ویرگول
ورودثبت نام
mj.khaleghi
mj.khaleghiدانش آموخته تاریخ دانشگاه فردوسی/ دانش آموخته ارشد جامعه شناسی
mj.khaleghi
mj.khaleghi
خواندن ۷ دقیقه·۱ روز پیش

امر روزمره و بازاندیشی مسئله ایران

من در شب های پرستاره آسمان کویر زیست می کردم و اول صبح ها بعد از اذان، یا صدای ماشین و موتور می آمد یا صدای گله های گوسفند و فریاد خروس ها. من بوی نان داخل تنور مطبخ خانه مادربزرگ را حس کرده ام، بوی پونه و ریحون باغچه خونگی، بوی نسیم سحری، بوی خرمن ها و یونجه ها، بوی چراغ نفتی، بوی والور خانه مادربزرگ که گرمای زمستان را از آن می گرفتیم. من چرخ آسیاب های سنگیِ دستی زنان داخل کوچه ها را دیده ام و گله گوسفندانی که تحت مراقبت سگ ها از خیابان گذر می کردند تا به مرتع یا زمینی بروند. من نشست های کوچک زنانی را در کوچه های شهر و روستا شاهد بودم که سبزی پاک می کردند و یا به آسیاب کردن مشغول بودند و شاید از غم و شادی های روزمره شان می گفتند. در تابستان گَرد درختانِ باغ های انگور و پسته و بوی خرمن کراویه(شاه زیره) نفس را به شماره می انداخت و خوشی تعطیلی آن ایام را ناخوش می کرد. سرمای استخوان سوز زمستان نیز دل و دماغی برای مدرسه رفتن نمی گذاشت. این جا خانه ها کوتاه تر است و آسمانش بزرگ تر و آبی تر. و مردمانش نیز از کوچه ها سلام گویان گذر می کند. زندگی در شهرستانی کوچک این فرصت را برای من فراهم آورده بود که میان روستا و شهر در رفت و آمد باشم. بدیهی بود وقتی که به کلان شهر مشهد می آمدم دنیای متفاوت تری را شاهد بودم. آن بوها و صداها جای اش را به بوی دود و همهمه خیابان ها و جیغ ماشین ها داده بود و البته بوی سوغاتی های بازار رضا و صدای زنگ ساعت حرم و فریاد عکاس باشان خیابان نواب و امام رضا. آسمان کوچک تر بود و گویی گردی خاکستری رنگ بر آن پاشیده اند. درست انگار وارد محل تلاقی آشکارتر سنت و مدرنیته شده بودم با مردمانی بی تفاوت تر و خسته تر.

من قبل از آنکه تاریخ و جامعه شناسی بخوانم. لایه های آن را در چنین تجربه هایی دیده ام. هرچند در آن هنگام متوجه چنین موضوعی نبودم. اشیاء پیرامون من، هم باری از گذشته حمل می کردند و هم حامل تکنولوژی و فناوری های نوین بودند. من میان دو دوره مهم از جامعه ایران زیست می کردم: قبل و بعد از ورود تلفن همراه. اولین مواجهه نسل ما با تکنولوژیِ رسانه ای، تلویزیون و بعد کامپیوتر بود. بنابراین سیر تحولات فرهنگی جامعه را به اندازه تجربه زیسته خود، از نزدیک لمس کرده ام. هستند بسیاری از ایرانیان مخصوصاً دهه هفتادی ها که چنین تجربه هایی دارند. زیست روزمره ما ایرانی ها پدیده ای است شگفت انگیز. فهم آن هم دشوار است و هم مطالعه درباره اش طعم خاصی دارد. مخصوصاً آنکه اگر چنین سبقه ای داشته باشی. لذت کشف پدیدارها را تنها دانشجویان و محققان جامعه شناسی درک می کنند. هر چند مفهوم زندگی روزمره مفهومی است که تا اکنون جامعه شناسان زیادی به آن پرداخته اند اما به تازگی این عرصه را کشف کردم. جنگ و تصاویر اشیاء بازمانده از خانه های مسکونی_که یکباره در اثر حملات دشمن از عرصه زندگی روزمره تعدادی از ایرانیان حذف شده بود_در کشف وجود چنین پدیده ای بی تأثیر نبود. شاید بتوان گفت بدون شناخت امر روزمره جامعه ایران را نیز نتوان شناخت. در وهله اول، زندگی روزمره یک امر عادی به نظر می رسد اما پدیدارها همواره عمق پنهانی دارند که معمولاً کشف نمی شوند. زندگی روزمره همه آنچه را که از روابط و مناسبات اجتماعی می دانیم، در خود جای داده است.

مسئله مندی امر روزمره در جامعه ایرانی پدیده ای نسبتأ جدیدی است. نعمت الله فضلی در کتاب زندگی روزمره ایرانی می نویسد:« تبارشناسی پدیده زندگی روزمره در ایران نشان می دهد ما نیز مانند جوامع غربی تنها در دوره معاصر این پدیده را ابداع کردیم و پیش از این دوره، زندگی روزمره مسئله انسان ایرانی نبوده است» به عبارتی دیگر مسئله مند شدن زندگی ایرانیان زمانی مطرح شد که ما درگیر فراز و نشیب های پر سرعت تاریخ معاصر شدیم. علت توجه من به این مفهوم همین موضوع است. انسانِ ایرانیِ تاریخ معاصر تا کنون سعی کرده است زیست خود را در مواجهه با رخدادهای اجتماعی بازتعریف کند تا در عین حفظ سنت هایی مانند نوروز، جایگاه خانواده و... بتواند جایی در دنیای امروز پیدا کند. شاید به همین دلیل ما ایرانی ها جمیع اضداد هستیم و یکی از غیرقابل پیش بینی‌ترین ملت های جهان. جامعه ما امروز در ناخودآگاه خود، پس از سپری کردن یک تاریخ پر از درگیری و جدال، نسبت به بازتعریف و پاسخ دادن به مسئله های بزرگ، احساس نیاز دارد. مسئله ای که شاید از خلال جنگ های ایران و روس آغاز شد. «انسان» در مواجهه با «شرمطلق» و شوکه‌کننده به تفکر روی می آورد، جور دیگری به زندگی نگاه می کند. به چیزهایی توجه می‌کند که قبل از این، در دل مشغولی‌های «روزمره» خیلی اهمیت نمی داده است. به قول هاناآرنت در برابر پرسش های اساسی و بزرگ قرار می گیرد و پرسش اساسی ما از هنگامه جنگ های ایران و روس این است: «ایران کجاست؟ و ایرانی کیست؟».

معتقدم این سوال روی دیگر سکه مسئله «امر روزمره» است. همه ایرانیان خواسته و ناخواسته، آگاهانه و ناخودآگاه در طول زیست روزمره خود با این سوال بزرگ مواجه شده اند. حتی اگر در قالب کلمات و جملات آن را بیان نکرده باشند و یا به ذهن نیاورده باشند. همچنین بر این باورم این سوال قرن ها است که در ذهن ناخودآگاه جمعی ما نقش بسته است و در برخی رخدادها مانند جنگ، خود را آشکار می کند. اگر به زیست روزمره ایرانیان قبل و بعد از جنگ نگاه کنید متوجه می شوید که مفهوم «ایرانی بودن» در زیست روزمره ایرانیان جاری است. اگر می بینیم صاحب خانه ای هوای مستأجر را دارد، اگر می بینیم به هنگام جنگ برخی ایرانیان خوش اخلاق تر و مهربان تر می شوند و...بدین معنا است که مفهوم ایران را در زندگی روزمره شان تعریف کرده اند. همچنین مسئله «ایران کجا است؟ و ایرانی کیست؟» از آن جهت اهمیت دارد که رفتار به نسبت متفاوت نهادهای حاکمیتی در مواجهه با  جنگ و احساس نیاز به همبستگی ملی را شاهد هستیم. من کاری ندارم که این رفتارها را باید باور کنیم یا خیر. اما این امر نشان می دهد که همه آحاد جامعه دست کم به مسئله مندی ایران واقف اند و یا به تدریج در حال فهم اهمیت موضوع هستند. تنها جوامعی پیروز هستند که بتوانند پاسخ های مناسبی برای پرسش های اساسی خود پیدا کنند. اگر هشیار نباشیم و به اهمیت مسئله مند ایران و زیست روزمره ایرانی پی نبریم، چه بسا ممکن است عصر دولت های کوتاه مدت و پر آشوب بار دیگر فرابرسد. در ۱۲۰ سال گذشته الگوهایی از تکرار و چرخش دیده شده است که گویی زیست روزمره ایرانی در دام چرخه «انقلاب» «کودتا» و «جنگ» افتاده است. باید بیاندیشیم چگونه در این وانفسای جنگ و صلح، بذری طلایی برای عصر بعدی ایران بکاریم؟

پاسخ به مسئله ایران صرفاً نیازمند پاسخی فلسفی و سنگین نیست، بلکه پاسخی عملی می طلبد. باید یاد بگیریم فرهنگ سازی با هنجارسازی آمرانه و گشت ارشاد کاملاً دو امر متفاوتی است. باید این واقعیت را بپذیریم که نمی توانیم «دیگری» را حذف کنیم. بپذیریم که دایره ایرانیان صرفاً هواداران وضع موجود نیستند و تنها راه کم‌هزینه تغییر درون زای نظم، تغییر اساسی رژیم حقوقی شهروندان ایرانی، به ‌عنوان شرط لازم و نه کافی، برای باز تعریف «قرارداد اجتماعی ایرانیان» است. مبادا به قبل از جنگ بازگردیم و خود را بی نیاز از مردم و مسئله سرمایه اجتماعی بپنداریم. همچنین همچنان باید مراقب خطر افتادن در دام بنیادگرایی بود. بنیادگرایی به همان اندازه که در ظاهر محکم و استوار است، سست و بی بنیاد است و مهم ترین بستر نفوذ و آسیب از سوی قدرت های سیاسی مداخله گر خارجی که از آن به عنوان «انیران» یاد می کنیم، می باشد. هم شهروندان ایرانی خواهان یک توافق جدید با حاکمیت هستند و هم نخبگان ضرورت یک تغییر معرفتی را تذکر می‌دهند تا بتوانند پایه های فکری جدیدی برای عصر بعدی بسازند. به عبارتی دیگر می‌خواهند یک تغییرات معناداری با کمترین هزینه صورت بگیرد. باید بپذیریم که مصلحت ایران دیگر شکل گیری بحران های درون زا و پوشاندن گسل های فعال شده و حفظ شکاف های اجتماعی نیست بلکه مصلحت در فهم جدیدی از صورت مسئله ایران و بازتعریف مفهوم «ایرانی» است. مبادا رفتارها به گونه ای باشد که تصور کنیم فقط در دوران جنگ است که پای ایران وسط است و باید همگان را فقط در بحران ها به «برای ایران» فرا بخوانیم. مبادا احساس شود استفاده مکرر از مفهوم «ایران» در دوران جنگ تنها یک استفاده ابزاری و گذرا است. در این صورت مفهوم «ایران» از معنا تهی می شود.

روزمرهجامعه ایرانجنگزندگی
۱
۰
mj.khaleghi
mj.khaleghi
دانش آموخته تاریخ دانشگاه فردوسی/ دانش آموخته ارشد جامعه شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید