
از آخرین بار که در ویرگول نوشتم ، زمان زیادی میگذرد، شاید باید بگم بعد از وبلاگ نویسی در اینجا زیاد سمت قلم و کاغذ نرفته ام :)
زندگی به قدری تغییر کرده است که حس میکنم من را داخل یک گونی نخی انداخته اند و کسی تیکه وار زمزمه میکند : مثل پر کاه میماند.
این بیماری های مزمن از سر استرس و اضطراب مرا دگرگون کرده ، همین امروز صبح کل کابینت های خانه را چنان مرتب چیدم که انگار وسواس دارم .
شاهد یک سری اتفاقات در روزمره هستیم که شاید شاخ در بیاوریم ، یعنی من که از شاخ هم گذشته ، ولی اگر سرم را بیخ تا بیخ ببرند از خون هایم گل میروید .
همه دنیا میدانند من گل را میپرستم ، کفر نباشد، نه کفر نباشد ..
ولی میپرستم 🤍