فکر کنم فردا باید با یک بلیط سفر کنم .
حدوداً دو ساعت راه دارم ، طبق عادت ، خودم کیف طوسی زیپ دارم را توی جای بار اتوبوس جا میدم و نمیزارم کسی بخاطرم خم بشود بعد سعی میکنم آخرین نفر توی صف معطل ها در بَدوِ ورود به ماشین باشم.
حتما باز قدم اول را بر میدارم ، نگاهی به بحدرگه رزروی های در دستش میکنم و مستقیم میگویم : صندلی شش.مثل همیشه با یاد نداشتن شماره بندی های سمت راست و چپ دقت میکنم و سر جام میشینم ، موهام رو از توی لباسم کنار میگذارم که هنگام تکیه دادن کش روی ستون فقراتم فشار نیاورد .بعد حتما با اولین نگاه به پنجره ، پرده را کنار میزنم و نور آفتاب را بررسی میکنم ، اگر غیر از خودم نوری به کسی بتابد ، باز پرده را به حالت قبل بر میگردانم .
همیشه با از یاد بردن خوراکی چشام رو روی هم فشار میدم ولی امیدوارم که طبق معمول ته کیفم چند شکلات کاکائویی دارم و یک یا دو شکلات نعنایی و زنجبیلی که از روی اشانتیون فست فودی ای هست که همیشه انتخابش میکنم و شکلات ها را برای روزی که فشارم افتاد میل بفرمایم . همیشه با اولین حرکت هنسوری ام را بیرون میکشم ، از جلد کیف مانند سبزآبی دکمه دار ، یک روز که از کیفم در آوردم کنار دستیم که خانوم تحصیل کرده ای بود خندید و گفت : چه جالب ! منم گفتم : جالب ترم میشه .
وقتی هنسوری را در آوردم و به سیم های داغونش رسیدم بیشتر خندید، اعتقاد داشت آنقدر هام نیاز به کیف شخصی نداره ، اما راستش این هنسوری اولین هنسوری است که سالم مونده دست من!
همیشه نگاه خیرم گه گاهی به لیوان های یکبار مصرف و کلمن آب بالای سر شاگرد اتوبوس است و هیچ وقت شاید از جایم برایش بلند نشوم ! یادم هست یکبار بطری آبِ معدنی یخی داشتم و اون کلمن آب نداشت ، مسافری رد شد به سمتش ، جوان بود ، موهای طلایی خوشرنگی داشت ، مادر بود و حتما تشنه ! پرسید و جواب نه گرفت .
از کنارم عبور کرد سرم را بالا گرفتم و گفتم : خانوم !
برگشت و لیوان را از دستش گرفتم ،کمی ریختم تا نصفه بطری ! بعد سمتش گرفتم و گفتم : یزره من یزره تو .دستش را گذاشت روی صندلی پشت سرم و خم شد با لبخند لیوان را گرفت و تشکر کرد و یه سر بالا داد ، خندیدم ، من هیچ وقت هیچ نوشیدنی را یک نفس نخوردم و همیشه قُلُپ قُلُپ خوردم و کمی تامل کردم .
اون روزی رو یادم هست که اتوبوس جمعیت زیادی داشت ، مقصد حسابی حامل دانشجو بود خودم را به آخر اتوبوس رسوندم و بدترین وضعیت برای من تحمل آخر ماشین بود ! اونجا همیشه جای آدم های شلوغ بود که داعماً چیبس باز میکنند و تخمه میشکنند.کنار صندلی ۳۰ یا ۳۱ قرار گرفتم به کنار دستی نگاه کردم ، کنار پنجره پسری در حال نگاه به بیرون بود و کوله پشتی اش را روی صندلی من یعنی کنارش جا داده بود ! سرفه کوتاهی کردم و گفتم : عذرمیخام .
نگاش برگشت سمتم و تو جاش جا به جا شد ، گفتم : صندلی من اینجاست ، مشکلی نیست بشینم ؟!
سریع کوله را چنگ زد و گفت : بله بله بفرمایید .
نشستم ، به این فکر کردم که انگار کسی تا به حال ازش اجازه نگرفته بود ، شاید برای آقایان این امر خیلی عجیب باشد اما از نظر من انسان همیشه حریم دارد .
کوله را روی پاهایش گذاشته بود ، اون روز سر تا پا مشکی پوشیده بودم و تنها تیپ تیره رنگ من بود !
به محض نشستن آفتاب را نگاه کردم و طبق عادت فضای مربوط به بازتابش را حدس زدم و از یادآوری اینکه نمیتونم پرده را بکشم ، کمی توی جام جا به جا شدم .
کتاب سمفونی مردگان را باز کردم و خیره شدم ، آیدا که مُرد ، اشکم چکید .
سریع کتاب را بستم و روی پایم نگه داشتم و هنسوری را باز کردم . کنار دستی ، سرفه مصنوعی کرد و کیک یا اسنک یا هرچیزی که داخل یک پلاستیک بود رو متمایل بهم تعارف کرد : اهم بفرمایید .نگاهش نکردم ، تنها دستم رو به تعارف گرفتم و گفتم : نوش جان .اصراری نکرد و مطمعنم اگر میخواست نصف کند کل لباس ها پولک دار میشد و غیر از آن به نظر میرسید در جواب احترامم ، احترام گذاشت .غریبه بود ولی من به مقصد عمیق ترین آشنایی ها را داشتم .چهره اش را یادم نیست چون اصلا نگاهش نکردم و غیر از اون ، در کل بیناییم هیچ توجهی به حافظه ام ندارد .
باران که گرفت ، پنجره پر از قطره شد ، آفتاب رفته بود ، از اینکه پرده کنار هست و باران پیداست لبخند زدم .
خواب بود ، و منم خیره به پنجره چشام را بستم .