ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

نوشته هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

امروز یه سفر دانشجویی داشتم به دانشگاهی که دوران کارشناسی رو توی اون محیط گذرونده بودم، قرار بود با یکی از اساتید قدیمی که خیلی وقت بود که ارتباطی نداشتیم حضورا صحبت کنم. درباره یک طرح نو.
بذارید از صبح شروع کنم، وقتی بیدار شدم که حدود 8 ساعت از آخرین باری که ساعت رو چک کرده بودم گذشته بود، هر چند سعی میکنم که کمتر بخوابم اما تا حالا موفق نشدم که این عادت رو ایجاد کنم.
بگذریم.
صبحانه خوردم و دوش گرفتم، لباس پوشیدم و وسایلی که فکر میکردم برای یک سفر یک روزه نیاز دارم داخل کیف گذاشتم. خواستم از خونه بزنم بیرون که مادرم گفت:((کجا به سلامتی؟!))
- دارم میرم سمت ...، باید یکی رو ببینم یه خورده کار عقب افتاده دارم.
+ خیر پیش، ماشین گرفتی؟
- نه! مگه میباره هنوز؟!
مادرم پنجره بزرگ که داخل پذیرایی بود رو باز کرد و من با انبوهی از قطرات باران روبرو شدم که بی مهابا خودشون رو به در و دیوار میزدن.
- اشکالی نداره ماشین زیاده، با تاکسی میرم تا ورودی شهر، اونجا کلی ماشین گذری هست که بتونه منو برسونه ... .
+ نه ... جان! خیس آب میشی عزیز. ماشین بگیر و با خیال راحت برو.
- چشم.
پدرم که چشم رو شنید زنگ زد به یکی از رفقا که کارش مسافر کشی هستش. برای نیم ساعت دیگه میتونستم حرکت کنم. ولی دیر بود. باید زودتر خودم رو میرسوندم به ... تا استادم رو ببینم.
- ولش کن با تاکسی اینترنتی میرم.
+ آره اینم خوبه، بزن ببین چقدر هزینه اش میشه. اصلا تو این هوا کسی هست که قبول کنه؟!
برنامه رو باز کردم و مبدا و مقصدا رو به طرفه العینی انتخاب کردم و درخواست دادم، یکی دو دقیقه نگذشته بود که یکی قبول کرد.
- یکی قبول کرد، من برم تا دیر نشده.
+ برو خدانگهدارت.

باران همچنان با شدت زیادی ادامه داشت و از شهر که خارج شدیم شدت بیشتری گرفت. مسیر کوهستانی بود و حدس میزدم که توی این بارون مسیر زمان بیشتری ازم بگیره. مشغول انجام کارهایی شدم که میشد توی ماشین انجام داد. یه سری از پروژه هایی که برای شرکت بود رو پیگیری کردم و با یکی از شرکت هایی که قبلا با هم کار کرده بودیم تماس گرفتم که ببینم میتونن یه کاری رو برام انجام بدن یا نه؟!
تو حال و هوای کار و پیگیری بودم که متوجه شدم خیلی از شهر فاصله گرفتیم و باران روی کوه ها خیلی شدید تر ادامه داشت. وسط جاده سیل راه افتاده بود و به نمیشد پیچ و خم های گردنه رو توی سربالایی، مثل گذشته رفت. یکی دو پیچ که بالاتر رفتیم، همه جا مه بود. عجب هوایی، عجب سفری. سعی کردم با تمام وجود از اون لحظات لذت ببرم و ذهنم رو از گذشته و آینده ببرم و فقط مال این لحظه باشم.

به هر نحوی که بود به ... رسیدم و باران حتی یک لحظه هم قطع نشده بود. به دانشگاه که رسیدیم چندین سال به عقب برگشتم و اولین روزی که پا توی این دانشگاه گذاشتم یادم اومد؛ البته شب بود :).
این دانشگاه برای من هم ارزشمنده هم حامل اخبار بد. من توی این دانشگاه زندگی کردم و زندگی کردن رو بهتر یاد گرفتم، کلی رفیق پیدا کردم، توی رشته ای که دوستش داشتم درس خوندم، مسئولیت های کوچیک و بزرگ قبول کردم، حتی تدریس کردم و ... .
اما نکته منفی ماجرا اینجاست که تنبلی های زیادی هم کردم.
در کل این دانشگاه رو خیلی دوست دارم.
بگذریم.

دکتر ... دو تا دفتر داخل دانشکده داشتن و به من نگفته بودن که کجا هستن. طبق روال گذشته دفتر گروه رفتم اما اونجا نبود. میدونستم از وقتی که از اینجا رفتم تغییرات داده شده و ساختمان اداری و ریاست دانشکده به ساختمان تازه سازی که اواخر دانشحویی من داشت به بهره برداری میرسید منتقل شده. پس راهروهای تو در تو(واقعا دانشکده فنی خیلی راهرو های پیچیده ای داشت و معماریش عجیب بود. طوری که بین بچه ها یه جوک قدیمی وجود داشت که میگفتم یه روز یه صنایعی میره سمت کلاسش، هنوز هم پیدا نشده :)) رو همینطور رفتم تا به فاز دو رسیدم. توی طبقه اول یکی از کارمندای قدیمی رو دیدم که همدگیرو میشناختیم، آدرس دفتر دکتر رو پرسیدم و رفتم سمت اتاقی که راهنمایی کرده بود.

بعد از اینکه دکتر رو دیدم و درباره ایده ای که داشتم صحبت کردیم قرار شد بیشتر با هم در ارتباط باشیم و من تحقیقاتم رو کامل کنم تا بتونیم بیشتر وارد جزئیات بشیم.

وقتی میخواستم برگردم خونه، دلم نیومد تا مرکز شهر نرم و یه سر توی بازار نچرخم.

غروب بود که به خونه رسیدم و تو راه مدیرمون بهم پیامک داد که تا شب فلان پروژه رو باید به نتیجه برسونم بفرستم براش. فکر نمیکردم کاری زیادی داشته باشه تا اینکه متوجه شدم قراره یسری تغییرات هم داشته باشیم، بلافاصله وقتی به خونه رسیدم نشستم و شروع کردم به کار کردن، برای اینکه خودم رو به چالش هم کشیده باشم تایمر رو فعال کردم توی 1 ساعت و 57 دقیقه و 7 ثانیه کار رو جمع کردم. این برای من خوب بود اما هنوز نتونستم رکورد بشکنم.

از همه این ها که بگذریم میرسیم به کتاب "من کیستم"، امروز باید 12 صفحه دیگه از کتاب رو میخوندم اما متوجه شدم که آخر هر فصل، یه تعدادی سوال گذاشته شده که به نظرم بهتره از خیر 12 صفحه بگذرم و به سوالات اینجا جواب بدم.

سوالات طوریه که هر جوابی(بسته به اون شخص) درسته و نباید پاسخ بقیه افراد به این سوالات رو قضاوت کرد. هر چند قضاوت نکردن باعث نمیشه درباره اونها بحث نکرد.

سوالات فصل اول کتاب "من کیستم" :

  1. به نظر شما چگونه میتوانیم با شناخت خود، دیگران را بشناسیم و با آنها تعامل کنیم؟
    وقتی این سوال رو دیدم یک جا خوردم، بعد از این همه صحبت کردن درباره اهمیت خودشناسی، چرا باید همچین سوالی بپرسیم؟ آیا این اشتباه نویسنده است یا از عمد این سوال رو به عنوان اولین سوال پرسیده؟
    بگذریم، اگر بخوام به این سوال پاسخ بدم باید بگم که قطعا همه ما از یک گونه ایم(حداقل از نظر زیست شناسی اینطوریه)، پس شناخت خود به طور کامل، باعث میشه که ابعادی رو بشناسیم که بین همه انسان ها مشترک هستش. چه بسا کسی که خودش رو نشناسه و برای خودش اینقدر اهمیت قائل نباشه که برای شناخت خودش وقت بذاره، چطور میتونه برای شناخت دیگران اهمیت قائل بشه؟

  2. به نظر شما چگونه میتوانیم با شناخت خودمان قواعد و قوانینی بیابیم که آن قواعد را به دیگران هم تعمیم دهیم؟
    خب همونطور که گفتم ما قائل بر این قضیه هستیم که ما از یک گونه ایم، پس شناخت خود میتونه کمک کنه که دیگران رو بهتر بشناسیم. واکنش اونها به شرایط مختلف بر خواسته از ذات و تجربه است. شاید نتونیم تجربیات رو به خوبی بشناسیم اما ذات نقطه مشترک ما با دیگران هستش.

  3. علاوه بر عدم خودشناسی صحیح، چه ریشه های دیگری برای شکست های انسان در زندگی وجود دارد؟
    شاید بگیم انتخاب ها، واکنش ها، عوامل بیرونی و خیلی چیزای دیگه باعث شکست انسان توی برهه های مختلف زندگی میشن. اما نباید فراموش کنیم که ممکنه تعریف شکست از نظر افراد مختلف، متفاوت باشه.
    برای شخص من شکست یعنی خارج شدن از هدفی که براش اینجام. برای اینکه بدونم اون هدف چیه؟ باید اول بدونم که من کی هستم و این مشخص میکنه که من برای چی اینجا هستم. پس با این اوصاف ریشه شکست من در همه زمینه ها به عدم شناخت درست از خودم برمیگرده، هر چند ممکنه عوامل بیرونی هم وجود داشته باشن اما شناخت اگر درست باشه، واکنش های مناسب رو به وقایع بیرونی به همراه داره و از شکست من جلوگیری میکنه.

    پیشنهادم اینه شما هم این سوالات رو به خودتون پاسخ بدید. سوال های خوبی هستن.

    پ‌ن : متن های قبلی رو یک بار میخوندم که تصحیح املایی کنم اما متوجه شدم که بخاطر کمالگراییم هستش، و از اونجایی که سعی دارم کمالگرایی رو از بین ببرم، از این به بعد قبل از ارسال نمیخونمشون. پیشاپیش بابت غلط های املایی و ادبی معذرت میخوام.

    1404.01.30
    -MJ-

شناختمن کیستمروزنوشت
۴
۰
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید