بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
قطعا همه مون تجربه این رو داشتیم که چند روزی از ماه رو خیلی بی حوصله بودیم، یا حتی بدتر در عین حال از نظر روانی هم تحت فشار قرار گرفتیم.
خب باید بگم یکی دو روز گذشته برای من همینطور بوده و امروز هم تکرار شد، البته با غلظت کمتر.
برای اینکه توی این حالت باقی نمونم عموما سعی میکنم ساعت خواب، میزان فعالیت یا ارتباطم با دیگران رو دست خوش تغییرات بزرگ کنم(نه اینکه لزوما بهترشون کنم)؛ و اکثر اوغات این برای عبور زودتر از این حالت برای من جوابگو بوده.
بگذریم.
دیشب خیلی دیر موقع خوابیدم و داشتم فیلم "بازی تقلید" رو نگاه میکردم. متوجه شدم که شخصیت آلن توی فیلم خیلی دنبال این هستش که همه چیز رو عادی جلوه بده. هر چند خودم رو به اندازه آلن باهوش نمیدونم، اما ارتباط عاطفی خوبی با این نقش پیدا کردم و از اونجایی که کمتر پیش میاد که این اتفاق بی افته، پس سعی کردم که بیشتر نقاط اشتراک و تفاوتم رو با آلن بررسی کنم.
بین همه حالات روحی، روانی و شخصیتی آلن و خودم، این نکته که همیشه سعی کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم، خیلی قابل توجه و تعقل و تعمق بود به نظرم. وقتی بیشتر فکر کردم، خیلی بیشتر چیزی که انتظار داشتم تو تمام زندگیم سعی کردم که همه چیز رو عادی جلوه بدم.
این مسئله اینقدر توی زندگی خودم تکرار شده بود که واقعا عجیب به نظر میرسید، برای همین سر سفره صبحانه از مادرم و خواهر و برادرم پرسیدم که چقدر توی زندگیتون سعی کردید که عادی به نظر برسید؟
جواب ها خیلی دور از انتظارم بود، چون بلااستثنا گفتند که یا پیش نیومده یا اینقدر (از نظر زمانی)دوره و البته بی اهمیت که اصلا یادمون نمیاد، و این دقیقا نقطه مقابل من بود. تا جایی که یادم میاد هیچ وقتی رو پیدا نمیکردم که سعی نکرده باشم عادی به نظر بیام.
من هیچ وقت دوست نداشتم که حرف بزنم، ولی برای اینکه به بقیه ثابت کنم که لال نیستم حرف زدم.
من هیچ وقت دوست نداشتم با بچه های دیگه بازی کنم، ولی برای اینکه بزرگتر ها فکر کنن که من هم یه بچه عادی ام و میتونم با بقیه ارتباط بگیرم، همیشه خودم رو بین بچه ها جا کردم. حتی وقتی که اونا اذیتم میکردن و توی بازی راهم نمیدادن.
من هیچ وقت دوست نداشتم مدرسه برم، ولی برای اینکه عادی به نظر بیام بچه ای نباشم که توی سن هفت سالگی تصمیم گرفته تو روی پدر و مادرش وایسته برای اینکه مدرسه نره؛ رفتم مدرسه و اتفاقا تظاهر کردم که از مدرسه رفتم دارم لذت میبرم و دوستش دارم. که البته بعد ها این دوست داشتن واقعی تر هم شد. اما در شروع ماجرا خبری از لذت و دوست داشتن نبود.
من هیچ وقت دوست نداشتم توی مدرسه و کلاس، بهترین دانش آموز باشم ولی وسواس اینکه باید عادی به نظر برسم باعث شده بود که از اون ور بوم بیافتم همیشه جواب همه سوال ها رو قبل از بقیه بگم(حتی اگر اشتباه بود).
من هیچ وقت دوست نداشتم که توی مدرسه ای درس بخونم که برای وارد شدن بهش باید آزمون هوش و درس های مسخره ای رو داد صرفا برای اینکه اثبات کنی به اندازه کافی هوش و استعداد این رو داری که توی اون مدرسه درس بخونی. اما وقتی توی خانواده ای که همه بزرگتر های تو توی این مدرسه ها درس خوندن، برای اینکه عادی به نظر برسی مجبور میشی که سر جلسه آزمون بشینی و بدون هیچ تمرین واقعی(و صرفا تظاهر به اینکه داری درس میخونی) باید قبول بشی. و من قبول شدم، چون فکر میکردم که با این کار عادی تر به نظر میرسم.
من هیچ وقت دوست نداشتم که ورزش های رزمی رو کنار بذارم، اما وقتی توی سن 5 سالگی با یه ضربه ای که فکر میکردم خیلی عادیه تونستم یه پسر 7 یا 8 ساله رو جوری ناک اوت کنم که نفسش بند بره و مربی از ترس رنگش بپره. فهمیدم که باید بر خلاف اصرار زیاد مربیم به پدرم که فلانی باید برگرده باشگاه، باید از ادامه دادن بهش خودداری کنم چون عجیب و غریب به نظر میرسم.
من هیچ وقت دوست نداشتم که توی عروسی ها شاد باشم و بخندم و برقصم. بر عکس. من دوست داشتم که ناراحت ترین حالت ممکن رو به خودم بگیرم و برم یه گوشه ای و گریه کنم. نمیدونم چرا؟! فقط میدونم که برای اینکه دوباره عادی به نظر برسم، خودم رو به زور توی چوپی رقص کردی جا میکردم و این باعث میشد که عادی به نظر برسم.
من هیچ وقت دوست نداشتم که توی دبیرستان، بهترین شاگرد کلاس ها تخصصی رشته ام باشم، اما برای اینکه معلم ها خانواده من رو میشناختند، برای اینکه خودم رو یکی دیگه از اونا جابزنم به سوالاشون جواب میدادم و اتفاقا درست هم بود. حتی گاهی پیش دستی میکردم و خودم سوال هایی رو جواب میدادم که معلم عمدا میپرسید تا ثابت کنه هیچ کس به اندازه خودش باهوش نیست یا اینکه هیچ کس توی این کلاس درس نمیخونه!
من هیچ وقت دوست نداشتم که اولین کسی که دوستش داشتم رو کنار بذارم، دوست نداشتم از دستش بدم، دوست نداشتم قبل از اینکه من به سنی برسم که بتونم تا ابد باهاش زندگی کنم اون رو از دست بدم. اما اون ازدواج کرد و من برای اینکه یه شخص عادی به نظر برسم توی شب عروسیش رقصیدم و از عمق وجودم به عروس و داماد تبریک گفتم.
من هیچ وقت دوست نداشتم که ...
دلیل هیچ کدام از این دوست نداشتن ها رو نمیدونم، فقط این رو میدونم که از زمانی که یادم میاد(این طور که مشخصه 2 یا 3 سالگی) حدس میزدم که تفاوت هایی با هم سن و سال هام دارم. حدس میزدم که یه جای کار میلنگه. پس برای اینکه کسی از این لنگیدن بویی نبره، تصمیم گرفتم خودم پای دیگه ای از زندگی رو بلنگونم به امید اینکه اینجوری کسی متوجه نشه که زندگی من متفاوته، من متفاوتم!
قطعا من عجیب و غریبم، اما چرا؟!
اصلا لزومی داره که بدونم چرا؟!
نمیدونم!!!!!
این روز ها خودم رو به خواب میزنم تا بتونم فکر کنم، به اینکه چرا من اینجا هستم؟ من اصلا چی هستم؟
میدونی، وقتی خودت رو به خواب بزنی عادی تر به نظر میرسه.
1404/01/26
-MJ-