به اوتیسم هستند. اونم حاد. زیاد یا شاید اصلا ارتباط برقرار نمی کنند. خیلی کم با دیگران، بچه ها، دانش اموزان، مربی ها و... ارتباط برقرار می کنند.

من: نه....!!! واقعا؟! من اینو اصلا حس نکردم. خیلی کلاسمون خوب بود. عالی.

پدر و مادر: بله متاسفانه.


من: چرا تاسف؟! فقط باید اگاه بود و کنارشون بود. بهشون اعتماد و امید بخشید. بفهمونیم که مثل بقیه اند. توانا هستند. حتی در برخی موارد قوی ترند. انگیزه خیلی مهمه.


چهره ی زیبایی دو قلوها در اشک چشمانم غوطه ور شد. خداحافظی کردم و نفهمیدم کی از سربالایی دزاشیب به تجریش رسیدم. خوشحال بودم. خیلی زیاد. اینا خیلی خوب بودند و من غرق در خوشحالی بودم.کلاسی که ابتدا به علت کمبود وقت نمی خواستم و از بودنش ناراحت بودم، اکنون برایم حکم بهترین ها رو داشت و موجب افتخار. لذت بخش بود و من به خاطر توانایی بچه ها آسوده خاطر پر و بال گرفته بودم. فکر می کردم چه قدر خوب

است ارتباط با این بچه ها .چه قدر لذت بخش ومهربانی ها و ابراز علاقه شان بی شیله و پیله است. ناب ناب است؛ بدون ناخالصی. کیمیاست کیمیا. و این افتخار است و زیبا و پرانرژی ارتباط با این بچه ها .چه قدر لذت بخش ومهربانی ها و ابراز علاقه شان بی شیله و پیله است. ناب ناب است؛ بدون ناخالصی. کیمیاست کیمیا. و این افتخار است و زیبا و پرانرژی




به این فکر می کنم کلاس امروز تقدیر بود یا انتخاب من؟ خوشحالی ام و حس خوب امروزم نوشته شده بود یا من ساختم؟

مهم این بود که خوشحالی ها می تونه یه کاغذ کوچک دختر پایه هشتمی باشه و اوج احساساتش نه با دبدبه و کبکبه.

هر روز بهترین لحظه ای که می سازی می شه اوج خوشحالی و بقیه ی لحظه ها به ترتیب خوشحالی شون کمرنگ تر می شه؛ مثل طیف رنگ ها.



زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

آسمان مال من
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

سهراب سپهری