
نوشته ژان تولی، ترجمه احسان کرم ویسی، نشر چشمه
- امکان اسپویل وجود دارد.
هجوم و خشونت حداکثری در اثر یک جمله که منظور دیگری در پشت آن بود اساس حرکتی جنایی در این کتاب را شکل میدهد. شخصیت اصلی داستان فردی نیکوکار و خیرخواه جامعه است، در فضایی قرار میگیرد که هیچ گونه تصوری برای آن در هیچ شرایطی وجود نداشته و تا زمان وقوعش نخواهد داشت.
از چه صحبت میکنیم؟ از بی قاعدگی ناشی از فشارهای درونی و بیرونی که فرد را تبدیل به افراد میکند، آنها را میگسلاند، تبدیل به تودهای عصیان کننده میکند و بعد از وقوع حرکت اجتماعی (بخوانیم فاجعه)، خود آنها نیز نمیدانند چه شده است، اما میدانند که اتفاقی افتاده است، اتفاقی از روی فشار درونی که متوجهش نیستند یا تا آن موقع نبودند.
از چه صحبت میکنیم؟ از فشار اقتصادی؟ محرومیت؟ فقر؟ به نظر من از کمبود رفاه صحبت میکنیم. وقتی صحبت از رفاه میشود ناظر بر مولفههای رفاهی نظیر آموزش و بهداشت، کار و اشتغال، بیمه و تأمین اجتماعی و مسکن صحبت میکنیم. مولفههایی که به تعبیر بوردیو به صورت رابطهای در نظر گرفته میشوند و از اینرو نسبتی معنادار پیدا خواهند کرد.
وینار میگوید: «انتظار درد کشیدن، از خود درد کشیدن بدتر است، در این زمانِ انتظار است که یک انسان یا در هم میشکند یا منسجمتر میشود». (درآمدی بر انسانشناسی درد و رنج) (لوبروتون، ۱۳۹۶: ۱۸۶). شخصیت اصلی داستان که درگیر شکنجه شده است نیز به این وضعیت مبتلا شده است، او درگیر شکنجههایی عجیب و غریب میشود که در ابتدا نسبت به آن مقاومت میکند و ابهام دارد و از خود دفاع میکند اما بعد از گذشت ساعات اولیه چنان درخود شکسته میشود که به سمت مرگ میرود، تصمیمی خودخواسته که او را در هم شکسته است.
ایده محوری کتاب ذهن من را به این سمت و سو برد که چه زمانی جامعه به مرگ خودخواسته دچار میشود؟ اگر بخواهیم از دیدگاه سیاست اجتماعی به این موضوع نگاه کنیم میتوان کمبود رفاه و تلاشی که منجر به رفاه نمیشود، میتواند این مرگ خودخواسته را پدید آورد.
البته این یک فرض و گمان است.
شاید واقعا طینت انسان گاهی بخواهد از هر پوششی برای طغیان استفاده کند. اینجا نیازی به مطالعه فلسفه است؟
تفکر لازم است.