یکی بهم میگفت تو پایه ترین آدم دنیایی ، فکر کنم به چیزی نه نگی !
یکم فکر کردم دیدم به خیلی چیزا میتونم نه بگم ! مثلا یکیش دست زدن به حیوانات هست ، تموم تنم مور مور میشه با اینکه عاشقشونم و حس میکنم خیلی مظلوم هستند اما هیچ جوره با گرما و پشم و پر بدنشون کنار نمیام البته این دوست داشتن فقط مختص به حیوانات است به جز مارمولک ، حالم ازش بهم میخوره، هرجا ردی ازش باشه صد بار گوشه کنار رو میپام که خدا نکند رد بشود و من واکنشی نداشته باشم به این موجود مزحک !
بعدیش پایه نبودن تو شنا کردنه، شاید همه بدونند من از آب فراری هستم البته بخوام خیلی صادق باشم جدیدا آب دریا را تا روی شکمم میتونم تحمل کنم ،اما با هرموج نفس حبس میکنم و به کنار دستیم که محکم بازوش رو گرفتم میگم وای منو بگیر !
بعدش رسیدم به پایه بودن تو ارتفاع وقتی دست خودم نیست و مداوم سرم گیج میره و آخرین باری که به اصرار و رودروایسی سوار چرخ و فلک شدم ، آنقدر حالم بد شد که دیگه اصرار نکردند اصلا هم خنده دار نیست بلکه هربار وارد فضای سر پوشیده اون خانه بازی میشم ، حالت تهو میگیرم
یکم که بیشتر فکر کردم فهمیدم من تو زیاده روی در غذا هم پایه نیستم ، بلکه همیشه مقدار ها را جمع بندی میکنم و بعد شروع میکنم ، درست شبیه مثال شیر و کیک !
مثلا اگر آبگوشت باشه ، آب نمیخام و تلیت نمیکنم چون در این صورت ، دیگه نمیتونم نون گوشت رو بخورم و حسابی سیر میشم ، پس مستقیم سمت نون گوشت میرم !
یک جورایی معده تربیت شده دارم که طبق عادت همیشگی تغذیه میکند .
بعد دیدم داره گندش در میاد و بهتره گذینه های پایه بودنم رو بشمارم گفتم : خُب !
من میتونم پایه باشم که ساعت ها پیاده روی آروم داشته باشم.
من میتونم پایه باشم که ساعت ها شاید نزدیک به پنج یا شش ساعت در کتابخونه و شهر کتاب باشم .
من میتونم پایه باشم که طی گذر در پارک با پیرمرد و پیرزن ها مصاحبه : زندگی رو چطور دیدید ؟ داشته باشم .
من میتونم پایه باشم که آش درست کنم و به راحتی جای دست فروش قرار بگیرم و بفروشم چون این کار رو یکبار محض تجربه انجام دادم و واو واو واو ، اول به خاطر تیپم کسی جدی ام نگرفت اما بعد که مجبور شدم قیمت آش رو داد بزنم ، کمی باور پذیر تر شد ، انگار گفتند : مثل اینکه واقعی در قابلمه آش هست !
من میتونم پایه باشم که غذاها و دسر ها و کیک های متفاوتی درست کنم البته اگر تمام مواد در خانه باشد و من نخواهم در به در دنبالشان بگردم !
من میتونم پایه باشم که ساعت ها به نفرات زندگیم احترام بزارم حتی اگر اونها احترام نمیگذارند .
من میتونم پایه باشم که هر چند وقت یکبار نامه دست نویس روی کابوت ماشین کسی از نزدیکانم بگذارم .
من میتونم پایه باشم که ساعت ها بخوابم .
من جدی میتونم پایه باشم برا اینکه انرژی مثبت داشته باشم و حرف های زیبا بزنم .
من میتونم ساعت ها فیلم ببینم درصورتی که فیلم مورد علاقم نباشه .
و خیلی چیزهای دیگر که باعث شده یکی درمورد پایه بودن من بگه !!!
شما چطور ! شما پایه هستید یا چهارپایه ؟ ( دختره ی غیر بامزه)