ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

نوشته بیست و دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

توی کمتر از دو ماه، این چهار یا پنجمین سفری هستش که اومدم. دومین سفر خانوادگی. خیلی لذت بخشه. بیشتر از 4 یا 5 سال بود که با خانواده سفر نرفته بودیم و انگار امسال قراره تلافی همه این سال ها دربیاد.

از اونجایی که خونه خودمون نیستم نمیخواستم امشب چیزی بنویسم. اما مینویسم.

امشب میخوام یکی دیگه از خاطرات کودکیم رو بنویسم.

خاطره ای که میخوام بگم دومین خاطره دور من از کودکی هام هستش. مثل خاطره چیزی از قبلش یادم نیست.

پرده کنار میره و چشمم به خواهر بزرگترم می افته که توی حیاط، زیر درخت انجیر بزرگی که کنار دیوار ایستاده و داره من رو صدا میزنه. سر میچرخونم. توی خونه ام. از لبه پنجره بزرگی که به حیاط دید داره درام خواهرم رو نگاه میکنم که بهم لبخند زده و با اشتیاق داره صدام میکنه.

درکی از تاریخ ندارم اما میدونم که چند روزی از خاطره اول گدشته، چون سه چرخه فلزی مشکی سبزی که داشتم از کمر شکسته و دارم میبینم که چرخ جلوش به درخت آوریزونه. دیگه با دیدن سه چرخه شکسته گریم نمیگیره پس احتمالا لااقل چند روزی از این ماجرا میگذره.

لنگه پنجره بازه. روی پنجه پا بلند میشم و سعی میکنم که پنجره رو بیشتر باز کنم. از به انداز باز بودن پنجره که مطمئن میشم دستم رو توی قاب خالی می برم و پنجه میزنم به قاب فلزی سفید. خنکی فلز میدود توی زیر پوستم. مشتم را محکم تر میکنم و پنجه پای راستم را چند سانت بالاتر از کف زمین به دیوار زیر پنجره فشار میدهم. وزنم را روی دست هایم می اندازم و سعی میکنم پای چپم را کمی بالاتر از پای راست روی دیوار بذارم. چند بار این مرحله تکرار میشود تا جایی که مطمئن میشوم میتونم پای راستم را از کنار دستم عبور دهم و زانویم را آنطرف پنجره ببرم. از اینجا به بعدش ساده تر است. بدنم را به کمک دست هایم بالا میکشم رو مثل یک سوارکار توی پنجره مینشینم. با کمی استرس پای دیگرم را هم بیرون میبرم و محکم تر از قبل قاب پنجره را مشت میکنم. آرام آرام پایین میروم و سعی میکنم که یا نک پنجه پا زمین را حس کنم. سیمان دیوار پارچه لباسم را کنار میزند و پوست شکمم را میخراشد.

نمیدانم این کار را چند بار قبل از این انجام داده ام. اما مطمئن باید زیاد باشد.

بر میگردم و خواهرم را میبینم که آغوش باز کرده و به سمتم می آید. تا به خودم به جنبم با زحمت زیاد مرا بغل میکند و به سمت درخت انجیر میبرد. نصفه سه چرخه ای که دوتا چرخ عقب به آن متصل است همان نزدیکی است. مرا رو آن میگذارد و دست می اندازد به میله پشتی صندلی. تنه را که رو به عقب خم میکنم نمیتوانم خودم را کنترل کنم و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده قسمت بالایی دیوار حیاط و آسمان توی چشمانم قاب میبندد.

با سرعت زیاد شروع میکند به حول دادن من توی حیاط و با صدا بلند میخندد.

1404.02.19
-MJ-

روز نوشتخاطره
۹
۱۱
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید