مدت زیادی که از کسی بیخبر باشی، اون آدم کلی روز و ساعت و دقیقه بدون اینکه تو توی زندگیش باشی گذرونده. هزاران ساعتی که به هزاران طریق مختلف میگذرن. تو هم همینطور. قدمهای زیادی برداشتی بدون این که اون آدم تصویری از تو توی اون لحظات داشته باشه. بدون اینکه بدونه موهات چقدری شده، پف چشمات چقدر شده، رد جوشات خوب شده، دستات خشک شده. بدون اینکه بدونه کفشی که بیشتر از همه میپوشی چه شکلیه یا گوشوارههایی که اکثرا گوشته چه رنگیه. از هم بیخبرین و یکهو یک نفر تصمیم میگیره پیام بده و بپرسه "خواستم ازت خبر بگیرم، چطوری؟ چیکارا میکنی؟" و تو به پیام خیره میشی و دیگه نمیدونی این آدم آخرین بار در جریان کدوم کارت بوده که بتونی براش از اخبار بگی. دیگه نمیدونی هنوز دوست داره به اون نام مخصوص صداش کنی یا اینکه گوشی دستش هنوز سامسونگه یا نه. برای همین کلی فکر میکنی و تنها چیزی که میتونی بگی اینه که "خوبم، اوضاع خوبه. تو چطوری؟ چیکارا میکنی؟" و مطمئن باشی که اون هم به پیام خیره شده و دیگه نمیدونه منظورت از "اوضاع" دقیقا چیه یا آیا خوبمی که گفتی مثل قبل یعنی "حوصله ندارم درموردش حرف بزنم" یا واقعا خوبی. پس اونم تنها جوابی که میتونه بده اینه که "منم خوبم. ممنون." و باز مدت زیادی میگذره که حتی بیشتر از قبل از هم بیخبر باشین.