ویرگول
ورودثبت نام
.ABAN.
.ABAN.زنان یا صخره‌اند یا شکوفه؛ و نادرترینشان: صخره‌ای‌ست پوشیده از شکوفه.
.ABAN.
.ABAN.
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

.تَوَهُم او.

قرار ما شده بود روز شنبه ، اول هفته ، وسط میدون ، کنار مجسمه ی کثیفِ سالِ حیوان .

ساعت کوک کرده رو خاموش کردم و از جام پاشدم ، طبق معمول دو ساعت زودتر از هر برنامه ای شروع به آماده شدن کردم . حمام کردم ، بلافاصله موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم تا خشک بشند ، طبق تجربیاتم اگر میبافتم خشک نمیشد و سر درد میشدم .

لباسی که میخواستم رو روی تخت انداختم ، کرم مرطوب کننده زدم و ضد آفتاب ، آبرو هارو مرتب کردم و ریمل رو کشیدم روی مژه های بلندم ، خواستم خط چشم بکشم ، دیدم بی معنی میشه ، رژ هم رنگ لبام هم تراشیدم و زدم ، یادمه تو عروسی دختر عموم یکی بهم گفت و حداقل یه رنگ بزن پیدا باشه چه غلطی داری می‌کنی !

نگاه به ساعت مچی کردم ، کیفم رو برداشتم قرص سر درد و کیف پول ، کلید ، عطر رو گذاشتم و انداختم روی شونم و از در خارج شدم ، هرجور که میرفتم باز ده دقیقه زودتر اونجا می‌بودم ، پس آرام قدم بر داشتم تا زیاد مشتاق به نظر نرسم ، واقعا هم کُشته مُرده نبودم .

گفت اگر ببینیم چیکار می‌کنی !

گفتم سلام میکنم .

گفت بی احساس ، من که حسابی نگات میکنم!

تو دلم گفتم : مگه قراره کور باشی که نگاه نکنی .

رسیدم به میدون ، باز با ماشین ها مشکل داشتم و قسمت خیابان رو دویدم ، گفتم اگر مرا درحال دویدن در وسط خیابان دید ، به درک !

مُستقر که شدم ، گوشیم زنگ خورد ، گفت : سلام ، کجایی ، عه دیدمت عه گوگولی .

ناخواسته پوزخند زدم و گفت: بدت اومد ؟

گفتم کجایی ؟

گفت پشت چراغ .

گفتم : بینایی قوی داری .

پیچوندم ، موفق هم بودم فکر کرد بامزه هست ، حرف های پُر معنی در مورد خواص هویج زد .

رسید ، ماشین رو پارک کرد ، دویست شیش رو پارک کرد ، تو یادداشت های گوشیم نوشتم: همیشه خودت باش ، حتی اگه ماشینت ، ماشین مورد علاقه خودت نیست .

تیپ خوبی زده بود و بوی ادکلانش از دور هم میومد ، سوییچ رو گذاشت تو جیبش ، با فشار ، دلم برا سوییچ سوخت که مجبور بود این همه مورد توجه بودن رو تحمل کنه .

رسید بهم ، بامزه بازی درآورد ، خم شد و گفت : سلام عرض ادب بانو .

گفتم : سلام ، صبح بخیر ، خوبی !

بقیه اش رو چرت و پرت گفت ، حالش خوب بود ، مشخص بود .

پیاده روی کردیم ، سعی می‌کرد بِلاِجبار قدم هاشو باهم هماهنگ کنه ، چند بار دست هاشو گذاشت روی جیبی که سوییچ داخلش بود ، ایستادم ، برگشتم سمتش ، گفتم منو چطور آدمی میبینی!

هول شد و وسط یه پیاده روی آروم و پر استرس ، فیتیله پیچش کرده بودم .

گفت : خب ، واقع گرا ، منطقی ، رو و رک ، درونگرا ، این چیزا!

گفتم : باور کن من برام مهم نبود تو تا میدون میخوای با چی بیای ،که الآنم تمام مدت استرس گم شدن سوییچ رو داشته باشی .

سکوت کرد و نگام کرد ، لبش هایش رو خیس کرد و می‌خواست شروع به صحبت کنه ولی باز سکوت کرد .

گفت : همه اینطور چیزا براشون معیاره .

لجم گرفت ، قدم برداشتم رو به جلو ، آروم راه رفتم ، همراه شد .

گفت چیزی نمی‌خوای بگی ؟

گفتم آدم هایی که نمیشناسی رو زیاد نگاه نکن .

نشستیم تو کافه ، به پیشنهاد من کنار شیشه ، پر از گل و گیاه و شمع های مختلف ...

دستاش رو قلاب در هم گذاشته بود رو میز ، نسبت به دست های من بزرگ بودن ، گفتم : آدم ها رو میشه از دست هاشون شناخت .

لبخند زد ، تو چشماش محبت دیدم ، یکم ترسیدم ، صندلی رو بیشتر به دیوار چسبوندم .

مِنو رو طرفم گرفت ، گفتم : بستنی شکلاتی .

به بیرون نگاه کرد ، گفت : سردت نشه!

به بیرون نگاه کردم، تو جوب هنوز برف بود ، گفتم : نه .

بهش تعارف کردم ، یکمش رو برداشت ، خورد ، خوشش اومد ، گذاشتم وسط ، گفت : بَدت نمیاد ؟!

گفتم : هیولا نیستی ، طاعون هم نداری ، پس بخور .

برام چند تا کتاب آورده بود ، روحیه ام عوض شد ، یکم بیشتر خندیدم ، این میون پسری اومد و گل نرگس می‌فروخت ، یه شاخه گرفت ، داد بهم ، چند دقیقه فقط خیره گل بودم اونم خیره من ، گفتم : معنی زندگی ، همینه .

به میز کناری اشاره کرد ، وقتی پسر گل خرید و داد دختر ، دختر با کمال باکلاسی بدون بو کردن همون رو روی میز گذاشت و به ادامه صحبت رسید .

گفتم : آدم ها باهم فرق دارند و منم گل سر سبد نیستم ، زیاد سرت رو بالا نگیر .

گفت : بهتر نیست از خودت تعریف کنی !!

گفتم : آدم وقتی از هرچی تعریف می‌کنه به ثانیه نرسیده ،گندش در میاد .

تو پیاده رو ، موقع برگشت ، خون دماغ شد، خودش رو گشوند نزدیک درخت و نشست ، از شدت خون چشماش رو بسته بود و فقط خم شده بود .

رفتم سوپری کناری ، آب معدنی گرفتم ، نشستم کنارش ، دستمال رو دادم توی دست آزادش ، بطری رو باز کردم ریختم روی صورتش ، هربار دست می‌کشید ، از درد چشماش رو فشار میداد ، داشتم فکر میکردم من هیچ وقت خون دماغ نشدم .

خون که بند اومد ، کنار جدول نشست ، سرش گیج می‌رفت ، کنارش نشستم ، یه شکلات دادم بهش و خیره شدم به خیابون ، سرش رو گذاشتم رو شونم ، بدنم تکون خورد ، گفتم : خوبی؟!

گفت : فکر میکردم هول بشی یا اینکه از خون بترسی !

گفتم : من از آدم ها بیشتر میترسم .

کیف پولخونآدم ها
۰
۰
.ABAN.
.ABAN.
زنان یا صخره‌اند یا شکوفه؛ و نادرترینشان: صخره‌ای‌ست پوشیده از شکوفه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید