ویرگول
ورودثبت نام
میرستوده
میرستودها
میرستوده
میرستوده
خواندن ۷ دقیقه·۶ روز پیش

داستان یک تجربه دلنشین

یکی از روزهای سرد زمستان بود با گروهی از دوستانم در حیاط مکتب تهران نشسته بودیم و نمایشنامه می‌خواندیم. به گمانم من بودم، مهرنوش بود، مهران بود، نرجس بود، امید بود. مجموعه نمایشنامه صداها را می‌خواندیم که مترجمی مجموعه‌ای گرد آورده بود از نمایشنامه‌های کوتاه پینتر. من با خواندن نمایش صداها انگار ذوقی در دلم جوشید و همذات‌پنداری عمیقی با شخصیت پسر آن نمایشنامه برقرار کردم. در همین زمان بود که مکتب تهران هم فراخوانی داده بود که می‌توانید بیایید و در مجموعه مکتب تهران نمایشنامه‌خوانی کنید. من هم از آن جایی که گمان می‌کردم ترجمه‌ای که خوانده بودم همچنان قابلیت ارتقا از نظر زبان نمایشی دارد، تصمیم گرفتم متن اصلی را ببینم و خودم آن را ترجمه کنم و پس از آن در مکتب تهران آن را نمایشنامه‌خوانی کنیم.

در آن روزها سرباز بودم و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که حالم چندان خوب نبود. روحیه‌ام چندان به سلسله‌مراتب نظامی نمی‌خورد. مدام با همه چیز و همه کس درگیر بودم و اتفاقات ریز و درشت زیادی را پشت سر می‌گذاشتم و تمام ذوقم در زندگی شده بود، مکتب تهران، گروهمان، نمایشنامه‌خوانی و نوشتن. خلاصه که به لطف دوستان روسی و چینی که سایت‌های معظمی چون لیبجن را برای دانلود پی‌دی‌اف‌های کتاب‌ها راه انداخته‌اند، نمایشنامه صداها را در مجموعه‌ای به نام مکان‌های دیگر پیدا کردم. در پادگان هم می‌نشستم و دور از فرمانده و هزاران فردی که سرشان در کار شماست، متن صداها را ترجمه کردم. سعی کردم هنگام ترجمه به سوالی پاسخ بدهم و آن هم این که شیوه درست ترجمه چیست؟ همان طور که می‌دانید، در آثار نمایشی کلمات معنای اصلی خود را ندارند و معانی ضمنی پیدا می‌کنند که تنها در بافت خود متن کشف می‌شوند. برای این که منظورم را شفاف کنم مثالی می‌زنم. به دیالوگ زیر دقت کنید:

- غذا چطوره؟

+ کمرم از صبح درد می‌کنه.

دیالوگ دومی که در پاسخ دیالوگ اول آمده صرفا نشان نمی‌دهد که گوینده کمردرد دارد بلکه دلالتش این است که فرد می‌خواهد از پاسخ سوال پرسشگر فرار کند. چرا چنین می‌کند؟ به احتمال زیاد چون غذا را دوست ندارد و می‌داند که پرسشگر از شنیدن نظرش ناراحت می‌شود. حالا من می‌خواستم با نمایشنامه پینتر کاری کنم که اگر فرض کنیم پینتر چنین نمایشنامه‌ای را به فارسی می‌نوشت، کلمات چگونه دلالت‌های مدنظرش را می‌رساندند. مسئله برایم خیلی جذاب بود و تلاش می‌کردم در مواجهه با متن به این سوال جواب بدهم. به گمانم یک ماه یا یک ماه و نیم ترجمه متن به طول انجامید و من با نسخه‌ای‌ اولیه گروه خودم را برای نمایشنامه‌خوانی جمع کردم. راستش را بخواهید مهمترین معیارم برای انتخاب بازیگران یا نقش‌خوانان متن این بود که مواجهه درستی با متن داشته باشند و افراد دقیق و وقت‌شناسی باشند که دیگر نیاز نباشد در جلسات تمرین نقش مبصر را بازی کنم. برای گروهم کاوه، مهرنوش و مهران را انتخاب کردم. در هر بار خواندن هر سه نفر نکات بسیار مهمی را به من گوشزد می‌کردند و من هر بار دوباره به متن برمی‌گشتم و مشکلات ترجمه را بهبود می‌دادم.

با این حال گروه با مشکل مواجه شد. من که در سرم خیال اجرا را می‌پروراندم، ناگهان دیدم که بچه‌ها نسبت به اجرا سرد شده‌اند و به بهانه‌های مختلف جلسات تمرین را کنسل می‌کنند. این جا فهمیدم که یکی از مهمترین مهارت‌های کارگردان این است که انگیزه عوامل اجرا را برای اجرا حفظ کند یا حتی بالا ببرد که روش‌های مختلفی داشته باشد. یکی از آن‌ها این است که زمان قطعی اجرا را مشخص کند تا عوامل اجرا بدانند روزی تمرین‌ها تمام می‌شود. ما در دور بی‌پایانی از تمرین‌ها گیر افتادیم که هر چند از نظر من خیلی جذاب و آموزنده بود اما می‌توانم بفهمم که چرا دیگر برای بچه‌ها جذابیت قبل را نداشت. خلاصه که نمایشنامه‌خوانی شکست خورد و من ضربه مهلکی خوردم.

دوستانم که شاهد امیدهایم بودند، پیشنهاد دادند که دو اثر دیگر مجموعه مکان‌های دیگر را ترجمه کنم و برای چاپ کتاب تلاش کنم. من همچنان با ناامیدی در پادگان پنهانی دو اثر دیگر را ترجمه کردم و از دیگران پرس و جو کردم که چگونه می‌توانم امیدی به چاپش داشته باشم. دوستانم پیشنهاد کردند که متن را به چرمشیر بدهم. گفتند که چرمشیر متن‌ها را می‌خواند و اگر آن را بپسندد به ناشری معرفی می‌کند. من هم برای آن که از متنم مطمئن شوم، متن را چه از نظر ترجمه و چه از نظر ویرایشی به دست دوستانم علی و نسیم سپردم. نسیم که خارج از ایران زندگی می‌کند، در جلسات گوگل میت با من شرکت می‌کرد و ساعت‌ها درباره ترجمه متن با هم حرف می‌زدیم و چه قدر ساعات جذابی بود و چه قدر از او آموختم. بسیار از او ممنونم. علی هم دوباره متن را از نظر ویرایشی و ترجمه بررسی کرد و وقت بسیاری گذاشت و با دقت بی‌مثالش بی‌دقتی‌های من را یادآوری کرد. از علی هم بسیار ممنونم.

پس از پایان متن علی و کاوه به من انگیزه می‌دادند تا متنم را به دست چرمشیر برسانم. من هم راستش را بخواهید از ترس واکنش چرمشیر چنین نمی‌کردم. انگیزه‌های آنان بر ترس من غلبه کرد و من متنم را به چرمشیر رساندم و او گفت هفته بعد دوباره بیایم تا نظرش را به من بگوید. هفته بعد من با ترس و لرز پیش او برگشتم و او گفت که اگر اجازه بدهم متن را به دست ناشری بسپارد. نمی‌دانید در آن لحظه چه قدر خوشحال شدم. به یکی از آرزوهایم نزدیک شده بودم. هر چند متن من نبود اما من تلاش کرده بودم توانایی‌های نویسندگی خودم را در آن به نمایش بگذارم و اسم من هم روی کتاب می‌آمد و نوشته‌هام را چاپ‌شده در کاغذی می‌دیدم. شاید بسیاری درک نکنند اما برای اهالی نوشتن چنین صحنه‌ای یکی از رویاهایی است که تلاش می‌کنند با آن بخوابند.

من منتظر شدم اما از تماس ناشر خبری نشد باز علی و کاوه اصرار کردند که هر هفته پیش چرمشیر بروم و پیگیری کنم. من تا به حال چنین نکرده بودم و برایم پیگیری مداوم بسیار معذب‌کننده بود. با این حال با این ایده که کتابی از من چاپ خواهد شد، هر هفته به پیش چرمشیر می‌رفتم تا آن که او دوستی را به من معرفی کرد و آن دوست من را به انتشارات یکشنبه معرفی کرد. من متنم را برای انتشارات یکشنبه فرستادم و آن‌ها متن را برای چاپ پذیرفتند. در نهایت روز جمعه بود که با فاطمه، محبوب دلستانم، صحبت می‌کردم که گفت:«نگفتی متنت چاپ شده؟» و من با ذوقی که به صدایم خش می‌انداخت گفتم:«مگه چاپ شده؟» و چه لحظه زیبایی بود شنیدن چاپ‌شدن کتابت از زبان دلبرت. شاید زیباترین لحظه عمرم.

فردای آن روز، روز شنبه، ساعت هشت رسیدم سر کار. با خودم گفتم که ساعت نه و نیم به سرپرستم می‌گویم که باید برای کاری به انقلاب بروم و برگردم. بعد می‌روم و کتابم را می‌خرم. همین لحظه بود که صدایی چون رعد و برق آمد و ستون‌های دود از پشت سرمان بلند شد و شد آن چه می‌دانید. من از دوستانم، فاطمه و کتابم دور شدم. ما با بخشی از خانواده به مشهد رفتیم و آواره هتل‌های مشهد شدیم. من هم از این کتابفروشی به آن کتابفروشی می‌رفتم که ببینم آیا می‌توانم قبل از مردنم کتابم را به دست بگیرم یا نه؟ اما همه راه‌ها به در بسته می‌خورد. کتاب دو روز قبل از جنگ چاپ شده بود و به مشهد نرسیده بود. سفارش کتاب هم با اوضاع تهران امکان‌پذیر نبود. با این حال نیروی زندگی ما بر قدرت مخرب جنگ در این برهه پیروز شد و زنده ماندیم. آتش بس شد و به خانه‌هایمان برگشتیم. اولین کاری که کردم آن بود که کتاب را از یک کتابفروشی سفارش دادم و برای فرستادن کتاب پیک موتوری را انتخاب کردم. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم تا آن که کتاب رسید. کتاب را از پلاستیک بیرون کشیدم و در آغوش گرفتمش. خواندمش و به هنگام خواندن همه چیز از روزهای پادگان، مکتب تهران، جلسات تمرین با مهرنوش و کاوه و علی، توصیه‌های نسیم، خبر دلنشین فاطمه وسط خنده‌هایمان، جنگ، مشهد و ... در سرم زنده شد و با آن قطراتی اشک ریختم و بغضی گلویم را گرفت که ساعاتی بر جای ماند. برای من نمایشنامه‌های کتاب دلالتی دیگر پیدا کرده بودند. نسبت عمیقی که بامن و زندگی‌ام برقرار کرده بودند.

ممنون از همه دوستانی که در این متن نامشان آمد.

ممنون از محمد چرمشیر؛ یکی از اساتیدم بزرگوارم

ممنون از نشر یکشنبه

اگر دوست داشتید نمایشنامه‌ها را بخوانید و نقایصش را به من گوشزد کنید تا از شما بیاموزم.

ترجمهنمایشنامه
۰
۰
میرستوده
میرستوده
ا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید