ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۱ روز پیش

نوشته بیست و سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

چند روزی ننوشتم. نه اینکه یادم بره یا تنبلی کرده باشم. دانسته و با کلی انرژی مثبت این کار رو نکردم. سعی کردم تمام لحظات سفر رو در کنار خانواده باشم.
ایده این نوشته رو از یکی از رفقا گرفتم که بیشتر 8 یا 9 سال هست که همدیگرو میشناسیم. میدونم که روز های سختی رو داره سپری میکنه. امیدوارم این نوشته رو ببینه و ازش انرژی بگیره.

پوریا:

روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم. از دست دادن کسی که خیلی دوستش داری هیچ‌وقت برایم قابل تصور نبود… تا وقتی که واقعاً اتفاق افتاد.

بعد از رفتن رها، زندگی برایم شبیه اتاقی شد که چراغ‌هایش را خاموش کرده باشند. همه چیز هنوز سر جایش بود، اما دیگر دیده نمی‌شد.

افسرده شده بودم. جلسات تراپی بیشتر از آنکه آرامم کند خسته‌ام می‌کرد، اما چاره دیگری هم نداشتم. خانواده‌ام از این ماجرا خبر نداشتند. کسی هم نبود که بتوانم با او درد دل کنم. پدر و مادر رها خبر داشتند. اما آن‌ها خودشان بیشتر از هر کسی به تسلی احتیاج داشتند. دیدار ما همیشه ختم به زاری و شکستن بغض ها و دل هایمان بود.

از وقتی فهمیده بودم بیمار است، کار و بارم را کنار گذاشته بودم. تنها فکر و ذکرم سلامتی‌اش بود. چند سالی می‌شد که نه تفریحی، نه مسافرتی، نه مهمانی‌ای. مهمانی‌هایم محدود شده بود به دیدارش در اتاق ایزوله بیمارستان. تفریحم شده بود دیدن لبخندهایش. تنها رفیقم هم خودش بود.

راستش را بخواهی، راضی بودم که هیچ نداشته باشم…
هیچ جا نروم.
هیچ نخندم.
هیچ‌کس را نبینم.
اما او را داشته باشم.
لبخندش را داشته باشم.

تراپیستم می‌گفت کمتر به خودم فشار بیاورم. می‌گفت باید فاصله بگیرم از چیزهایی که مرا یاد رها می‌اندازد؛ آهنگ‌هایی که با هم گوش می‌دادیم، کافه‌ای که همیشه می‌رفتیم، کتاب‌هایی که با هم می‌خواندیم… حتی محله و خانه پدری‌اش.

گفته بود به چیزهایی برگردم که قبل از آشنایی با رها دوستشان داشتم. بعید می‌دانستم تأثیری داشته باشد. اما راستش را بخواهی، خودم هم خسته شده بودم.

قبل از این، پسر دبیرستانی‌ای بودم که تمام فکرش درس بود و تنها تفریحش کتاب خواندن در کتابخانه شهر. گه گاهی هم قدم زدن در پارک همان حوالی. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد دوباره امتحانش کنم.

آن روز عصر، وقتی در سنگین کتابخانه را باز کردم، بوی کاغذهای قدیمی و چوب کهنه قفسه‌ها به استقبالم آمد. همان بویی که سال‌ها پیش برایم بوی آرامش بود. همه چیز همان‌طور ساکت و آرام بود و فقط صدای آرام ورق خوردن کاغذها یا جیر جیر کفش های کتابدار روی سنگ تمیز سالن قفسه ها سکوت را می‌شکست.

برای لحظه‌ای حس کردم زمان عقب رفته.

بی هدف بین قفسه ها قدم زدم، حتی حوصله خم شدن و نگاه کردن به قفسه های پایینی را هم نداشتم. چند راهرو جلو رفته بودم، بین چند کتاب با جلد روشن، یک کتاب قهوه ای تیره که روی کمر آن با خط بلد شده سفید نوشته شده بود هستی و زمان توجه ام را جلب کرد. همیشه معتقد بودم که نباید کتاب را از روی جلدش قضاوت کرد، اما نه الان حوصله قانون مند بودن را داشتم و نه دیگر آن آدم سابق بودم.

کتاب را از قفسه برداشتم و خرامان خرامان یه سمت سالن مطالعه رفتم. پشت یکی از میزها نشستم. اما هنوز صفحه اول را کامل نخوانده بودم که ذهنم دوباره سراغ همان جایی رفت که همیشه می‌رفت.
«اگر رها اینجا بود… احتمالاً از این سکوت بیزار می‌شد.»
لبخند کوتاهی روی لبم نشست.
«شاید هم می‌گفت کتابخانه همچین جای بدی نیست، چطوره سری بعد بجای حروم کردن پولمون توی کافه بیایم اینجا؟»

الناز:

تعطیلات بین‌ترم برای خیلی‌ها یعنی سفر، مهمانی یا خوابیدن تا ظهر. برای من اما مفیدترین کاری که می‌توانستم بکنم رفتن به کتابخانه بود.

از همان سال‌های مدرسه هم همین‌طور بودم. هیچ‌وقت خیلی با اطرافیانم نمی‌جوشیدم. همیشه یک حاشیه امن برای خودم نگه می‌داشتم و نسبت به آدم‌های جدید کمی گارد داشتم. برای همین هم اوقات فراغتم معمولاً شبیه بقیه نبود.

ذائقه ادبی‌ام هم در این سال‌ها خیلی تغییر کرده بود. یادم هست سال اول دبیرستان که تازه پایم به کتابخانه باز شده بود بیشتر کتاب‌های علمی می‌خواندم. نه از آن‌هایی که درباره فیزیک و شیمی و ریاضی باشند. نه. من عاشق منطق بودم. عاشق فلسفه بودم.

با کلی کش مکش با پدرم، بالاخره او را راضی کرده بود که رشته انسانی بخوانم و پر بودم از آرزوهای بزرگ و کوچک. گاهی خودم را روی سن تصور می‌کردم؛ وقتی که تندیس رالف شوک را در دست گرفته‌ام و به دوربین‌ها لبخند می‌زنم. گاهی خودم را استاد دانشگاهی در آن سر دنیا میدیم که دارم که به دانشجوهایم قضیه(اینجا اسم یه قضیه فلسفی رو بذار) را توضیح میدادم. حتی گاهی خودم را مثل یک فیلسوف خانه نشین میدیدم که چیزی غیر از فلسفه برایش نمانده و قرار است سال ها بعد نظریاتی که در همان خانه نمور پایه گذاری کرده دنیای فلسفه را تغییر دهد.

اما کمی بعد همه‌اش پنبه شد.

از وقتی با محمد آشنا شدم، آرام‌آرام همه چیز تغییر کرد. کمتر به کتابخانه می‌رفتم. بیشتر وقتم را با محمد می‌گذراندم و زندگی را در همین شادی‌های ساده می‌دیدم. هر روز یک کافه جدید. هر شب یک جمع دوستانه. آخر هفته‌ها مهمانی کسانی که گاها آنها را نمیشناختم اما محمد میگفت که از دوستان قدیمی اش هستند.

هر روز پول توجیبی‌های بیشتری از پدرم می‌گرفتم و منی که قبلاً بیشتر پولم خرج کتاب هایی میشد(اینجا رو گسترش بده) می‌شد، حالا مدام لباس‌های جدید و مد روز میخریدم تا پیش دوستان جدیدم دِمُده به نظر نرسم.

خیلی خوش می‌گذشت. کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود_ یا لااقل من این‌طور فکر می‌کردم_ کنارم بود. اما وقتی فهمیدم پای کسی دیگر هم به زندگی محمد باز شده و او به جای اینکه آن پا را قلم کند، برایش کفش هم خریده… دنیا روی سرم خراب شد.

افسرده شده بودم. همش از خودم می‌پرسیدم چرا؟ مگر من عاشقش نبودم؟ مگر او عاشقم نبود؟ خسته بودم از این همه خود خوری، از این همه خودخواهی دیگران که انتظار داشتن همه چیز را فراموش کنم. چند روزی بود تصمیم گرفته بودم دوباره به کتابخانه برگردم. فکر می‌کردم شاید برگشتن به روزهای قبل از "محمد" کمکم کند.

آن روز عصر، وقتی پشت میز نشستم و کتاب(اسم یک کتاب رمان عاشقانه رو بنویس) را باز کردم، سعی کردم روی متن تمرکز کنم. اما ذهنم آرام نمی‌گرفت. دوباره در فکر فرو رفته بودم.

پوریا:

کتاب را ورقی زدم اما تمرکز نداشتم، ذهنم پیش رها بود. دوباره همه لحظاتی که با هم بودیم را مرور میکردم تا جایی که به لحظه آخرین باری که دیدمش رسیدم. هر چند رنگ پریده بود اما هنوز به نظر میرسید که لبخند میزند. به خودم آمدم، قلبم تند تند میتپید و مثل یک دونده ماراتن نفس نفس میزدم. عرق سرد روی پیشانی ام نشسته بود.

دست رو پیشانی ام گذاشتم و سرم را بالا گرفتم. دختری آن طرف سالن روبروی من نشسته بود. بیشتر از هر چیز لباس رنگ جیغش توجه ام را جلب کرد. پیراهن نارجی با کفش های پارچه ای یک رنگ بودند و شلواری با نارنجی چند پرده روشن تر. شال تیره اش پوست صورتش را روشن تر نشان میداد. از وضع و لباسش معلوم بود از آن پولدار هاست.

کتاب را روبری صورتش گرفته بود و طوری روی صندلی چوبی کتابخانه لمیده بود که کف جفت پایش نیم متری جلوتر از صندلی روی زمین سریده بود. کتاب توی دست هایش آشنا به نظر میرسید. زمینه کرمی تیره با یک صورت وق زده درست چند سانتی متر بالاتر از مرکز کتاب. خودش بود، غرور و تعصب. خوانده بودمش. یک داستان عاشقانه عمیق که مثل رمان های آبکی عشق را بیان نمی کرد. دوست داشتنی بود.

الناز:

کتاب را جلوی صورتم گرفته بودم اما هیچ تمرکز نداشتم. ذهنم رفته بود آنجایی که نباید. سکوت کتابخانه هم مزید بر علت شده بود تا بی هیچ مزاحمی در افکارم غوطه بخورم. صدای نفس نفس زدن کسی توی سالن پیچید و رشته افکارم را برید. سر بلند کردم. پسری آنطرف سالن روبری من نشسته بود. سرش کمی رو به پایین بود و زل زده بود به کتاب روبرویش. از همین جا هم میشد برق عرق صورتش را که نور زردی را بازتاب میداد.

لباس ساده ای تنش کرده بود. پیراهن پارچه ای چهارخانه ای با زمینه خاکستری تیره و خطوط طوسی و استخوانی که خیلی مرتب توی شلوار پارچه ای سیاهش کرده بود، با آن کفش های چرمی رسمی، سنش را بیشتر از صورتش نشان میداد. کنجکاو شدم که چه میخواند که اینقدر پریشانش کرده. سرم را پشت کتاب قایم کردم و سعی کردم حرکاتش را زیر نظر بگیرم.

یک آن تکان محکمی خورد و حس کردم که به خودش آمده، دست راستش را پیشانی خیس عرقش گذاشت و سرش را بالاتر گرفت. وانمود کردم که مشغول کتابخواندن هستم. سر دادم زیرمیز و بالای کمرم را به پشتی سفت صندلی تکیه دادم. احساس کردم دارد نگاهم میکند. چند ثانیه همانطور ماندم و بعد کمی خودم را جابجا کردم تا دید بهتری داشته باشم.

کتاب را مثل من بالاتر گرفته بود و معلوم بود که در فکر فرو رفته. کتاب آشنا به نظر میرسید. جلد قهوه ای رنگ و رو رفته اش با نوشته های بزرگ. فونت نوشته روی جلد اینقدر بزرگ بود که از همین جا هم میشد روی اسم کتاب را خواند. "هستی و زمان"! آه، یادم آمد، این کتاب را خوانده بودم. فکر میکنم دبیرستانی بودم که این کتاب را خواندم. هر چند آن موقع چیز زیادی از آن متوجه نشدم اما چند سال بعد توی دانشگاه نقدی درباره آن خواندم که ملتفتم کرد کتاب سنگینی است و منِ دبیرستانی حق داشتم که چیزی از آن متوجه نشدم.

چه چیزی در این کتاب بود که پسر را اینقدر آشفته کرده بود؟ شرط میبندم که او هم چیزی از کتاب حالی اش نمی شود. به قیافه اش نمی خورد چیزی از منطق و فلسفه بنداند. بیشتر شبیه بچه مهندس های مثبت بود.

الناز : «واقعاً می‌فهمی‌اش؟»

پوریا : «نه. اما لازم نیست همه چیز را کامل بفهمم.»

- «پس چرا سراغش آمده‌ای؟»

+ «چون بعضی سؤال‌ها را نمی‌شود با رمان جواب داد.»

- «و فکر می‌کنی فلسفه جواب می‌دهد؟»

+ «فلسفه حداقل دروغ نمی‌گوید.»

- «عشق هم دروغ نمی‌گوید.»

+ «نه. هرگز. اما آدم ها چرا.»

- «پس عشق تقصیری ندارد؟»

+ «اگر داشت، این‌قدر دوام نمی‌آورد.»

- «یا شاید چون دوام نمی‌آورد، اسمش را عشق می‌گذاریم. چیزی که قرار نیست هیچ کس به آن برسد!»

+ «اگر دوام نداشت، چرا هنوز تمام نشده؟»

- «برای تو هم تمام نشده؟»

+ «چیزهایی که با زمان تعریف می‌شوند، با زمان هم از بین می‌روند.»

- «پس چرا بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشان واقعی‌تر می‌شوند؟»

+ «چون دیگر نمی‌توانند اشتباه تازه‌ای بکنند؟!»

- «پس ماندن خطرناک‌تر از رفتن است؟»

+ «ماندن یعنی احتمالِ شکستن.»

- «و رفتن؟»

+ «رفتن یعنی قطعیتِ شکستن.»

- «اگر بتوانی دوباره انتخاب کنی، باز هم عاشق می‌شوی؟»

+ «اگر دوباره انتخاب نکنم، یعنی هنوز هم هست.»

- «عشق؟»

+ «خاطره‌اش.»

- «فرقشان چیست؟»

+ «یکی نفس می‌کشد. اما آن یکی فقط تکرار می‌شود.»

- «و تو کدام را داری؟»

+ «نمی‌دانم.»

- «پس چرا هنوز این‌قدر جدی گرفته‌ای‌اش؟»

+ «بعضی چیزها ممکن است تمام شوند، اما پیش از آن تعریفِ ما را عوض می‌کنند.»

- «پس عشق تعریف است؟»

سکوت بین پوریا و الناز زمان را کش میداد و تعصبشان به گذشته را تحلیل میکرد. بی آن که متوجه باشند به یک دیگر زل زده بودند. رخ در رخ گویی فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتند. الناز کمی شالش را شل کرد. احساس گرما و خفگی داشت. پوریا اما یخ زده بود. بی تحرک.

- «تو هنوز باور داری؟»

+ «به چی؟»

- «به اینکه یک‌بار دیگر ممکن است؟»

+ «اگر ممکن نباشد، چرا هنوز درباره‌اش فکر می‌کنیم؟»

- «شاید چون هنوز تمام نشده.»

+ «یا شاید چون هنوز نبخشیده‌ایم.»

- «دیگری را؟»

+ «خودمان را.»

- «تو بخشیده‌ای؟»

+ «نمی‌دانم.»

- «بخشیدن یعنی فراموش کردن؟»

+ «نه… یعنی دیگر با آن زخم زندگی نکردن.»

- «و اگر هنوز درد داشته باشد؟»

+ «یعنی هنوز چیزی درونت مانده.»

- «عشق؟»

+ «یا غرور؟»

- «فرقشان چیست؟»

+ «عشق می‌خواهد بمانی. غرور نمی‌گذارد برگردی.»

- «پس چرا هنوز به گذشته فکر می‌کنیم؟»

+ «چون بخشی از ما هنوز آنجا مانده.»

- «و اگر آن بخش برنگردد؟»

+ «آن وقت باید یاد بگیری بدون آن زندگی کنی.»

- «پس عشق تمام می‌شود.»

+ «شاید رابطه تمام شود…»

- «اما؟»

+ «اما چیزی از آن در ما ادامه پیدا می‌کند.»

- «پس می‌شود دوباره دوست داشت؟»

+ «اگر دل هنوز زنده باشد… بله.»

- «دل کی می‌فهمد که زنده است؟»

«وقتی دوباره عاشق شود!»

چند نفری که توی سالن نشسته بودند سرشان را بلند کردند! سنگینی نگاهشان نفس هر دویشان را بند آورد. پوریا حس کرد رها دارد قهقه میزند. الناز دوباره صدای نجوای محمد در گوشش را شنید. هنوز به هم زل زده بودند. چند ثانیه بعد پوریا به یاد زمان هستی رها لبخندی زد و همزمان نفس حبس شده اش را بیرون داد. الناز به لبخندش پاسخی نداد و ترجیح داد پشت ورقه های کتاب خنده اش را پنهان کند. با خودش فکر کرد. کار غرور است یا تعصب؟!

1404.02.25
_MJ_

روز نوشتداستانفلسفه عشق
۹
۱
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید