ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

رمان تصادف ساده، فاریا

رمان تصادف ساده

به قلم فاطمه آریافر

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان

_خب.. اول کدومتونو بفرستم جهنم؟.... فکنم تو بهتری.
بهم اشاره کردو تفنگو سمته من گرفت..
با من من کنان اسمه شروینو بردم...
خواست با صندلی که بهش بسته بودن بلند شه که نذاشتن...
با داد گفت: تو غلط میکنی همچین کاری رو بکنی...
_منو بزن... تو رو خدا منو بزن
اشکای شروین باز ریخته شد...
امیر: ولش کن اونو...
من: شروین چی داری میگی لعنتی..
اسی: پس انتخاب اول تویی...
غزل با ترس به تفنگ زول زده بود....
دستای لرزونمو گذاشتم رو سینمو گفتم: نه من منو بزن. اون بمیره این دنیا از صد تا جهنم بد تره.منو بزن.
شروین: ایناز خفه شو... گفتم منو بزن ...
داشتم دیوونه میشدم....
همین طور که داشتم شهادتین رو میخوندم میگفتم اول منو بزن
گریه هاش بیشتر شدو گفت
_خفه شو.. این جوری نگو... شروین. ..
#امیر .
زول زده بودیم به هم.... هیچی نمی گفتیم... اشکامون یکی در میون میریخت....
خیلی خونسرد گفت: بیا اخرین خاطره ای که از هم داریم لبخند باشه...
و بعد خندید...
راست میگفت...
دله من بیشتر از هر چیز لبخندشو میخاست...
منم خندیدم...
چشمامون بسته شد...
#آیناز
چشمامونو بستن.
_شروین... شروین باهام حرف بزن....
_اینجام ایناز...
تر از اینا برسن... اسی به چهار تا از نوکراش که بالا سره ما باتفنگ وایساده بودن گفت: من باید ازین جا زود تر برم... پلیسا ممکنه زود
صدای داد امیر اومد...
_شک نکن می گیرنت... چه ما زنده باشیم چه مرده...
صدای کوبیده شدن در اومد...
یه مرده گفت: حرف اخر....
هر چهار تاییمون انگار فقط یه چیزی میتونستیم بگیم...
ما: دوست دارم....
با شنیده شدن صدای تیر و جیغ های غزل دیگه چیزی نفمیدم...





۳
۰
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید