ویرگول
ورودثبت نام
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسدمی‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

من و دنیای من

عُمر که می‌گذرد، لحظه‌به‌لحظه در هر گامی که پیش می‌روم، بیش از پیش از دنیا کنده می‌شوم؛ تو چُنان بدان که موشکی از زمین پرتاپ شده و پس از عبور از جوّ، بوستر سوخت و ملحقاتِ اضافی‌اش را رها می‌کند. من دقیقا در چُنین وضعی هستم؛ چُنین روحیه‌ای دارم؛ درست برخلاف خیلی‌ها که رفته‌رفته بیش از ایّام پیشین در باتلاق دنیا فرو رفته و غرق می‌شوند.

می‌دانی چرا اینطور می‌شود؟ این طبیعت باتلاق است که اگر بخواهی بیشتر دست و پا بزنی، بیشتر فرو می‌روی! دنیا دقیقا همین است... این ملّت صبح تا شب در تقلّا هستند تا خود را برهانند، امّا دم‌به‌دم بیشتر غرق می‌شوند. برای رهاندن «خود» می‌بایست همان «خود» را رها کنی! مشکل ما باتلاق نیست؛ مشکل ما اینست که در خود غرق شده‌ایم.

آری...

هرروز از عمرم که می‌گذرد، این احساس را عمیق‌تر در خود می‌یابم که از دنیا دور شده‌ام و نسبت به خیلی‌چیزها که در روزگاران گذشته وجودشان را برای خودم ضروری می‌دیدم، احساس غنائت و بی‌نیازی می‌کنم؛ و گمان می‌کنم اگر با همین روال ادامه پیدا کند، دنیای من چیزی می‌شود مانند «سلمان فارسی» علیه‌الرّحمة که در تاریخ نوشته‌اند خانه نداشت و زیر یک چپر زندگی می‌کرد و دارائی‌اش از دنیا یک کاسه و لگن و از این خرت و پرت‌ها بود؛ با اینکه استاندار بود و از سوی جناب أمیرالمؤمنین علیّ‌بن‌أبی‌طالب علیهماالسلام مقرّری می‌گرفت؛ لیکن هرچه را که داشت، بین فقراء تقسیم می‌کرد و پس از اتمام کارهای به‌اصطلاح اداری، گوشه‌ای می‌نشست و زنبیل می‌بافت و بساط می‌کرد برای فروش.

ببین از کجا شروع کردم و بکجا ختم شد.

دنیازندگیسلمان فارسیعمر
۵
۰
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
می‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید