صدای باران را دوست میدارم؛ صدای جیرجیرکها، آواز قورباغهها، صدای زوزهی گرگها را در جنگلهای شب؛ صدای هاپهاپِ سگها را دوست میدارم... صدای باران و پرندگانی که زیر شرشر آن میخوانند؛ صدای رعد و برق را!
همهی اینها را دوست میدارم؛ امّا...
امّا این زندگیِ کنونی مجال این را نمیدهد که بتوانیم هرلحظه که دوست داشتیم، در طبیعت اتراق کنیم و چُنان فضایی را درک کنیم؛ برای همین گاهیوقتها وسط اتاقم چادر میزنم و آواهای آن طبیعت را که نام بردم، از اینترنت میگیرم و در داخل چادرم پخش میکنم!
برای خودم چایی میگذارم؛ کتاب میخوانم و لذّت میبرم... هرزمان هم که خسته شدم، بار و بندیلم را میبندم و بهخانه برمیگردم... خانهای که تمامِ رؤیاهای مرا دربر گرفته است.
این طبیعتِ یک درونگراست.