بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
چرا هر بار که سعی میکنیم یک عادت خوب بسازیم و یا حتی یه عادت بد رو ترک کنیم، کلی تلاش نیاز داریم اما برای اینکه به یه چیز بد عادت کنیم کافیه یک بار انجامش بدیم تا به راحتی درگیرش بشیم؟؟
فرض کنید کلی سعی میکنیم که هر روز زود بیدار شیم و بعد از 6 ماه تلاش مستمر بالاخره متوجه میشیم که گویا عادت کردیم بهش. اما امان از روزی که فقط یکی دو روز سستی کنیم. همه چیز برمیگرده به روز اولش. میشیم همون آدمی که تا لنگ ظهر میخوابید.
فرض کنید که کلی سعی میکنیم که رژیم غذایی خاصی رو رعایت کنیم اما خدانکنه مهمونی دعوت شیم و نشه اون رژیم رو رعایت کرد. از فرداش عذاب آور ترین کار دنیا برگشتن به رژیم غذایی که داشتی رعایت میکردی.
نمی دونم شاید واقعا انسان گرایش بیشتری به بدی داره تا خوبی. شایدم چون اکثر عادت های بد راحت تر و باحال تر به نظر میرسن اینجوریه.
حالا سوالی که برام پیش اومده اینه که اصلا کدومش درسته؟؟
اینکه کل زندگی حواسمون باشه که داریم فلان عادت درسته یا غلط؟ یا اینکه بذاریم همینجوری که هست ادامه پیدا کنه؟!
به قول حامد بهداد "کی تعیین میکنه درست و غلط چیه؟!"
امروز یکی دو ساعتی رو با ... درباره این موضوعات صحبت کردیم. به اینکه چطور میشه یه عادت بد رو از خودمون دور کنیم. امروز خیلی گرفته بودم همش خدا خدا میکردم که ... بهم زنگ بزنه که بریم بیرون و دور بزنیم. یهو گوشی زنگ و زد؛ وقتی شماره اش رو روی صفحه گوشی دیدم خوشحال شدم. گفتش که کجایی و همین کافی بود تا ته داستان رو بخونم. کور از خدا چی میخواد؟! دو چشم بینا! و در اون لحظه دو چشم بینایی که من دنبالش بودم صحبت کردن با کسی بود که بتونم خودم رو پیشش خالی کنم. هر چند همچین کسی رو تو زندگیم ندارم!! اما ... هم گزینه بدی نیست که گه گاهی نمی پس بدیم و یکم خودمون رو خالی کنیم.
چند دقیقه نگذشته بود که پایین آپارتمون این پا اون پا میکردم که ... برسه. بالاخره اومد، اولش خیلی ناراحت بودم و گرفته و مثل انبار باروتی بودم که فقط با کبریت بی خطر "چته؟" جوری منفجر میشدم که خودم هم بسوزم چه برسه ... بنده خدا. الحمدلله که نپرسید! واگرنه از بعد ها از این داستان ناراحت میشدم.
یه خورده توی شهر دور زدیم و موقع نماز هم که شد پریدیم توی یه مسجد همون نزدیکیا و نمازی به کمر زده نزده اومدیم سمت خونه ما، سر کوچه وایسادیم شروع کردیم چرت و پرت گفتن از این در و اون در. نکته جالب اینجاست که همیشه چرت و پرت های ما دو نفر به یه جای درست و حسابی ختم میشه.
اینقدر چونه زدیم که ساعت از دستمون در رفت.
امشب لابلای حرفایی که زدیم یه سری چیزا که تو دلم بود رو بیرون ریختم اما نذاشتم که بفهمه اینا حرفای دل خودمه. همین هم برای منی که کسی رو ندارم خیلی خوب بود. از عادت های بدی که داشتم و دارم گفتم. از اینکه خودم رو به خواب میزنم که بتونم فکر کنم گفتم. از اینکه دیگه بعضیا اینقدر برام مهم نیستن که حتی فکر کردن به مرگشون هم چیزی رو توی من تکون نمیده. از اینکه میترسم که کسی نباشه که بتونم دوستش داشته باشم. از اینکه علی رغم اینکه دوست ندارم که با کنایه صحبت کنم و باهام صحبت بشه. اما بازم برای اینکه عادی به نظر برسم خودم رو مجبور میکنم که تک تک کلمات دیگران فکر کنم و به کلمات خودم فکر کنم. از اینکه ...
میدونم که ... چیزایی داره که هیچ جا نمیتونه بگه، برای اینکه حداقل بتونم ... رو راحت و سبک تر کنم بحث های مختلف رو پیش میکشم و هر جایی که میبینم مشتاق تره و داره با ولع صحبت میکنه، میفهمم دقیقا همون جاییه که باید ساکت بشم و بشینم به گوشه تا هر چی تو ذهنش هست رو بریزه بیرون. گاهی حس میکنم همزمان بغض میکنه ولی به سختی کنترلش میکنه. نمیخواد پیش من بشکنه اما میرسه روزی که اینقدر بهش احساس امنیت بدم که بتونه راحت گریه هم بکنه بابتش خجالت نکشه. باید از این به بعد بیشتر براش وقت بذارم، میدونم که خیلی تنهاست، میدونم که میتونم کمکش کنم، پس باید کمکش کنم.
این روزا از ناراحتی کسی که خیلی دوستش دارم، شدیدا ناراحت و بی قرارم. مخصوصا وقتی دیگران توی زندگیش دخالت میکنن و میبینم که این دخالت احساسی هستش بیشتر ناراحت میشم. انقدر ناراحتم که دوست دارم یه دل سیر گریه کنم اما نمیشه. بجای گریه کردن باید فکر کنم و یه راهی به ذهنم برسه که بتونم بهش کمک کنم.
به امید روزهای بهتر برای عزیزانم
به امید شادی بیشتر برای ...
به امید ...
1404.02.04
-MJ-