بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
همیشه به این فکر میکنم که آیا نیازه من با کسی در ارتباط باشم یا نه؟! و همیشه جوابم اینه که خیر!
بر خلاف چیزی که دوست داشته باشم، یک لیست توی ذهنم دارم که طبق اون افرادی که میشناسم برای تماس های منظم طبقه بندی میشن. از خونواده شروع میشه و به کسایی که توی دبیرستان، دانشگاه، کار یا هر جای دیگه ای همدیگه رو شناختیم ختم میشه. هر کسی که یک راه ارتباطی با اون شخص داشته باشم.
اولویت بندی هر کس که بالاتر باشه تعداد تماس های من با اون شخص بیشتر میشه. خانواده هر روز یا یک روز درمیان. عمه، خاله، دایی و عمو هر هفته. رفقا هر هفته. دوستان هر ماه. بچه های دانشگاه هر دو یا سه ماه. بچه های دبیرستان هر دو یا سه ماه. همکارها خودشون دسته بندی های جدا گونه دارن از یک هفته تا چند ماه متغیره.
هر کسی که جواب بده، احساس کنم که از این تماس خوشحال شده، احساس کنم نیاز به کمکی داره که ممکنه بتونم کاری کنم، خودش هم زنگ بزنه و هر نکته مثبت دیگه ای میتونه اولویت شخص رو جابجا کنه.
این کار رو به مدت 4 ساله که دارم انجام میدم. تا قبل از این نه با کسی در ارتباط بودم و نه کسی سراغی از من میگرفت.
تاریخ یا روز های مشخصی از هفته برای این کار وجود داره. طبق برنامه چند روزی از ماه یا هفته، هر بار که آنلاین بشم یا گوشی رو چک کنم. تعداد زیادی پیام خوانده نشده وجود داره که در جواب پیام هایی که به بقیه دادم به دستم رسیده. در غیر این صورت اکثر اوقات پیامی برای خوندن ندارم؛ مگر پیام های کاری و یا پیام هایی که برای کسی کاری پیش اومده باشه که با خودش فکر کرده باشه فلانی میتونه کمک کنه بذار بهش پیام بدم.
بالا تر هم گفتم که این کار از روی دوست داشتن نیست. توی این سال هایی که زندگی کردم متوجه این داستان شدم که دیگران بر اساس نوع رابطه ای که با ما دارن، انتظاراتی از ما دارن و این کار فقط برای براورده کردن انتظارات دیگرانه. برای اینه که فراموش نکنن که حداقل یکی بیرون هست که به یادشون باشه. برای اینکه اگر کاری هست که از دستم بر میاد براشون انجام بدم. برای اینکه کاری کنم که حس کنن زندگی اونقدرا هم سخت نیست.
شاید غیر عادی به نظر بیاد. با این قضیه مشکلی ندارم. من ابعاد غیر عادی زیادی دارم، اینم روش.
ممکنه حتی برای این کار یه فایل اکسل بسازم. تاریخ، موضوعات، چیزهایی که لازمه پیگیری کنم یا حتی اولویت تماس ها رو مدیریت کنم.
چندباری تست کردم که اگر هیچ کدوم از این تماس ها برای مدتی انجام نشه، انگار کسی متوجه نمیشه. یعنی کسی منتظر نیست که گوشیش زنگ بخوره و اسم من رو روی صفحه ببینه و با خودش بگه بالخره زنگ زد!
راستش خودم همیشه منتظر همچین تماسی هستم. تماسی که گوشیم زنگ بخوره و اسم ... رو روی گوشیم ببنیم. خیلی وقته که دیگه بهم زنگ نمیزنه. سر نمیزنه.
میگن دستش از این دنیا کوتاست. ولی کسی نمیگه دستش از دنیای خواب و خیال هم کوتاست. پس احتمالا میتونه به خوابم بیاد. میتونه توی خیال بیاد یه سلام خشک و خالی کنه. نمیتونه؟!
اگه کابوس های ماه های اولی که دیگه نبود رو حساب نکنم، الان سه سالی میشه که دیگه حتی به خوابم هم نمیاد.
حتی کابوس هاش هم قشنگ بودن.
نه! نبودن.
اگه بگم دیدنش توی اون شرایط قشنگه نه نه! قشنگ نیست.
هیچ وقت دوست نداشتم که توی اون حال ببینمش. دیگه هم دوست ندارم که دوباره تکرار بشه.
هر بار که پدرش زنگ میزنه و من رو دعوت میکنه که برم خونشون، از خوشحالی بال در میارم اما یه گوشه دلم راضی نیست. همش میگه بری خونشون که چی بشه؟! میخوای بری جای خالیش رو ببینی؟ میخوای بری داغ دل پدر مادرش رو تازه کنی؟ برای چی میخوای بری؟
... تنها کسی بود که میتونستم باهاش حرف بزنم.
حالا که اینجوری شده دیگه کسی نیست که بتونم باهاش در و دل کنم.
اولین باری که همدگیرو دیدیم :)
خیلی قشنگ بود، خیلی
هنوز مثل تصویر شفاف و واضح روبرومه. همه چی یادمه.
صداش گرفته بود.
تازه وارد بود.
مثل همیشه داشتم بچه ها رو صدا میزدم که توی یکی از اتاقا جمع بشیم و مسخره بازی درباریم.
هر چند گاهی اوقات کتاب و شعر و ادبیات هم توی بساطمون پیدا میشد. اما هیچ کس از یه گروه جوون 17 18 ساله انتظار نداشت که آتیش نسوزونن. یه جورایی بقیه هم راضی بودن.
از همون روز های اولی که خودم یه تازه وارد بودم، فهمیدم که بچه ها بیشتر از هر چیزی به روحیه نیاز دارن! به امید نیاز دارن! همین بود که دست به کار شدم و با بقیه گرم گرفتم. کسی به عنوان مراقب نداشتم و فراغ بال بیشتری بهم میداد.
شاید داستانش رو یه روزی همینجا تعریف کردم.
خلاصه از اتاق که زدم بیرون، تازه متوجه سر و صدای بچه ها شدم. ناخودآگاه سرم رو چرخوندم سمت صدا. همه توی اتاق یکی به آخر سمت راست راهرو جمع شده بودن. معمولا مایی که سنمون پایین بود رو میدانختن ته راهرو. به غیر از تازه واردا! مخصوصا کسایی که جلسه اولشون بود.
یه حسی بهم گفت که انگار یک داره فضولی میکنه! سرم رو که چرخوندم سمت راست یه تازه وارد رو دیدم. سمت راست بدنش رو آورده بود بیرون داشت انتهای راهرو رو نگاه میکرد.
تا حالا ندیده بودمش. درسته که همه یه شکل بودیم اما همونطور که چینی ها همدیگه رو میشناسن ما هم معیار های خودمون رو برای شناختن دیگران داشتیم. بهترین مولفه قد بود. مطمئن شدم که ندیدمش.
روی پاشنه پا چرخیدم سمتش و جیر صدای دمپایی ابری سفید توجه رو جلب کرد. چند قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم. رفتم سمتش، خودش رو کشید توی اتاق! عجیب نبود. همه تازه واردا همینجوری بودن. ارتباط گرفتن باهاشون سخت بود.
جلوی در که رسیدم، سرکی توی اتاق کشیدم. هفته اول من هم توی همین اتاق بودم. بهونه خوبی به نظر میرسید. تخت 2 رو بهش داده بودن. گزینه خوبی بود. هم پنجره رو به فضای سبز داشت و هم اینکه کنج اتاق بود. بقیه رو میشناختم. آروم در زدم و سلام کردم. همه سلام کردن و اجازه گرفتم و رفتم تو.
به بقیه سر زدم و با همراهاشون صحبت کردم. حالشون رو پرسیدم و برخلاف اینکه میدونستم امروز چیکاره بودن، بازم پرسیدم امروز چطور بوده و چیکار کردن. ... خیلی دوستم داشت. به دخترش گفت که تخت رو نیم خیز کنه. تو این فاصله منم یه صندلی جور کردم و رفتم کنارش نشستم. چند ثانیه بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم که فهمیدم اذیته و خسته و شده. بلند شدم و با ابرو به تخت دو اشاره کردم و ازش اجازه مرخصی گرفتم. مثل همیشه تعظیم کردم و وقتی سرم رو بالا آوردم دو تایی پقی زدیم زیر خنده. دخترش هم که اینو دید جلوی دهنش رو گرفت و شونه هاش بالا پایین شدن. یه چشمک زدم و رفتم سمت تخت دو.
از پشت پرده صدا زدم "اجازه هست؟!". اولین بار بود که مادرش رو میدیدم و مطمئن تر شدم که تازه وارده. مادرش خیلی استوار بود و خیلی ناراحتی رو نمیشد توی چشماش دید. برای همین حدس زدم که از یه مرکز دیگه به اینجا منقلش کرده باشن و این اولین جلسه نبوده باشه.
- سلام، بفرمایید.
+ سلام، ممنونم، حالتون خوبه؟!
+ ... هستم، چند وقتی هست که پام به اینجا باز شده.
- ممنونم، لطف دارید، خوشبختم. ... هستم.
+ ما با رفقا این موقع ها برنامه داریم. با هم صحبت میکنیم. کتاب میخونیم. شعر میخونیم و از این کارا.
+ احتمالا صدای بچه ها رو شنیدید!
- درسته! آره اتفاقا شنیدم. خدا رو خوش نمیاد راهرو رو اینجوری رو سرتون بذارید!
+ (جا خوردم و برای اینکه یه خورده فضا رو از تنش دور کنم و دلجویی کرده باشم) من به نوبه خودم معذرت میخوام. همیشگی نیست. گاهی پیش میاد فقط. خانم ... میدونن(و همزمان به تخت 4 اشاره کردم)
- درسته! بفرمایید! امری هست؟!
+ (فهمدیم که برخلاف چشم های استوارش خیلی ناراحته) خواستم از آقا زاده دعوت کنم که با هم بریم پیش بچه ها. خودتون هم اگر دوست داشتید میتونید تشریف بیارید. (سرم رو نزدیک تر کردم و آروم گفتم) برای روحیشون خیلی خوبه.
- نمیدونم، هر طور خودش راحت باشه. بهش میگم الان.
- (سرش رو کرد اونطرف پرده) مامان جان آقای ... میگن که با بچه ها توی یکی از اتاقا جمع شدن. دوست داری ما هم بریم؟
همونطور که انتظار داشتم یه نه بی حال با کمی بغض از اونظرف پرده خورد تو صورتم. اما بازم خوب بود. باب آشنایی با مادرش باز شده بود و همین هم قدم خوبی بود. هممون میدونستیم که برای یه تازه وارد چقدر سخته.
برگشتم سمت تخت ... و دوباره یه چشمک زدم و شروع کردیم به ریسه رفتن.
مادرش هم اومد و طوری که نشنوه گفت حالش خوب نیست اذیته و با صدای بلند تر _طوری که خودش هم بشنوه_ گفت ممنون از دعوتتون آقای ...، از آشنایی باهاتون خوشحال شدم.
سری به علامت تایید تکون دادم و آروم پلک زدم. چند ثانیه ای رو تعارف کردیم و بهشون گفتم که فلان اتاق هستم. اگر چیزی نیاز داشتید حتما به من بگید.
نهایتا با یه خداحافظی از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت بچه ها.
1404.02.18
_MJ_