من عاشقِ آن چشمِ سیه فامِ توام
دل داده به گیسو و گُلَ اندامِ توام
هر دم شده آرام به دریایِ وجود
چون کُشتهٔ آن خویِ دلارامِ توام
افشا نکنم راز که موی است سپید
هم پخته در این جامعه، هم خامِ توام
افروز شوم در ره و در وادی عشق
هرگاه عدم گشته و آرام توام
شورم همه در راهِ تو احراز شود
در شعر و غزل حافظِ اکرامِ توام
آزاد رها گشته در این دشتِ غریب
لیکن همه شب بنده و در دامِ توام
مغلوبْ به هر جنگ که نقش است در آن
امید به صد جود و به اِنعامِ توام
آتش زنم آن دُور جفا را که در آن
افکنده سَر و دور ز آلامِ توام
سرخوش، نفسش شعله شود بهر نگار
آن گه که چو ماهی همه در کام توام