ویرگول
ورودثبت نام
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسدمی‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

من و کتاب

نجف اشرف بودم؛ هنگامه‌ی غروب بود؛ رفتیم دیدار کسی؛ در راه برگشت، یک کتاب‌فروشی بسیار پرمحتوایی را دیدم؛ رفتم داخل؛ قفسه‌ها را وزیدم؛ کتابی دیدم در احوالات امام‌زمان علیه‌السلام؛ برداشتم؛ تورق زدم؛ عالی بود؛ قیمتش را نظر انداختم؛ گران بود؛ نتوانستم بخرم؛ مأیوس شده و آمدم بیرون و دلم مشغول...

فردا نماز صبح را در حرم مطهّر حضرت أمیرالمؤمنین علیّ‌بن‌أبی‌طالب علیهماالسلام خواندم؛ چسبیدم ضریح؛ عرض کردم: «دیروز غروب کتابی دیدم درباره‌ی امام‌زمان علیه‌السلام؛ گران بود؛ نتوانستم بخرم... اگر آن کتاب حقّ است، بسم‌الله! پولش را بدهید تا بخرم...».

از کنار ضریح مطهّر آمدم توی صحن! یک آقایی را دیدم که آشنا بود؛ آمد؛ احوالپرسی کردیم و درآن‌حین یک عربی هم آمد و با این آقا احوالپرسی کرد؛ همدیگر را می‌شناختند؛ این آقا رفت و آن عرب ماند؛ باهم گرم گرفتیم؛ نشستیم و کلّی صحبت؛ پرسیدم: «از کدام تیره هستید؟»؛ گفت: «من از قریش هستم؛ از فرزندان جعفر طیّار علیه‌السلام»!

در میانه‌ی صحبت ناگهان دستش را کرد توی جیبش و یک‌مشت اسکناس عراقی بیرون آورد و چپاند توی جیب پیراهنم! تعجب کردم؛ گفتم: «این یعنی چه؟ چه می‌کنید؟»؛ گفت: «این‌ها برای شماست»؛ پول‌ها را پس دادم؛ ناراحت شد! گفت: «ما مثل شماها اهل تعارف نیستیم!» و دوباره چپاند توی جیبم... پذیرفتم؛ تشکر کردم؛ چندی گذشت؛ صحبت‌ها تمام شد و از هم خداحافظی کردیم.

با احساس ناخوبی پول‌ها را درآورده و شمردم؛ دقیقا به قیمت همآن کتاب بود؛ با شوق و ذوق رفتم و کتاب  را خریدم.

 

کتابامام زماننجفدعا
۳
۰
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
می‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید