چه شبی بود امشب !
یک نفر صحبتی کرد که انگار خون وارد دهانم کردند ، نمیدانستم سرفه کنم یا خون بالا بیارم ! دندان دردم هزار برابر شد تموم ردیف دندان هایم گِز گِز کرد به حرفم گوش نمیداد ، سرش را مداوم میچرخاند که مخالفت کند ..یک نفر دیگر میون بحث آمد ، کمکم کرد ، گفت ، گفت ،گفت ..یک جایی از حرفهایش من از هم شبیه برنجی که زیاد تو آب جوش بوده وا رفتم ، یکهو داد زدم .
اومدم حرف بزنم ، لال شدم .اومدم حرف بزنم ، بغض کردم ، حرف زدم ، نصفش نا مفهوم بود ، اما او فهمید ..
گفتم : دیگه هیچی ته جیب این جوان ها نیست .
گفتم و گریه کردم .گفتم و گریه کردم .گفتم و گریه کردم .