گاهی می ترسم مغزم بزرگ تر از قلبم باشه...

همه آسمون رو دیدیم و می بینیم؛حداقل یک بار در روز. اونم اولین ساعات صبح. اما... اما کی بهش با دقت نگاه کردیم؟ مثلا با این دید که بسترمون زمین است و روپوشمان ستاره ها.

هیچ وقت حد و مرزی تو آسمون دیدیم؟ نه... حد و مرز مال آسمون نیست... به قول اینشتین...


اینا رو گفتم که به معرفی کتاب زیبایی بپردازم

پیشنهاد زمستونی کم حجم و پرمعنا:

خیانت اینشتین: اریک امانوئل اشمیت

اشمیت در نوشتن نمایشنامه عالی است. البته این نظر منه. تو این نمایشنامه چند لحظه ای دست زیر چونه می گذارین و گفتگوی اینشتین رو با یه ولگرد در مورد جنگ، نگرانی از جنگ، ساخت بمب اتمی و صلح طلبی می بینین.

نگرانی اش رو حس می کنین و انگار کنارش نشستین و دارین دنبال راه حل می گردین.


برشی از کتاب:



*وقتی آسمون رو نگاه می کنین، حد و مرزی بینین؟ وقتی ستاره رو ها رو می بینین، فکر می کنین که گذرنامه و ویزا و گمرک و رنگ پوست اصلا چه معنی داره؟


*دنیا رو آدم هایی که مرتکب بدی می شن خراب نمی کنن، دنیا رو کسایی از بین می برن که بدون کوچک ترین واکنشی نظاره می کنند.

***

*ولگرد:بسه! شما تحسین برانگیزین



اینشتین: من؟ من تحسین برانگیزم؟ این هم خیلی نسبیه. در زیر نقاب این دانشمند بزرگ، یک پدر کوچولو و یک شوهر تقریبا نامریی پنهان شده. من به اعتمادشون خیانت کردم. من... دو بچه ی مریض مادرزادی، یکی مرده و دیگری در تیمارستان. یک پسر درخشان، هانس آلبرت که در برکلی مهندسی هیدرولیک تدریس می کنه که حتی کم تر از همکارام می بینمش.گاهی می ترسم که مغزم بزرگ تر از قلبم باشه


***



*ولگرد: من آدم ها رو همون طوری که هستن قبول می کنم، شما می خواین عوض شون کنین.

اینشتین: درسته. امروز مسئله ی انرژی اتمی نیست، مشکل قلب انسان هاست. باید اول قلب ها رو خلع سلاح کرد بعد ارتش رو

***

زندگی مثل دوچرخه است. اگه نمی خوای تعادلت رو از دست بدی، باید رو به جلو بری.