ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

نوشته شانزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

چهار شب پیش آخرین نوشته رو نوشتم و به مدت 4 شبانه روز دیگه از زندگیم رو تلف کردم. برای چی؟! نمیدونم! البته یه حدسایی دارم اما دقیق نمیدونم. شاید اگر چند وقت پیش بود با خودم میگفتم مهم نیست گذشته دیگه، مهمه اینه از این به بعد رو خراب نکنم. اما این نقطه ابتدایی یه دور باطله و من این رو با تجربه متوجه شدم و به قیمت گزافی برام تموم شده. به قیمت زندگیم تا قبل از اون!

همیشه "میشنویم که گذشته ها گذشته" یا "گذشته رو بذار توی گذشته بمونه، حال رو دریاب" ولی واقعیت این نیست. این ها فقط جملات (به ظاهر)زیبایی هستن که ما دوست داریم بشنویم.
اگر من یه اشتباه کوچیک یا بزرگ توی گذشته داشتم، اگر یه برهه ای از زندگی رو با سختی گذروندم، اگر از یک نفر نارو خوردم، اگر یکی یا حتی چند تا رابطه ناموفق داشتم، اگر کاری رو کردم که بر خلاف خواسته ام بوده و ...
میشه با همین دو تا جمله ساده ازشون بگذرم؟ طوری که انگار اتفاق نی‌افتاده؟
همه دوست داریم که اینجوری باشه، پس همیشه این جملات اینقدر برای ما زیبا هستن که همیشه قابل پذیرش باشن. اما واقعیت اینه که تجربیات ما توی گذشته هستن که حال ما رو میسازن و حال ماست که آینده رو میسازه. پس گریزی از گذشته نیست و آینده هر چی که باشه ساخته دست خودمونه. آره آره میدونم، شاید بخواید بگید که اگر آینده فقط دست ماست پس تکلیف اتفاقاتی که بیرون رخ میده و خارج از ماست چی؟ خب منکر این نمیشم که شرایط بیرونی برای همه یکسان نیست. اما در نهایت این ماییم که تصمیم میگیریم که چیکار کنیم. کلی مثال هست که آدم ها تو شرایط خیلی خیلی سخت آینده رو ساختن که آدم هایی با شرایط خیلی خیلی بهتر حتی از نزدیک اون آینده هم رد نشدن.

من دیگه نمیخوام که از گذشته ام بگذرم، میخوام بهش فکر کنم، الگو هایی که تکرار میشن رو پیدا کنم، اشتباهاتم رو تشخیص بدم و برای رفعشون تلاش کنم.

اگه به موضوع اصلی برگردیم، میگم که برای من اینجوریه که از موفقیت میترسم. نه یه ترس آشکار که ازش استرس بگیرم و نگرانش بشم(هنوز اینقدر به سرم نزده که با فکر کردن به موفقیت استرس بگیرم)؛ یه ترس پنهان که خیلی بدتر از استرس و اضطرابه، چون متوجهش نمیشی و اون پشت داره کار خودش رو میکنه.
برای من حرف دیگران خیلی مهم بود(حتی هنوز هم هست)، پس موفقیت توی یه حوزه میتونه برای من ایده‌آل باشه. اما اینطور نیست چون من همیشه باید موفق به نظر برسم. حالا اگر توی یه زمینه موفق بشم و دیگه زمینه ای برای یه موفقیت جدید وجود نداشته باشه چی؟ خب پر واضحه که من دیگه آدمی نیستم که حرفش سر زبون ها باشه! و این همون ترسی هست که ازش حرف زدم.
حالا راه حل چیه؟ ساده ترین راه! موفق نمیشم پس یا اینکه موفق شدن رو طول میدم. پس اینجوری همیشه یه چیزی هست که من بتونم که موفق بشم.
پس هر بار که مغزم فکر میکنه که برای دارم موفق میشم، به هر بهونه ای جلوی من رو میگیره.

میدونم که خیلی مسخره به نظر میرسه. ولی واقعیت داره. نمیدونم، حتی ممکنه از نظر روانشناسی هم اثبات شده باشه. یحتمل به اسم دهن پرکن هم براش تراشیدن. اما مطمئنم که برای من اینطوری بوده. مثل کمالگرایی! کمالگرایی نمیذاره ما کاری رو انجام بدیم چون میترسیم که اون کار به اندازه کافی خوب پیش نره. این هم برای من یه چیزی تو این مایه هاست.

و من داشتم کلی کار خوب رو پیش میبردم، چند تا عادت خوب میساختم و یه عادت بد رو ترک میکردم. دو هفته امتداد این قضیه مدت کمی نبود. نه برای منی که کلی عادت بد داشتم و خودم رو دگیر مسائل پیچیده ای کرده بودم که گاهی ازشون سر در نمی آوردم.
پس چی شد؟ درسته! یه ناراحتی کوچیک کافی بود تا انگیزه ام کم رنگ بشه، از دور تلاش خارج بشم و مسابقه رو به غم به بازم.

قبلا هم گفتم که نویسنده خوبی نیستم و این چیز ها رو برای این نمینویسم که کسی بخونه. صرفا برای اینه که بتونم خودم رو خالی کنم. اینجوری خیلی کمتر از قبل غمگین میشم و احساس سبک بودن پیدا میکنم.
اینجا تنها جاییه که میتونم صحبت کنم. بدون کسی ناراحت بشه. بدون اینکه برای کسی مهم باشه. و همین کافیه.

1404.02.13
-MJ-

موفقیتاسترسعادتروز نوشت
۳
۰
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید