جستارهایی در باب عشق

جستارهایی در باب عشق

همه ی ما با واژه ی«عشق» آشناییم و خمیرمایه ی وجودمان عشق است. مگر می توان عاشق نبود؟!عاشق نشد؟! این کلمه ی سه حرفی ساده با ظاهری مهربان دنیای گسترده ای دارد که به قول مولانا

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت






عشق بن مایه ی خیلی از شعرهای زبان فارسی است از فرخی سیستانی قرن ۵

«دل من همی داد گفتی گواهی

که باشد مرا روزی از تو جدایی»

بگیر تا عطار و مولانا و سعدی و حافظ و شاملو مشیری و فروغ و امین پور و مصدق و... همه از عشق می گویند.




من می گویم عشق کسب کردنی نیست باید نسبت به آن آگاهی پیدا کرد. نمی توان کسب کرد؛ مثلا بنشینی سر کلاس و آموزگار بیاید، عشق را درس دهد، امتحان بگیرد و نمرات را اعلام کند.

خیلی وقت ها و اغلب افراد خودشان سراغ عشق می روند؛ چون می خواهند بفهمند و تجربه کنند. به قول دوستم«ما برای فهم عشق می رویم سراغ آزمون و خطا و کسب تجربه به قیمت شکستن دل بقیه و شکسته شدن دل خودمان به دست بقیه»

پیشنهاد فوق العاده خواندنی:

بخونیدش ... اگه عاشقید، اگه عاشق شده اید و عشقتان را از دست داده اید اگه هنوز عاشق نشدید...

خلاصه حتما بخوندیش. آلن دو باتن عشق و داستان و روانشناسی و فلسفه را با هم آمیخته است. آگاهمان می کند از دل دادن و دل بستن و دل شکستن و عشق. یا شاید درس.

برشی از کتاب:

وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملا تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بود و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.

اگر خودمان را کمی بیشتر دوست بداریم، عشق می تواند برای همه فرآیندی بی رنج باشد.

گناه کلوئه در رد کردن عشق در وهله ی نخست بستگی داشت به این که من تا چه اندازه با از خودگذشتگی به او عشق ورزیده بودم ؛چون اگر عوامل خودخواهی وارد نیت من شده بود، در آن صورت کلوئه هم به همان اندازه محق بود که رابطه مان را خودخواهانه قطع کند.

**در کتاب ضیافت افلاطون، اریستوفانس به این حس آشنایی اشاره می کند و مدعی می شود که معشوق«نیمه ی»از مدت ها پیش گم شده ی خود ماست که بدن ما در اصل به آن متصل بوده.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد