
راستش حس قشنگی نیست .
بروز اینکه به چندین نفر بخواهی به طور همزمان دردت را توصیف کنی ولی مگر نوشتن غیر این است؟غیر اینکه حس ها را طوری بیان کنی که عمق داشته باشد.
راستش تا این ساعت روی رختخواب تکان خوردم ،پهلو به پهلو شدم ، دندان درد را میگذارم کنار درد کمر و دل ..
تموم ظرف ها باز تلنبار شده است ، داخل یخچال یک سیخ کباب روی نان مانده ، مطمعنم اگر بچه تر بودم یه لحظه امانش نمیدادم ، با بزرگ شدن طعم کباب هم از دست رفته .دیشب ماکارونی را با کنسرو مواد آماده ماکارونی پختم . خیلی آسان تر و سریع تر و راحت تر بود .حالا که روی مبل نشستم ام ، منتظرم آب کتری جوش بیاید و فقط تکرار میکنم فقط آبجوش بخورم با بیسکوییت ، قید چای را زده ام . البته نه برای آهن ، فقط حوصله دم کردنش را ندارم . دوروز پیش بین چای خشک سیب تازه هم انداختم طعم خوبی میگیرد امتحان کنید ..
راستش دارم مداوم دعا میکنم کاش تولدم بود ، شاید امید بیشتری برای زندگی داشتم .