ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

نوشته بیست و هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

امروز کمی دیر تر از روز های عادی بیدار شدم. خیلی حال و حوصله نداشتم و میدونستم که بخاطر اینه که روز های پیش چند ساعتی رو توی یوتیوب چرخ زدم و ذهنم دوباره به اون حجم از دوپامین نیاز داره اما من نمیتونم به سادگی تامینش کنم. راستش رو بخواید حال صحبت کردن درباره موضوع دوپامین ندارم. اما پیشنهاد میکنم که درباه اش بخونید. میتونه خیلی مفید باشه براتون.

بگذریم.

از دیشب چند باری به این موضوع فکر کردم که بهتره که اسامی که توی خاطرات هستن رو با اسم خودشون روایت کنم یا اینکه مثل قبل با حرف اول و تعدادی ستاره؟ هر چند که خیلی بعیده که اگر اسامی واقعی استفاده کنم کسی متوجه بشه که پشت داستان کی هستش اما بازم ترسش توی وجودم هست.
میترسم که آشنایی این خاطرات رو بخونه و رازی که چندین ساله دارم تنهایی حملش میکنم لو بره. هیچ دوست ندارم که کسی از آشنایان یا حتی اطرافیانم از این موضوع بویی ببره. تراپیستم که میگه این فقط یه ترس مسخره است و باید کنارش بذارم. میگه اگه حتی نزدیکترین افراد خانواده ام هم از این موضوع و اتفاقات با خبر بشن قرار نیست اتفاق خیلی بدی بی افته. اما من همچنان دوست ندارم که کس دیگه ای از این موضوع با خبر بشه.

نوشتن توی ویرگول اما، میتونه فشار بزرگی رو از روی دوشم برداره. من که برای اینکه دیده بشه یا کسی بخواد این داستان ها رو بخونه نمینوسم که، پس بهتره به همون منوال قدیم ادامه بدم. نه؟

گاهی اوقات خودم فکر میکنم بعضی از چیز هایی که مینویسم شبیه نوشته یه دیوونه به نظر میرسه اما با این حال با این موضوع مشکلی ندارم. همین که ذهنم رو خالی میکنم برام لذت زیادی داره.

امشب مهمون داشتیم برای همین اینقدر دیر شروع کردم به نوشتن. پلکام هم خیلی سنگین شدن. شاید از فردا دویدن رو دوباره شروع کنم. امیدوارم زانوم با هام راه بیاد دوباره درد نگیره.

1404.03.19
_MJ_

روزنوشت
۰
۰
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید